درد همه متفکران و نوابغ بزرگ اعم از پیامبران و عارفان و اندیشمندان اجتماعی درد چگونگی به اسارت در آمدن انسان و یافتن راهی برای رهایی از این اسارت بود. هر چند این بزرگان قرنها فاصله زمانی داشتند و در بسترهای اجتماعی و فکری متفاوتی رشد کردند اما چون از نوابغ بودند و با عقل و منطق به جهان و انسان می نگریستند در عین فاصله زمانی و نداشتن هیچ اطلاع از افکار همدیگر به یک نقطه مشترک می رسیدند بطوریکه بعضی از منقدین تصور می کردند یکی از آنها افکاردیگری را خوانده بود . بعنوان نمونه اندیشه هگل دقیقا شبیه اندیشه ابن عربی و مولوی است و بعضی معتقدند هگل اندیشه ایندو را خوانده بود ولی اینطور نیست و همینطور قرابتی عجیب بین اندیشه مارکس و فردوسی وجود دارد و من مطمئنم مارکس اندیشه او را نخوانده بود که در اینجا به بعضی از این قرابت ها اشاره می کنم.
درد فردوسی و مارکس درد اسارت انسان و راه رهایی انسان از این اسارت است. برای اینکه دوستان من با مارکس آشنایی بیشتری دارند ابتدا به اختصار اندیشه مارکس را توضیح می دهم بعد به اندیشه فردوسی می پردازم. مارکس معتقد است انسان اول آزاد بود و هیچ خصومتی با کسی و یا چیزی نداشت چون انسان مالک هیچ چیزی نبود و بشکل خوشه چینی زندگی می کرد و کاملا با طبیعت یکی بود . اولین خصومت زمانی بوجود آمد که مالکیت خصوصی بوجود آمد و این مقارن با رام کردن حیوانات ، یکجانشینی و آغاز عصر کشاورزی بود مالکیت موجب شکل گیری طبقات و تضاد و خصومت بین مردم گردید و می گوید تاریخ همه جوامع تا به امروز تاریخ خصومت طبقاتی است. و این خصومت زمانی از بین میرود که انسان به آگاهی برسد و ملکیت خصوصی را از بین ببرد.
روند شاهنامه روندي است كه رهگذار لغزش تا سقوط انسان و پيچشهایي که بر سر گذرگاههی انسان بوجود می آید ر ا نشان مي دهد يعني مي خوهاد يك جورايي بگوید كه بر انسان آزاد چه گذشته و چه كرده كه به چنين روزي افتاده است.
و اصلا هدف سرايش شاهنامه را شايد بشود در اين دو بيت نيز يافت:
به گيتي به آغاز چون داشتند/ كه ايدون بما خوار بگذاشتند
چگونه سر آمد به نيك اختري/بريشان همه روز كند آوري
واقعا چه بر پيشينيان گذشته كه از انسان هایی آزاد به انسان های اسیر بدل گشتند.
* از پادشاهي كيومرث شروع مي كند كه انسان هنوز در حركت بوده و به علت اين حركت داراي فر و شكوهي كه حتي جانوران نيز نزد انسان آرامش داشتند:
دد و دام و هر جانور كش بديد /زگيتي بنزديك او آرميد
دو تا مي شدندي بر تخت او/ از آن فر وزان شده بر بخت او
فر: نيروي برخاسته از انسان نيك
چون هر حيواني چه دد و چه دام نزديك انسان به راحتي بوده معلوم ميشود كه انسان اون موقع هنوز گوشتخوار نبوده :
برسم نماز آمدنديش پيش/از آن جايگه برگرفتند كيش
همه اين انسان را ستايش مي كردند چون جاذبه داشته و در جاذبه اش بوده اند
**بعد پادشاهي هوشنگ را مي گوید كه هوشنگ معني اش هست سازنده خانه نيك... در اين جا انسان حركت رو كم كم متوقف كرده و زيست كشاورزي و ساختن خانه رو شروع مي كند. ابياتی در باب پيداش آهن و سپس معرفي زيست كشاورزي:
نخستين يكي گوهر آمد بچنگ/يدانش ز آهن جدا كرد سنگ
سر مايه كرد آهن آب گون/كزان سنگ خارا كشيدش برون
چو بشناخت آهنگري پيشه كرد/كجا زو تبر اره و تيشه كرد
چو اين كرده شد چاره آب ساخت/ز دريا برآورد و هامون نواخت
بجوي و برود آب را راه كرد/بفر كئي رنج كوتاه كرد
چو آگاه مرد، بر آن برفزود/ پراكندن تخم و كشت و درود
بسيچييد هر كسي نان خويش/بورزيد و بشناخت سامان خويش
و از اينجا شروع لغزش انسان است چون ايست مي كند:
از آن پيش كاين كارها شد بسيچ/ نبد خوردنيها جز از ميوه هيچ
همه كار مردم نبودي به برگ/ كه پوشيدنيشان همه بود برگ
(به جز براي پوشيدن برگ و ميوه كار ديگه اي به گياهان نداشتند)
همه كوهشان بود آرامگاه/چنين بود آئين هوشنگ شاه
نيا را همين بود آئين و كيش/پرستيدن ايزدي بود پيش
در پادشاه بعدي يعني تهمورس، شروع زيست دامداري رو معرفي مي كند كه در اين جا هنوز دام را براي پوست و شير و ... اين ها پرورش مي دهند و هنوز شروع به خوردن دام نكرده اند:
پس از پشت ميش و بره پشم و موي/بريد و برشتن نهادند روي
بكوشش ازان كرد پوشش بجاي/بگستردني بد هم او رهنماي
ز پويندگان هر كه بود تيزرو/خورش كردشان سبزه و كاه و جو
رمنده ددان را همه بنگريد/سيه گوش و يوز از ميان برگزيد
ز مرغان همان آنكه بود نيك ساز/چو باز و چو شاهين گردن فراز
بياورد و آموختنشان گرفت/جهاني بدو ماند اندر شگفت
همين طور مي گوید كه اين حيوانات را دست آموز كرد و شروع كرد زيست دامداري را بعد در بيتهاي آخر همين زمان تهمورس راجع به پديدآمدن زبان و خط هم سخن مي گوید كه البته مي گوید ديوان به تهمورس ديو بند گفتند ما رو نكش و ما به تو خط ياد مي دهيم
دوره بعدي دوره پادشاهي جمشيد كه دوره اي است كه در آن اوج شهري شدن را معرفي مي كند که طبقات اجتماعی بوجود می آید که عبارت بودند از: روحانيون، جنگاوران، كشاورزان، صنعتگران و...
ولي همان از حركت افتادنش….. چون مالك خانه، زمين، دام (حس مالكيت درش به وجود اومده) مالكيت طلبي اش.....جنگ افزار ساختنش... طبقه بندي شدنش و....... در اين جا به نظر مي آيد آروم آروم پيچشي در راه به وجود مي آورد و انسان شروع مي كند به منم زدن:
مني كرد آن شاه يزدان شناس/ ز يزدان بپيچيد و شد ناسپاس
و اين جاست كه انسان از هستي محوري به خود محوري رسيده و بلاهاي انسان از همين مني زدن شروع شده:
مني چون بپيوست با كردگار/ شكست اندر آورد و برگشت كار
چه گفت آن سخنگوي با فر و هوش/ چو خسرو شوي بنده را بكوش
بيزدان هر آنكس كه شد ناسپاس/بدلش اندر آيد ز هر سو هراس
(ترس زماني است كه ايمان به آن نيروي كل نياشد)
و به همين دليل:
بجمشيد بر تيره گون گشت روز/ همي كاست زو فر گيتي فروز
ازو پاك يزدان چو شد خشمناك/بدانست و شد شاه با ترس و باك
كه آزرده شد پاك يزدان از وي/ بدان درد درمان نديد ايچ روي
همي كاست زو فره ايزدي/ برآورده بر وي شكوه بدي
و به اين ترتيبه كه در چند صفحه بعد مي گه روزگار جمشيد تباه مي شه:
از آن پس برآمد ز ايران خروش/پديد آمد از هر سوئي جنگ و جوش
سيه گشت رخشنده روز سپيد/ گسستند پيوند از جمشيد
برو تيره شد فره ايزدي/بكژي گرائيد و نابخردي
بعد از کش و قوس های فراوان و داستانها و بلاهای زیادی که بر سر انسان می آید بر اثر عشقی رمانتیک انسانی بنام رستم بدنیا می آید . و این رستم هم بر اثر گذشتن از هفت خوان یا همان هفت شهر عشق انسان اسیر را نجات می دهد اما او نیز نهایت مغلوب می شود داستان مغلوب شدن و کشته شدن رستم نیز بسیار با مارکس قرابت دارد . رستمی که در این هفت خوان بر دیو و دد و پهلوانان سترگ پیروز می شود سر آخر مغلوب چیزی می شود که مارکس نیز معتقد که بزرگترین دشمن بشریت و بزرگترین گرفتاری بشریت هم همین است و آن ایدئولوژی است. ایدئولوژی اندیشه های باطل بی دلیل علت دار دلیل برندار هستند که موجب افیون و خر کردن مردم می شوند ، دارویی اند که عقل انسانها را زایل می کنند و این داروسازان طماع بر آنها سوار می شوند و مردم دلشان به وعده وعیدهای آن دنیایی خوش می کنند و سواری می دهند. رستم یعنی همان روحیه پهلوانی ایرانی متوجه می شود این دشمن از ابزاری استفاده می کند که غیر طبیعی است و با هیچ اسلحه ای نمی توان با آن جنگید و آن استفاده ابزاری از دین است . دشمن آغاز نامه را ز گفتار پیغبر هاشمی شروع می کند تا مردم را بفریبد اما دلش دنبال گرفتن تاج و تخت و گنج های ایرانیان است:
زجنی سخن گفت وز آدمی/ ز گفتار پیغبر هاشمی
ز توحید و قران و وعد وعید/ ز تایید و رسم های جدید
زقطران وز آتش و زمهریر/ زفردوس وز حور وز جوی شیر
زکافور و منشور و ماء معین/ درخت بهشت و می انگبین
اینجا بود که رستم یا روح پهلوانی ایرانی در برابر این دشمن غیر عادی یا همان ایدئوژی مغلوب می شود چون ایدئوژی گرد و غبار بر روی چشم انسان می کشد که نمی تواند حقایق را شفاف ببیند ایدئولوژی با وعده و عید طبقه رنجکشیده را امیدوار به زندگی بهتر در آینده می کند به همین خاطر مارکس می گوید دین(ایدئولوژی) افیون توده هاست و بدینسان رستم یا روح پهلوانی ایرانی مغلوب سعد ابی وقاص مسلح به ایدئولوژی می شود:
بپوشید دیدار رستم ز گرد/ بشد سعد پویان بجای نبرد
یکی تیغ زد بر سر ترگ اوی/ که خون اند آمد زتارک به روی
چو دیدار رستم زخون تیره شد/ جهنجوی تازی بدو چیره شد
تشکر از دوست بسیار عزیز و فردوسی شناس خودم که به من آموخت عاشق پفیوزی نیست که عشق را از معشوقش دریوزگی کند بلکه عاشق همانطوریکه فردوسی اعتقاد دارد می تواند با رجز خوانی از خوبی ها و نیکی هایش بگوید و دل معشوق برباید.