من طغیان می کنم پس من هستم
من طغیان می کنم پس من هستم
دکارت گفته بود:«من فکر می کنم پس من هستم» هایدگر نیز گفت« من اضطراب دارم پس من هستم» سارتر می گفت« من تهوع دارم پس من هستم». اینکه فکر کنی و از این فکر درباره هستی و جهان اطرافت دچار اضطراب شوی و سر آخر از این جهان پرآشوب حالت استفراغ بهت دست دهد و در گوشه ای تخلیه کنی نیستی یعنی در واقع آدم نیستی از دیدگاه آلبرکامو زمانی آدم هستی که طغیان کنی. دکتر شریعتی معتقد است از زمانی «آدم» محور هستی قرار گرفت و اصلا وجودش اثبات شد که طغیان کرد و میوه ممنوعه را علی رغم ممنوع بودن خورد.
من میخواهم برخی از رمانهای کامو را از نگاه جامعه شناسانه دورکیمی تحلیل کنم. انسان در نگاه دورکیمی تابع جمع و جامعه است. این تابعیت از طریق تابعیت از امورات اجتماعی و همرنگی با جامعه بوجود می آید. از دیدگاه وی امر اجتماعی(social fact) امریست که اولا عارضی و بیرونی است یعنی شخص از بدو تولد ندارد و جامعه بر فرد تحمیل می کند و ثانیا امر اجتماعی یک الزامی را بر فرد وارد می کند و اگر کسی خلاف امر اجتماعی عمل نماید تنبیه و طرد می شود.
در داستان سوء تفاهم «ژان» پسر خانواده بعد از بیست سال که به خانواده بر می گردد بر خلاف رسم معمول که باید می گفت من بر گشتم و خودش را معرفی میکرد و خانواده اش را در آغوش میگرفت یعنی بر اساس قواعد اجتماعی عمل می کرد سعی نمود یک خوشمزگی کند و خلاف قاعده عمل نمود و خودش را جای مهمان در آن مهمان سرا جا زد تا مثلا آنها را غافلگیر کند . از نگاه جامعه شناسانه اگر کسی بر خلاف قاعده عمل کند و بخواهد خوشمزگی کند جامعه با شدت با او برخورد می کند و در نهایت خواهر و مادر ژان بخاطر پول، این مهمان غریبه (یعنی همان عزیزترین کس خود را که سالها آرزوی برگشتنش را داشتند) را می کشند. مهمترین حرف کامو در این داستان این است که انسان چرا نتواند در هر کاری ، در هر مساله ای و در هر مشکلی راه مخصوص به خودش را انتخاب کند؟چرا انسان نباید آزادی اختیار داشته باشد؟ چرا باید همانجور رفتار کند که دیگران می کنند ؟ کامو در سوء تفاهم طغیان علیه قاعده می کند. اصلا این داستان زمانی داستان می شود که ژان طغیان می کند و الا هر روز صدها نفر بعد از چندین سال به خانواده شان بر می گردند و کسی متوجه نمی شود. انسان اسیر جامعه و انسان آداب دان انسان بیگانه و پوچ و یک آدمک است آدم نیست انسان واقعی انسانی است که طغیان می کند انسانی که علیه همه رسم ها و قاعده ها می ایستد و چون سنگ عمل می کند:« خوشبختی این است که آدم به جای سنگ گرفته شود، تنها خوشبختی حقیقی. مثل سنگ عمل کنید، در مقابل تمام فریادها کر باشید و هرگاه وقتش شد به سنگ بپیوندید.»(سوء تفاهم،117)
در رمان بیگانه نیز وقتی«مورسو» یک انسانی را کشت . در جریان محاکمه دادستان و هیات منصفه بیشتر به این خاطر «مورسو» را محکوم به اعدام می کنند که چند وقت پیش وقتی مادراین قاتل مرد مورسو بر اساس رسم و قاعده عمل نکرد یعنی شیون و زاری، لباس سیاه و مدتها عزاداری و.. نکرد حتی سر تابوت را باز نکرد تا مادرش را ببیند و شب برگشت خانه با دوست دخترش مشغول عشق بازی شد و فردا به دریا رفتند و بعد فیلیم کمدی دیدند و تمامی شهودی که در دادگاه حاضر شدند شاهدان تدفین مادرش بودند که شهادت دهند او خلاف قاعده عمل کرد نه شاهدان قتل تا جایی که وکیل فریاد می زند و می گوید:«بالاخره اتهام اینست که مادرش را خاک کرده یا مردی را کشته؟ و دادستان در جواب می گوید:« این مرد را متهم می کنم که مادرش را با دلی جنایتکار دفن کرده است. به نظر می رسید این نظر در جمع تاثیر زیادی گذاشت(بیگانه، 147) . اگر خلاف امر اجتماعی عمل کنی حتی یک امر پیش پا افتاده جامعه جایی یقه ات را می گیرد و دارت میزند.
نکته دیگری که آلبر کامو پرده از آن بر می دارد «پوچی» است. پوچ بودن در نظر کامو پوچ بودن همه چیز و تمام زندگی نیست چون جهان و انسانها برای او جذابیت هایی دارند و در رمانهایش زنان زیبایی را وصف می کند حتی هنگام محاکمه حواسش دائم بفکر معشوقه اش است و یا بسیار به توصیف زیبایی ها و جذابیت های ساختمانها ، دریا ها و مناظر طبیعی می پردازد پس در دیدگاه چنین انسانی همه چیز پوچ نیست و دنیا ارزش لذت بردن و دل بستن را دارد. كامو در افسانهي سيزيف توضيح ميدهد كه نه انسان و نه جهان هيچكدام پوچ نيستند. پوچي در همزيستي انسان و جهان نهفته است. عامل پوچی عادت است خیلی این واژه را بکار می گیرد:« به این سگ عادت کرده بود»«سالامانو با زنش خوشبخت نبوده اما روی هم رفته عادت کرده بود»(بیگانه،101)«آدم به همه چیز عادت می کند»(همان،130) از دیدگاه کامو حتی مجازاتها هم تبدیل به عادت می شوند و دیگر مجازات نیستند:« در زندان سیگارم را از من گرفتند روزهای اول سخت بود شاید این بیشترین چیزی بود که داغانم کرد بعدها متوجه شدم این هم بخشی از مجازات است. اما آن وقت دیگر عادت کرده بودم که سیگار نکشم و دیگر برایم مجازاتی نبود»(همان،131)
هر چند نهلیسم و پوچی انگاری را دیگرانی چون سارتر نیز کشف کرده بودند اما برای کامو پي بردن به پوچي زندگي پايان راه نيست؛ آغازي براي زندگي است. حال که جهان پوچ است چه باید کرد ؟خودکشی؟ پاسخ آلبر کامو «طغیان» است انسان در طغیان بر این پوچی غلبه می کند و آزاد میشود.اما یک امر پوچ و مسخره وجود دارد که اجتناب ناپذیر است و آن مرگ می باشد.
کامو به انقلابیون و طغیان گران هشدار می دهد که در جریان طغیان آنقدر بلندنظر نشوید که به امید فردا، امروز را نبینید. او میگوید، به امید این که فردا بهتر میشود، پلشتیهای امروز را تحمل و تأیید نکنید؛ به نام نجات طبیعت، غلبۀ ویرانگر بر طبیعت را نپذیرید؛ به امید برپاشدن بناهایی زیبا و با شکوه، نپذیرید که همه چیز ویران شود. کامو با طغیانی موافق است که بخواهد آزادیبخش باشد، نه مانند طغیان انقلابیون خیالپرداز به اسم آزادی سیستمی را به پا کند و آن سیستم با وعدۀ آزادی استبداد تازهای را مستقر کند. کامو معتقد بود خوشخیال نباشیم و این وعده را به خود ندهیم که چون طغیان کردیم و آزادی خواستیم، خود به خود در مسیری میافتیم که به آزادی منجر میشود.
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور