تبليغاتX
گرد شهر با چراغ
ميان من وتو، «من‏» نزاع مى‏كند، خداوندا به لطفت، «من‏» را از ميان بردار(ابن فارض)



خوشبختی

خوشبختی مرکب از دو کلمه« خوش» بعلاوه «بختی » است و بختی به معنای شانسی و اتفاقی است و به عبارتی  به نظر می رسد در فرهنگ ما خوش شدن و سعادتمند شدن بختی و شانسی و اتفاقی است خوش شدن و سعادتمند شدن قاعده و روشی ندارد که از آن طریق بتوان خوش شد . همینطور بدبختی هم مرکب از دوکلمه «بد»  و «بختی» و بدشدن و بدحال شدن نیز بختکی و اتفاقی و شانسی است و قاعده و قانونی ندارد. اتفاقی  و شانسی  کسی خوش می شود و کسی بد می گردد. البته خوشبختی فقط در فرهنگ ما شانسی و بختی و اتفاقی نیست در زبان انگلیسی هم Happiness  به معنی خوش بختی است که از واژه Happen گرفته شده  و این واژه به معنی اتفاق افتادن است.

واقعا همه چیز بختکی و شانسی است و هیچ روشی برای خوش شدن وجود ندارد؟ اگر اینگونه باشد دیگر این همه سعی بی حاصل برای چیست؟

 ولی مولوی این بختی بودن را یک فرصت می داند . مولوی در داستان پادشاه و کنیزک که از منظر هگلی داستان سیر دیالکتیکی هستی و نیستی و شدن و از منظر صدرایی سیر قوس  نزولی و سعودی بشر است و وی آنرا  داستان حقیقت بشر می داند:

بشنوید ای دوستان این داستان              خود حقیقت نقد حال ماست آن

می گوید انسان که سلطان و پادشاه این عالم بود «اتفاقا» غلام و اسیر این جهان شد:

«اتفاقا» شاه روزی شد سوار             با خواص خویش از بهر شکار

یک کنیزک دید شه بر شاه راه            شد غلام آن کنیزک جان شاه

مولوی بطور اتفاقی کلمه «اتفاقا» را بکار نبرد بلکه بسیار دقیق و از سر عمد گفت اتفاقا، چون از منظر بعضی مشربهای عرفانی و فلسفی اسارت انسان و بدبختی او سرنوشت محتوم از قبل تعیین شده اوست . ولی مولوی معتقد است رنج و اسارت  و بدبختی انسان یک امر عرضی و اتفاقی است و خوشبختی و بدبختی سرنوشت حتمی کسی نیست. اگر انسان مانند همان سلطان این داستان تلاش و کوشش نماید و نفس خود را با پیر خرد درونش از عشق به زر و زرگرنمایی این عالم  باز دارد  خوش بخت می شود و گرنه نفس او اسیر و زرد روی و مریض زر و زرگر عالم خواهد شد. انسان از نظر مولوی بقول سارتر محکوم به آزادی است می تواند خوش بخت شود می تواند بدبخت گردد.

 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388 و ساعت 8:39 توسط فیروزجاه |


شعر رهایی است

از دیدگاه هگل هنر تجلی حسی اندیشه است. هر آنچه درافکار می گذرد و آرزو و آمال بشر است توسط هنر به تجسم و تجلی در می آید و شکل مادی بخود می گیرد. پس اثر هنری جسمی و مادی و قابل رویت شده افکار و تصورات مطلوب و خواستنی ماست. هنر صورت بخشی به افکار بی صورت انسانی است و هنر مند بقول مولوی همانند خداوند صورت ساز بی صورت است:

خداوند خداوندان و صورت ساز بی صورت
چه صورت می کشی بر من تو دانی من نمی دانم

 اما هنرها از دیدگاه هگل درجه و مراتب دارند. مراتب و درجه هنر بسته به مواد خامی که برای صورت سازی بکار می رود  فرق دارد همانند بافنده ای که برای بافتن فرش زیبایش از نخ های شیمیایی ، پشمی یا ابریشمی استفاده می کند در هر سه فرش نقشه و فکر و هنرمند یکی است اما مواد خامی که در صورت دادن به آن فکر بکار رفته از لحاظ لطافت فرق می کند لذا ارزش این سه فرش از زمین تا آسمان است یکی را در پای خوکان می ریزند دیگری را بر دیوار ایوان می آویزند.

از آنجایی که هنر تجلی افکار و صورت بخشیدن افکار آدمی است  بنابراین هنر نوعی آزادی است ، انسانی که اسیر و مقهور در زندگی واقعی است  و تمام آرزوها و خواسته هایش سرکوب شده است معشوقه زیبایش را در خیال می سازد و با سنگ می تراشد و مجسمه ابدی بر جای می گذارد و اگر سنگ سخت است رنگ نرم است و می توان آنرا از صفحه دل در آورد و بر سینه کوه کشید اگر رنگ هم رنگ ریایی دارد  با سخن می توان آنرا در زیباترین اشعار به تجلی در آورد.

البته آزادی از طریق هنر همیشه آزادی محض نیست. آزادی در هنربستگی به ماده خامی دارد که در آن هنر بکار می رود. در معماری ماده خام سنگ و آجر و آهن است بنابراین آن خانه زیبای خیالی مان را نمی توانیم براحتی بسازیم چون ماده خام معماری یعنی سنگ و آجر و آهن سفت و سخت و خشن است که نمی توانیم هر آنچه در خیال ما می گذارد در عالم واقع تجسم و تحقق بخشیم . آهن را نمی توان مانند اندام دختر رقصنده زیبای خیالمان پیچ و تاب داد وآجر را مانند گل سفالگری ورز داد و کوزه ای ساخت تا لبش چون لب نگار باشد. در نقاشی و موسیقی انسان تا حدودی می تواند آزادیش را تحقق بخشد اگر آن قصر زیبا را نتوانتیم با آجر و سنگ بسازیم  با رنگ می توان کشید اما رنگ هم تا حدی انعطاف دارد  و آنچه دل می خواهد در نمی آید و اگر هم در بیاید با دیدن تاریخ رنگ می بازد و باد و باران آنرا می شوید.

در موسیقی هم تا حدودی می توان به آزادی رسید پیامی که حنجره گویای آن نیست سیم و چوبو پوست می توانند با ضربه و زخمه بیان کنند اما آزادی در موسیقی همه در محدوده ضربه و زخمه محدود است موسیقی در چارچوب ریاضت ریاضی است و آزاد نیست.

اما تجلی کامل آزادی و رهایی در هنر شعر است، شعر رهای رهاست :

«شعر رهايي است
نجات است و آزادي
ترديدي است كه سرانجام به يقين مي‌گرايد
و گلوله‌اي كه به انجام كار شليك مي‌شود
آهي به رضاي خاطر است از سر آسودگي»

شعر آزادی مطلق است چون ماده خام صنعت گر شعر «کلام »است و کلام لطیف ترین ماده خام صنعتگری است. از آجر و سنگ و رنگ لطیف تر است . در این صنعت شاعر ماده لطیفی در اختیار دارد که همه ایده ال هایش را به تمام و کمال در عالم به تجسم و تحقق در می آورد. شاعر آن اقبال و شانس را دارد که با ماده خامی که دارد تمام آرزوهایش را تحقق بخشد . هر چند ماده خام زندگی روزمره و علم و فلسفه کلام است اما در این حوزه ها کلام مجال جولان ندارد اگر در زندگی روزمره با کلام جولان دهی تو را دیوانه خوانند و در فلسفه بی منطق ولی شعر آزادی و رهایی است اما در شعر فقط یک شاقول و طراز وجود دارد و آن خاطر مجموع و یار نازنین است و هر کلامی با خاطر مجموع و یار نازنین همراه باشد این برج و  بنای خیالی تا ثریا هم میرود راست .


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 19:8 توسط فیروزجاه |


نظر پردازی و نظربازی

نظریه های علمی فقط به جهان پرداخته اند و کاری با جان ندارند.  بقول حافظ هر چند این عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق می داند که اینها در این دایره سرگردانند و جان انسان را در سرگردانی رها کردند:

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی / عشق داند که درین دایره سرگردانند

زندگی صورتی دارد و معنایی عاقلان و عالمان علم ظاهر فقط صورت زندگی را شناختند اما عارفان به فهم معنا و رازهای زندگی همت گماشتند، یکی مست صورت است و دیگری مست معنا:

من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی حاصل / من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت

عالمان سعی وافری در آراستن جهان داشتند اما تاریکی های عظیمی چون جنگ و کشتار و شقاوت و بی رحمی هر روز بیشتر رخ از هر گوشه ای برمی گشاید و باز آنان را در فکر فرو می برد اما حافظ که خود را صاحب نظر بی نظیری می داند که دیگران را حیران کرده است :

در نظربازی ما صاحب نظران حیرانند

تنها راه آراستن جهان برقع برداشتن از این جهان و یافتن معنای زندگی می داند:

تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی / صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت

مولوی معتقد است علم اگر بر جان نزند و فقط به تن و صورت بپردازد باری بیش نیست:

علمهای اهل دل حمالشان                 علمهای اهل تن حمالشان

علم چون بر دل زندیاری شود           علم چون بر تن زند باری شود

علم امروزه پیشرفت عظیمی کرده و انسانهایی هستند که چندین علم بلدند وبقول قدما علامه اند همه چی دانند اما از جان و قیمت خود خبری ندارند:

صد هزاران فضل می داند از علوم / جان خود را می نداند آن ظلوم

داند او خاصیت هر جوهری/ در بیان جوهر خود چون خری

قیمت هر کاله می دانی که چیست/ قیمیت خود را ندانی احمقیست

جان جمله علمها اینست این/ که بدانی من کیم در یوم دین

فرق دیگر عالمان و عارفان این است که عالمان« نظر پرداز» هستند  ولی، عارفان« نظرباز» :

میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز/ وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است

نظریه پردازان عافیت طلب هستند و احتمال خطا وآلفا در نظر می گیرند و در خدمت آقا و سلطان وارباب قرار می آیند و در گوشه ای مستوری می کنند:

در گوشه ی سلامت مستورکی توان بود

 اما عارفان عافیت سوز و عافیت کشند و در طریق شان امن و آسایش را بلا می دانند :

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست/ ریش باد آندم که با درد تو جوید مرحمی

عافیت طلبی و محافظه کاری با نظربازی فاصله ای عظیم دارد و انسان نظرباز با انسانهای عافیت طلب فرق و فراق زیادی دارند:

در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر / عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود

پس برای رفتن به لایه های درونی این جهان و کشف معنای زندگی و رهایی از این  جهان باید بقول حافظ گروی از می و معشوق گرفت و حیف این اوقات اندکی که به ما دادند به بطالت برود:

گروی آخر عمر از می و معشوق بگیر / حیف اوقات که یکسر به بطالت برود


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 4:34 توسط فیروزجاه |


شمه ای از داستان مرد خائف

استاد ما می گفت مولوی غزالی با عشق است و غزالی مولوی بی عشق ، غزالی همه اش خوف و غم بود و مولوی همه اش شاد و خرم ، اصلا غم نمی شناخت و خون غم بر خود حلال کرده بود:

خون غم بر ما حلال خون ما بر غم حرام   /   هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش

غزالی با شعار خلوت و خاموشی، گرسنگی و بی خوابی کیمیای سعادت را کشف کرده بود من نیز در ایام خلوت و خاموشی، گرسنگی و بی خوابی(ایام رمضان) کیمیای سعادت او را مروری کردم دریغم آمد شمه ای از داستان شورانگیز این مرد خائف را برای دوستان نقل نکنم .

غزالی معتقد است سعادت و قرارگاه غایی مورد نظر عوام همان بهشت است اما سعادت و قرارگاه سیمرغ سعادت خواص همان خداست. به عبارتی برای خواص، بهشت همان خداست  و خدا برای توصیف خوبی و زیبایی خود برای اینکه عوام بفهمد از مفهوم بهشت استفاده کرده است عوام نیکو میشوند تا به بهشت بروند خواص نیکو میشوند تا به خدا برسند و به عبارتی دیگر در قران هر جایی  از بهشت وصفی میشود توصیف عوام فهمانه و نازل خداست و خواص در آن نشانه ها و لطافت های خدا را می بیند. چون غزالی معتقد است ماز از طریق جاسوسان عقل که همان حواس ظاهری هستند به شناخت صنع خدا دست می یابیم  و شناخت خدا همان سعادت است.

اما غزالی معتقد است  شناخت  کامل خداوند و رسیدن به سعادت از طریق جاسوسان عقل یعنی حواس ظاهری بدست نمی آید و راه کامل، باز شدن روزن دل آدمی است . وی معتقد است به غیر از حواس انسان از طریق دل می تواند به شناخت دست یابد و برای اثبات این مدعای خود دو شاهد و دلیل می آورد: 1- خواب : در خواب راه حواس بسته می گردد و آدمی از محسوسات فارغ می شود در نتیجه در درونی باز می شود و انسان وارد عالم ملکوت می شود و می تواند آینده را نیز ببیند اما خواب چون همراه با خیال نیز است و با بسته شدن باب حواس باب خیال بسته نمی شود آنچه آدمی می بیند صریح نیست و عاری از خطا نمی باشد. 2- مرگ: وقتی آدمی می میرد باب خیال و حواس هر دو بسته می شود و انسان با واقعیت کامل مواجه می شود که دیگر سودی ندارد چنانکه خداوند در قران می فرماید: «پس برگشادیم از تو پرده تو را پس چشم تو امروز تیز بین است» و انسان با افسوس و زار می گوید:« ای پروردگار ما دیدیم و شنیدیم پس ما را برگردان تا کار نیک کنیم» اما فایده ای ندارد.

در نتیجه غزالی معتقد است یک راه مطمئن و بی خطا و بی افسوس برای شناخت خدا و رسیدن به سعادت یا همان چیزی که عوام دوست دارد یعنی بهشت، وجود دارد و آن مرگ اختیاری  است  همان که مولوی می گوید:

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید       در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید بمیرید کزین مرگ مترسید        کزین خاک برآیید سماوات بگیرید

راه مرگ اختیاری همان خلوت و خاموشی و گرسنگی و بی خوابی است و شاه کلید و اولین گام مرگ اختیاری گرسنگی است و سیری شکم ریشه همه بدبختی هاست. چون معتقد است انسان وقتی شکمش سیر شود شهوت فرج و نکاح پیدا میکند برای این امر به مال نیاز دارد برای رسیدن به مال دنبال جاه می گردد انسانی که جاه طلب است بطور غیر ارادی با خلق خصومت پیدا میکند و خصومت با خلق انواع پلشتیهای دیگر مثل حسد ، تعصب ، عداوت، کبر ، ریا و.... را بدنبال خواهد آورد. پس شهوت شکم اصل همه شهوت هاست.

حال اگر کسی توانست با از استفاده از این روشها بمیرد چه می شود؟ انسان می تواند دل خویش را تسخیر کند انسانی که دل خویش را در چنگ و اراده خویش بگیرد و آن را تسخیر کند  می تواند عالم را تسخیر کند کوچکترین عالمی که در تسخیر دل است تن آدمی است که هر کدام از اجزای تن به فرمان دل حرکت میکنند و این دل  می تواند عالم بیرون را نیز تسخیر کند که بسته به نوعش آنرا معجزه، کرامت و سحر می گویند و صاحب آن را نیز نبی، ولی، ساحر گویند ساحر کسی است که این توانایی را در راه شر بکار گیرد. نبی و ولی هر دو از طریق مرگ اختیاری روزنه دلشان باز شد و خداوند صلاح جمله خلایق را به ایشان نشان داد که به آن شریعت گویند اما فرق نبی با ولی این است که نبی به دعوت خلق مشغول می شود و توانایی ویرا معجزه می نامند و ولی به دعوت خلق مشغول نمی شود و توانایی وی را کرامت می نامند. نبوت و ولایت درجات دل آدمی است.

این شمه ای از داستان شورانگیز مرد خائف در جلد یکم کیمیای سعادت بود که اگر حوصله ای باشد و فراموش نکنم بخش های دیگری را از این جلد و جلد بعدی برای دوستان همراه خواهم نوشت.


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388 و ساعت 13:23 توسط فیروزجاه |


جغرافیای عرفانی

همیشه با دیدن کوهها بیاد آیه ای از قران می افتادم که خداوند فرمود ما کوهها را میخ های زمین قرار دادیم: والجبال اوتادا(سوره نبا آیه هفت).و اینجا بود که بقول قران از جان خود پرسشی مهم می کردم(عم یتساء لون) واقعا این میخها چیستند و چه خاصیتی دارند؟. آیا کوهها همان سنگهای گران اند که از مواد مختلفی  تشکیل شده اند که بعضی بر بلند ترین آن بالا می روند و مشهور می شوند و بعضی در خیالشان  یا در واقعیت از آن مجسمه ای می تراشند که در تاریخ جاودانه می شوند که ما مانده ایم که آیا آنر فرهاد کند یا عشق؟:

بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد

و بعضی در جوار کوهها لانه می کنند تا جان خود را بپرورانند بطوریکه در عالم و آدم نمی گنجند وبعضی در کنارشان خانه می سازند تا همچون گوسفند در بهاران تن بپرورند تا قربان عید شوند.

اما چگونه کوهها اوتاد زمین می شوند؟ چه تلفیقی  و سنخیت و شباهتی بین کوهها و میخ وجود دارد؟ در ادبیات و عرفان تعبیر و تفسیر های زیادی از اوتاد و خاصیت آنها شده است. در لغت نامه دهخدا اوتاد را [ اَ ] (ع اِ) ج ِ وَتَد. میخ ها.  و در اصطلاح‌ متصوفه‌ اوتاد به‌ كسانى‌ گفته‌ مى‌شود كه‌ در سلسله‌ مراتب‌ اوليا مقامى‌ فروتر از قطب‌ و امامان‌ و افراد، و فراتر از ابدال‌ و ابرار و اخيار دارند. در عرفان شیعی از فایده اوتاد یا همان میخ ها گفته اند كه‌ خداوند به‌ سبب‌ آنان‌ ساكنان‌ زمين‌ را از هلاكت‌ حفظ مى‌كند، و وقتى‌ كه‌ امامان‌ دوازدهگانه‌ زمين‌ را ترك‌ گويند، زمين‌ اهل‌ خود را فرو خواهد برد خداوند اين‌ گروه‌ را حجت‌ بر بندگان‌ خود قرار داده‌ است‌ و به‌ امر او برپا ايستاده‌، و آماده‌اند، و آفرينش‌ آنان‌ قبل‌ از خلق‌ موجودات‌ عالم‌ و به‌ صورت‌ انواري‌ بوده‌ است‌ كه‌ در طرف‌ راست‌ عرش‌ خداوند قرار داشته‌اند(كلينى‌،1/534؛ حر عاملى‌،1/460؛ شيخ‌طوسى‌، 139؛ قاضى‌ سعيد، 121؛ مجلسى‌، 2/57، 10/155) در روايات‌ صوفية اهل‌ سنت‌ اوتاد گروهى‌ از اوليا شمرده‌ شده‌اند كه‌ به‌ بركت‌ ايشان‌ باران‌ مى‌بارد و بلا از زمين‌ دور مى‌شود و مردم‌ به‌ واسطة ايشان‌ روزي‌ مى‌يابند (احمد جام‌، 216؛ خوارزمى‌، 1/33؛ لاهيجى‌، 282؛ قاضى‌ سعيد، 118-119).

در جغرافیای ایران هم خوانده ایم که رشته کوههای بلند البرز موجب می شوند تا جلوی ابرها سدی ایجاد شود و ابرها در همین منطقه بمانند و همین امر موجب می شود باریکه شمال کشور سر سبز و خرم و با برکت شود و انواع درختان و گیاهان و درختان در این منطقه رویش کنند و بهشتی بر روی زمین تشکیل گردد .

وقتی روز جمعه برای گردش و تفریح به سه تیغه کوههای البرز رفتم و از بالا نگاه کردم دیدم چه سنخیت و شباهت و نزدیکی زیبایی بین کوهها و میخ و تعبیر عرفانی و جغرافیایی کوهها وجود دارد: ابرهای زیادی پشت آن جمع شده بودند و هر چه زور میزدند نمیتوانستند از آن عبور کنند ده متر پایین تر می رفتم ابری سفید و بود و باران می بارید  و سبز بود درخت روییده بود و ده متر بالاتر می رفتم آفتاب بدن انسان و بدنه زمین را می سوزاند و من مجبور بودم از کرم ضد آفتاب و عینک و کلاه برای پوشش استفاده کنم ولی بیچاره زمین پوششی نداشت و سوخته بود. واقعا چه سنخیت زیبایی بین خاصیت جغرافیایی کوهها و تعبیرهای عرفانی اوتاد و چه ترکیب زیبایی: والجبال اوتادا :

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 19:30 توسط فیروزجاه |


نکته دگر از عشق

هر چند متن قبلی را به اشاره گفتم و آن دوست که می بایست گرفت ولی نکته هایی رفت شکایت نمی کنم ولی قدری بسطش می دهم. و آن نکته در عدم توافق در معنی عشق بود و مرا همانند کانت که مجبور شد در نقد خرد ناب محدوده عقل را روشن نماید مجبور کرد محدوده عشق را روشن نمایم . چون عشق عریان تعریف شدنی نیست و اگر عشق عریان شود بقول مولوی نه تو مانی و نه من:

گفتم ار عریان شود او در عیان         نی، تو مانی، نی کنارت، نی میان

مولوی که سطان عشق پردازی و عشق ورزی است در تعریف عشق می ماند و می نالد:

هر چه گویم عشق را شرح و بیان      چون به عشق آیم خجل باشم از آن

ویا می گوید:

در نگنجد عشق در گفت و شنید          عشق دریایی است قعرش ناپدید

نظامی قدری محدوده عشق را مشخص می کند و بقول امروزی ها عملیاتی و تجربی می کند و می گوید عشق همان جاذبه یا کششی است که بین اشیا و موجودات  وجود دارد.  در عالم هستی کشش و جاذبه هایی وجود دارد که همه هر روزه لمسش می کنیم : دانه از زیر خاک سوی آسمان دارد، آب با هیاهو و کف زنان سوی دریا می رود، دریا از عشق تابش خورشید ذره می شود سوی آسمان می رود و آهن سوی آهن ربا:

طبایع جز کشش کاری ندارند         حکیمان این کشش را عشق خوانند

و شاعری امروزی جسارت می ورزد و محدوده آنرا هنوز مشخص تر می کند:

عشق یعنی اینکه ما باور کنیم یک دل دیگر ارادتمند ماست

راه دیگر توضیح عشق و مقصود من از آن نکته اینست که خواص یا کارکرد عشق را بیان کنیم. کارکرد یا خاصیت عشق این است که موجب خالی شدن انسان از منیت و خود و خودبینی و دیدن دیگران می شودبه همین خاطر در تعریف عشق گفته اند عشق یعنی محبت شدید و به عبارتی عشق خاصیتش این است که انسان را از زندان خود رهایی می بخشد و همه چیز بجای«خود» «تو» می شود:

«یار تویی، غار تویی، نوح تویی، فاتح و مفتوح تویی، روح تویی، سینه مشروح تویی، نور تویی، سور تویی، دولت منصور تویی،مرغ کوه تور تویی، قطره تویی، بحر تویی، لطف تویی، قهر تویی،قند تویی، زهر تویی، حجره خورشید تویی، خانه ناهید تویی، روضه امید تویی، روز تویی، روزه تویی، حاصل دریوزه تویی، آب تویی، کوزه تویی، دانه تویی، دام تویی، باده تویی، جام تویی، پخته تویی، خام تویی

دیگر هیچ منی در این جملات مولانا وجود ندارد همه چیز و همه توانایی من تویی و دیگر. چه این عشق زمینی باشد در آن من راهی ندارد و دیگران حضور دارند و چه آسمانی باشد باز هم منی وجود ندارد.

تمام وجود پر از معشوق میشود:

ترسم ای فصاد گر فصدم کنی             نیش را ناگاه بر لیلی زنی

کارکرد و خاصیت عشق این است که انسان از خود بینی تهی شود و دیگران را ببیند و به آنان محبت بورزد. علت این همه تند خویی و بد اخلاقی ها در کوی و برزن ، مدرسه و میخانه تا تختگاه دولت نداشتن عشق است چون آنقدر درفرهنگ ما عشق به آسمان برده شد که در شکار کس ناید و هر وقت بر زمین نشست چنان بر سر عشق زدند و جنسی وسکسی وحرامزاده و حرامش کردند که کسی جرات عشق ورزی ندارد. اگر بویی از عشق در ما بود چه آسمانی و چه زمینی این چنین تند خو نبودیم .پس ای دوستان از عشق بگویید و بگویید تا این تند خویی ها پا به فرار گذارد:

پشمینه پوش تند خو از عشق نشنیده است بو      از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

اما متاسفانه :

 گویند رمز عشق مگویید و مشنوید           مشکل حکایتیست که تقریر می کنند

حال این عشق به آدم که سهل است حتی به گربه ولگرد خیابانی که باشد نیز محبت آور است که نظای توصیه میکند اگر تو توان عشق به خدا را را نداری برو دل به یک گربه ولگرد هم شده ببند که دردش بهتر از درد بی عشقی است:

مشو چون خربه خورد و خواب خرسند        اگر خود گربه باشد دل در او بند

علاوه بر این بقول اریک فروم عشق یک هنر است و برای یادگیری هر هنری باید تمرین کردو تمرین عشق ورزی به نشانه های خداوند شروع می شود :

سفر کعبه کنم تا به خرابات رسم               زانکه سالک به حقیقت رسد از راه مجاز

پس برای رهایی از تند خویی و محبت، به همه مخلوقات خداوند عشق بورزید ودر پایان و در این ماه مبارک اگر اهل محبت هستید هنگام سحر و سر سفره افطار از ته دل بگویید:

اللهم  فک کل اسیر

 


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت 22:43 توسط فیروزجاه |


علت عاشق شدن

به دوستی عاشق جسورانه خرده گرفتم چرا عاشق شدی؟ علتش چیست؟ بعدا که فکر کردم سخت پشیمان شدم چون عشق علت نمی خواهد. زمانیکه که یک انسان روحش لطیف و حساس شد و زنگار دلش زدوده شد بی اختیار و بدون علت همانند اصطرلاب حقایق را نشان می دهد:

علت عاشق ز علتها جداست              عشق اصطرلاب اسرار خداست

اصلا مقام عاشقی مقام اختیار نیست مقام عاشقی مقام جبر است وقتی آینه شدی جبرا عالم در تو می گنجد و نور انعکاس می یابد:

گویند عشق چیست؟ بگو ترک اختیار                هر کو ز اختیار نرست اختیار نیست(مولوی)

شیوه عشق اختیار اهل ادب نیست                   بل چو قضا آید اختیار نیست(سعدی)

این عشق به اختیار نبود                             دانم که همین قدر بدانید(سنایی)

آری غم عشق اگر بحق گویی                       دل نه به اختیار می گیرد(انوری)

و عاشق بخاطر نثار و هزینه و فایده عشق نمی ورزد:

عاشق شهنشهیست دو عالم بر او نثار               هیچ التفات شاه به سوی نثار نیست

علت خواستن و صغری و کبری کردن فلسفی و حلال و حرام فقهی مربوط به عالم اختیار است مقام عاشقی مقام اختیار نیست که صغری و کبرای منطقی بطلبد یا حلال و حرام شرعی بخواهد. عاشق محو تماشاست:

عشق خواند تو را به عالم محو             عقل گوید  ز فقه و منطق و نحو

اصلا عاشقی موهبتی الهی است که نادر کسانی لیاقت آنرا دارند و هر که این لیاقت یافت باید تحسینش کرد نه سرزنش و بازخواست:

می خور که عاشقی نه به کسب و اختیار                این موهبت رسید ز میراث فطرتم

البته اختیاری نبودن عشق به معنی جبری بودن آن در معنای مصطلح و معمول عامیانه آن نیست چون مولوی معتقد است اصلا تنها چیزی که در این عالم عشق را بی صبر می کند کندن کوه بیستون یا بیابان گردی مجنون نیست بلکه همین جبر مصطلح عامیانه است:

لفظ جبرم عشق را بی صبر کرد          و آنکه عاشق نیست حبس جبر کرد

ور بود این جبر جبر عامه نیست          جبر آن اماره خودکامه نیست

خلاصه اگر کسی روح صاف و لطیفی داشته باشد و زنگار دلش را برباید و انسان صادقی باشد بر همه عالم عاشق می شود پس:

ای من غلام  عشق که روزی هزار بار             بر من نهد ز عشق بتی صد هزار بار

این عشق جوهریست بدانجا که روی داد            بر عقل زیرکان بزند راه اختیار

به همین خاطر به دوست عاشقم می گویم: نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار

 


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 0:52 توسط فیروزجاه |


پاره آجر

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند.پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.  پسرک گفت:"اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم.

"برای اینکه شما را متوقف کتم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم ".مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت... برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد ...

  در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!

 خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند.

 اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.

این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه! 

آیا بهتر نبود کاری نکنیم که مردم به طرفمان پاره آجر پرتاب نکنند؟

آيا وقت آن نرسيده كساني كه ايمان آورده اند قلبهايشان براي ياد خدا خاشع شود(سوره حدید/16)


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 و ساعت 12:21 توسط فیروزجاه |


مقام سگ

در دوران تبلیغات ریاست جمهوری طرفدار سر سخت یکی از کاندیداها به طرفداران کاندایدای رقیب گفته بود:«طرفداران فلانی زنان سگ باز و مردان فاسدند». در سیاه بینانه ترین، احول ترین و کودکانه ترین حالت هم بپذیریم که حرف ایشان درست باشد که نیست چون از روی خشم و شهوت  و حرص قدرت این حرف زده شد و ایشان را به زدن چنین حرف ناروایی واداشت همچنان که مولوی میگوید:

خشم و شهوت مرد را احول کند

اما سگ بازی و سگ نوازی صد بار بهتر از آن بازی است که با اشرف مخلوقات در جای دیگر میکنند . سگ هم در عالم هستی مقامی دارد. اصلا خوب و بد دیدن، دشمن و دوست شمردن و کلا دوبینی مطلق به عصر قدیم و به مغزهای کوچک تعلق دارد. در عصر حاضر هیچ چیزی خوب و بد مطلق، دوست و دشمن مطلق و زشت و زیبای مطلق وجود ندارد. جالب اینست که این تصور فقط به عصر حاضر اختصاص ندارد و عرفای ما قرن ها به این امر اعتقاد دارند. در نگاه عرفانی حتی شیطان هم مقامی دارد. شیطان را بزرگترین شاهکار خداوند دانسته اند چون شیطان نگهبان بهشت است و اگر شیطان نبود هر کس و ناکسی وارد بهشت می شد. شیطان فرقش با فرشتگان دیگر اینست که مانند مردم برره از افعال معکوس استفاده میکند یعنی هر چی می گوید شما باید بر عکس آنرا انجام دهید.

سگ اگر پی نیکان رود مردم میشود و اما انسان پی شیطان میرود و اسفل سافلین می گردد:

سگ اصحاب کهف روزی چند           پی نیکان گرفت و مردم شد

شیخ عطار در مصیبت نامه و تذکرالاولیا داستانی نقل میکند و به انسان تذکار میدهد که خیلی به انسان بودنش فخر نفروشد و گاهی اگر انسان سگ باز باشد بهتر است تا مردم را به بازی بگیرد:

شیخ می گوید بایزید روزی در راهی می رفت سگی به او نزدیک شد . بایزید لباسش را بالا زد که نجس نشود. سگ به او گفت اگر من خشک باشم که اشکالی ندارد اگر تر باشم  لباست نجس میشود و طبق احکام شرعی با هفت بار شستن با آب و خاک لباست پاک می شود اما اگر تو پرده از خود برداری با هفت دریا هم غسل کنی پاک نمی شوی. و شیخ بخود می آید و اقرار میکند که هر چند ظاهر تو ظاهرا پلید است باطن من صد بار پلیدتر است:

شیخ گفتش ظاهری داری پلید            هست آن درباطن من ناپدید

تازه سگ به بایزید طعنه می زند که من اهل توکل هستم تو توکل نداری برو به خدا توکل کن چون من وقتی استخوانی گیر آوردم و سیر شدم دیگر برای فردا استخوان جمع نمی کنم زیرا توکل به خدا دارم که فردا هم روزی مرا می دهد ولی تو به خدا شک داری :

از پی فردای خود تا زاده ام           استخوانی خویش را ننهاده ام

تو مگر شکاک راه افتاده ای          لاجرم گندم دو خم بنهاده ای

در تذکره الاولیا هم داستانی جالب دارد: می گوید بایزید با مریدانش در راهی می رفتند سگی از مقابل می آمد و بایزد خودش را کنار کشید تا سگ بتواند به راهش ادامه دهد و بقول عطار راهش را به سگ ایثار کرد مریدان برآشفتند که تو سلطان العارفین راهت را به سگ ایثار می کنی و بقولی به سگ تعارف می کنی که اول برود کاری که ما در رانندگی در خیابان اجازه سبقت به آمبولانس در حال حمل مریض بدحال را هم نمی دهیم. بایزد جواب جالبی می دهد: میگوید در هنگام خلقت این سگ چه تقصیری داشت که روی او روکش سگ گذاشتند و بر من روکش سلطان العارفین این می توانست برعکس باشد :«در سبق السبق از من چه تقصیر در وجود آمد ه است و از تو چه توفیر حاصل شده است که پوستی از سگی در من پوشیدند و خلعت سلطان العارفین در سر تو افگندند»

حال اگر دیگران را به سگ بازی طعنه می زنیم بهتر نیست قدری در خود هم تامل کنیم که کار بدتر از سگ بازی نکنیم؟

        


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388 و ساعت 12:26 توسط فیروزجاه |


مذهب علیه مذهب

اگر مارکس می گفت تاریخ همه جوامع تا به امروز تاریخ کشمکش طبقاتی است  ولی بهتر است آنرا تصحیح کنیم و بگوییم تاریخ از ابتدا تا به امروزتاریخ جنگ مذهب علیه مذهب بوده و چقدر انسان بخاطر خدا و در راه خدا کشته و اسیر و آواره شدند که خدا نمی خواست حتی قطره ای خون از بندگانش ریخته شود ولی دریا دریا ریخته شد.اروپاییان با عقل به جدال با مذهب رفته اند و آنرا از اجتماع به خانه ها راندند اما همانطور که دیدیم خونین ترین جنگهای پایان قرن بیستم جنگ مذهبی بود و هنوز هم این جنگ جهان را تهدید می کند. شاید بهترین روش همان مذهب علیه مذهب باشد و مذهب حقیقی می تواند مذهب دروغین را رسوا کند و از صحنه بیرون نماید چون عقل در کار عشق استاد نیست.

ازدیدگاه شریعتی دو نوع مذهب وجود دارد: مذهب به عنوان سنت و مذهب بعنوان ایدئولوژی « مذهب دو گونه است يكي عليه ديگري، چرا كه هيچ كس به اندازه من به مذهب ايمان ندارد… مذهب بعنوان سنت عبارت است از «مجموعه عقايد موروثي، احساس‌هاي تلقيني، و همچنين تقليد از مدها و روابط و شعائر مرسوم اجتماعي و احكام خاص ناخودآگاه عملي. مجموعة اينها مذهبي را مي‌سازد كه بيش از آنكه مبناي انساني داشته باشد مبناي سنتي كور غريزي موروثي يا اجتماعي دارد و بيشتر نشان دهندة تجلي روح دسته‌جمعي يك گروه است». (م.آ23 ، 67)

«اما مذهب بعنوان ايدئولوژي، عقيده‌ايست آگاهانه و براساس نيازها و ناهنجاريهاي موجود و عيني و براي تحقق ايده‌الهايي كه براي رفتن به طرف آن ايده‌ال اين فرد، اين گروه و يا اين طبقه، همواره عشق مي‌ورزند، انتخاب مي‌شود.» (همان ، 70) يك اسلامي است منحط، اسلامي كه جنايت مي‌كند، اسلامي كه ارتجاع و تخدير را بوجود مي‌آورد، اسلامي كه آزادي را قرباني مي‌كند اسلامي كه در تاريخ هميشه توجيه كننده وضع موجود است و يك اسلامي است كه با اين اسلام بزرگترين مبارزه را كرده و خودش قرباني اين اسلام شده است.

به نظر دكتر شريعتي مذهب اسلام به شيعه و سني، مالكي و حنبلي و شافعي تقسيم نمي‌شود بلكه به مذهب منحرف منجمد بسته و مذهب باز مترقي روشنفكر ( ايدئولوژي) تقسيم مي‌شود كه تجسم عيني آن تشيع علوي و تشيع صفوي است.

منظور شريعتي از تشيع علوي و تشيع صفوي شيعه بعد از صفويه و قبل از صفويه نيست بلكه نوعي برداشت است. برداشتی از مذهب براي هدايت مردم و بناي درست جامعه و بردن اجتماع بسوي آگاهي در مقابل برداشتی برای استحمار و سواری گرفتن از مردم و آنها را در جهالت نگه داشتن. برداشتی پویا از مذهب در زمان و پا به پاي تاريخ و انقلاب دائمي و تكامل در بينش مذهبي و تكامل و تناسب حقوقي در تغيير و تحول نظام در مقابل برداشتی از مذهب بعنوان عامل ثبوت و جمود و مانع پيشرفت و تغيير و تحول و نوآوري و وسيلة تكفير و تحول و نوآوري و وسيلة تكفير و محكوميت مطلق هر كار تازه. مذهب حسین و یزید: همه آنهایی که امام حسین را به شهادت رساندند تصور میکردند کار مذهبی میکنند و خدمت به امیر مومنین مسلمین می نمایند. چقدر تشخیص مذهب درست از نادرست سخت است پل صراط همین است پل از همینجا شروع میشود تا مرگ ، مرگ آخر پل است می رسی یا نمی رسی.


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 و ساعت 0:58 توسط فیروزجاه |


فاصله مشروعیت از رفسنجان تا محله یزدی ها

«مشروعیت» در معنای امروزین آن مفهومی است که توسط ماکس وبر جامعه شناس آلمانی  مطرح شد. مشروعیت ترجمه لغت Legitimacy است که ریشه آن Legیا Legal که به معنای قانون و قانونی است. وبر معتقد است «قدرت» به معنای تحمیل اراده بر دیگران علی رغم مخالفت یا موافقت آنهاست. اگر زمانی مردم این اراده را با میل خودشان پذیرفتند این تحمیل اراده یا همان قدرت مشروعیت دارد که به قدرت مشروع «اقتدار» گویند دولت خوب دولت قدرتمند نیست چون ممکن است اراده اش را با زور و چوب و چماق بر مردم تحمیل کند دولت خوب دولتی است که مقتدر باشد یعنی مردم اراده اش را بپذیرند و معیار پذیرش هم  میثاق مردم یا همان قانون است. هاشمی رفسنجانی در خطبه اخیر نماز جمعه معتقد بود که معیار دولت خوب مردم و قانون است و دولت باید تابع قانون باشد و فصل الخطاب در جامعه  مردم و قانون هستند اما محمد یزدی در مخالفت با وی معتقد بود حکومت مشروعیت الهی دارد. از این منظر، امری مجاز است که با تکیه بر نصوص شرعی باشد و اگر از لحاظ شرعی مجاز نباشد نامشروع است. بنابراین اگر همه مردم به قانونی یا شخصی رای دهند و متخصصین شرع آن قانون یا آن فرد را قبول نداشته باشند آن فرد یا آن قانون نامشروع است و باید کنار زده شود. در این نگاه نظر مردم اهمیتی ندارداما از نگاه سیاسی و یا هاشمیسم معیار مشروعیت حکومت، مردم و قانون است و فصل الخطاب مردم میباشند. مشروعیت در نگاه دومی مطلق است اکثریت و اقلیت ندارد و بالا و پایین نمی رود اما مشروعیت از نگاه اولی نسبی است و اقلیت و اکثریت دارد و هیچ دولتی مشروعیت مطلق ندارد و دائما باید تلاش کند تا نظر اکثریت را جلب نماید تا بدینطریق مشروعیت خود را افزایش دهد لذا هیچ حکومتی در این نگاه مقدس نیست و زمانی نتواند خواسته مردم را برآورده کند باید تاج و تخت را تحویل دهد و حتی اقلیت نیز باید حقوق شان تامین گردد. از نگاه دومی کسانی که مشروعیت شرعی را قبول ندارند دشمن، منافق، کافر و در اصطلاح غیر ادیبانه خس و خاشاک تلقی میشوند اما از نگاه اولی مخالف، جناح رقیب، حزب مقابل و..به حساب می آیند و طبیعتا دشمن، منافق، کافر باید حذف گردند و خس و خاشاک به زباله دان یا زندان ریخته شوند ولی با مخالف، جناح رقیب، حزب مقابل باید مدارا کرد و رقابت نمود. نمی دانم فاصله رفسنجان تا یزد چقدر است اما فاصله ایندو برداشت زمین تا آسمان!!!!!!!!

  به نظر دورکیم  جهان به دو دسته پدیدارهای مقدس ونامقدس تقسیم می شود. دین شامل پدیده های مقدس است . دین عبارت است از سیستمی همبسته از باورها و اعمال مربوط به امور مقدس یعنی مجزا از امور عادی یا ممنوع. اما سایر حوزه های زندگی از امورات نامقدس  و این جهانی هستند و کاملا در معرض اشتباه و خطا و کاملا نقد پذیر. حکومت از نگاه جامعه شناسی جز امورات مقدس نیست و مشروعیت اش را از خدا و دین نمی گیرد و کاملا قابل نقد است. پیامبر در امور اداره جامعه با انسانهای معمولی و کسانیکه ارتباطی وحیانی با خدا نداشتند مشورت میکردند و نظر مردم را اعمال میکردند. آخرین درس حیات پیامبر نیز گواه بر نامقدس بودن حکومت و نقد پذیر بودن حکومت است. پیامبر در آخرین روزهای زندگی با حالتی مریض در مسجد حاضر میشود و به مردم اعلام میکند اگر از من ستمی بر کسی وارد شد می تواند جبران کند مسلما پیامبر در امور دین ستم و اشتباهی نداشته و اگر سهوی رفت در امور حکومت و روابط با مردم بود به دلیل نقد پذیری پیامبر آن مردی که بر او به سهو ستمی رفت بجای اینکه بر پشت بام ها برود و فریاد بزند و یا در گوش دیگران پیامک بزند و یا شلاق بر دارد و آن تازیانه را بر پشت پیامبر وارد کند پشت نازنین او را می بوسد.آیا بهتر نیست حکومت را امری دنیوی و خطاپذیر و نقدپذیر بدانیم تا اگر خطایی رفت که مطمئنا میرود چون ما معصوم نیستیم مردم بجای فریاد نقد مشفقانه به حاکمان کنند .


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388 و ساعت 1:26 توسط فیروزجاه |


انواع آدم

با پیری نشسته بودم درباره آدمها بحث می کردیم گفتم آدمها چند نوع هستند؟ گفت: آدمها، سه نوع اند: عاقل ، با شعور، دیوانه. گفت این دوپاهای راست قامت که می بینی روی زمین راه می روند که همه یک شکل اند و تو آدم می پنداری در حقیقت چهار نوع اند و درجه شان با هم فرق میکند: دسته اول که اصلا آدم نیستند و تو آدم می پنداری آنها جاهل هستند، اکثر آدمها جاهل هستند(اکثرهم لا یعقلون)  اما اولین پله انسانیت عقل است: اول ما خلق الله العقل خداوند اول عقل را خلق کرد؛ این دو پاها بعد از طی مراحل کمال تازه عاقل می شوند واین پیر ما گفت من بعد از هفتاد سال سن و چهل سال نماز شب تازه عاقل شدم:

تو گل بودی و دل شدی جاهل بدی عاقل شدی

آن کو کشیدت این چنین آن سو کشاند کش کشان

هر چند این عاقلان نقطه پرگار وجود در این عالم هستند ولی عاقلان در واقع در این دایره هستی سرگردانند:

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

عاقلان در بند نام و ننگ این جهانند:

تو عاقلی و فاضلی در بند نام و ننگ شو

گفت مرحله بعد از عقل شعور است عالمان و فلاسفه عقل دارند ولی شعور ندارند. اهل شعور کسانی هستند که دلشان تازه هوایی شده اهل شعرند، شعرا شعور دارند ولی عقل ندارند و به عبارتی از مرحله عقل گذشتند و به دلشان اجازه جولان می دهند. اما بعد از شعور دیوانگی است که بالاترین مقام است. دیوانگی متعلق به مقام عاشقی است : تا عقل داشتم نگرفتم طریق عاشقی، عاشقی مربوط به دوران پیرانه سری است نه جاهلی:

شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب

باز به پیرانه سر عاشق و فرزانه شد

دیوانگی هزار داستان ناشنیده دارد که بعضی را زمزمه میکنیم:

عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است/عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما.

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو/دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست.

جان به پیشش در سجود از خاک ره بد بیشتر/عقل دیوانه شده نعره زنان که مرحبا.

همه شهر بشورید چو آوازه درافتاد/که دیوانه دگربار ز زنجیر رهیده‌ست.

 در دل و جان خانه کردی عاقبت/هر دو را دیوانه کردی عاقبت.

ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد/طشتش فتاد از بام ما نک سوی مجنون خانه شد.

دیوانه کجا خسبد دیوانه چه شب داند/نی روز بود نی شب در مذهب دیوانه.

فقها سوی مدارس پی تکرار شدند/همه از سلسله عشق تو دیوانه شدند.

نه‌ای دیوانه رو مر خویش را دیوانه ساز/گر چه صد ره مات گشتی مهره دیگر بباز.

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای/رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم.

زانک در صحرای عشقش ما برون باره‌ایم/عشق دیوانه‌ست و ما دیوانه دیوانه‌ایم.

تا نماند هوشیاری عاقلی اندر جهان/یار دعوی می کند گر عاشقی دیوانه شو

سرد باشد عاقلی در حلقه دیوانگان/گر درآید عاقلی گو کار دارم راه نیست.

رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو/و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو.

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت/آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو.


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 19:1 توسط فیروزجاه |


دانایی و فهمیدن

عصر جدید را عصر دانایی نام نهادند و مدرنیته با تلاش برای دانستن آغاز شد. دانستن در آغاز عصر مدرن به معنی آگاهی از اشیا و امورات بیرونی و همچنین کسب آگاهی از انسان از طریق روشهای تجربی بود که اگوست کنت پدر علم جامعه شناسی آنرا روش اثباتی یا تحصلی(Positivism) نام نهاد. بعدها کسانی چون ماکس وبر به این نتیجه رسیدند که روشهای اثباتی برای شناخت انسانها و جامعه کفایت ندارند در نتیجه جامعه شناسی را علم« فهم »کنش های اجتماعی معرفی کردند. اینان معتقد بودند که باید از طریق روش «همدلی» به فهم رفتار انسانها پرداخت  نمی توان با مشاهده و تجربه انسان و جامعه را درک نمود.

سهراب سپهری که شاعری با احساس و تیز هوش بود نیز اعتقاد داشت که برای درک هر پدیده ای باید آنرا «فهمید» دانستن و آگاهی از امورات بیرونی انسان را به شناخت آن پدیده نایل نمی کند. علم از دیدگاه سهراب علم به آن منظور منطق دانان و فلاسفه نبوده که می گویند العلم هو الصوره حاصل من شی عند العقل یعنی علم همان صورت حاصله از اشیا نزد عقل است. صرفا تصویر اشیا در نزد عقل ما حاضر شود به  شناخت آن شی دست پیدا نمی کنیم بلکه باید امورات این عالم را بفهمیم . همچنانکه اتنومتدولوژیست ها می گویند مردم عادی در زندگی روزمره عالم را می فهمند که سهراب این را به زیبایی بیان می کند:

مردمان سر رود، آب را «مي‌فهمند».
گل نكردندش، ما نيز
آب را گل نكنيم.

بسیاری از انسانها چیزهای زیادی می دانند و در ذهن شان انبار میکنند اما حقیقتا آنر نمی فهمند، فقط می دانند و بقول فرانسیس بیکن عالمان دو دسته اند : مورچه ها و زنبورها. مورچه فقط چیزهای این عالم را انبار میکنند و مصرف میکنند ولی زنبور چیزها را جمع کرده و آنر تبدیل به عسل میکنند . بسیاری از مردم و عالمان مورچه صفتند نه زنبور. سهراب معتقد است باید چیزها را فهمید جایی به طعنه یا بواقع می گوید حتی الاغ هم چیزی را که میخورد میفهمد:

من الاغي ديدم، ينجه را «مي فهميد».

عالمان علم جامعه شناسی فهم را منحصر به فهم رفتار انسانها کرده بودند و معتقد بودند برای شناخت عالم طبیعت فهم لازم نیست ، برای شناخت طبیعت همان روشهای تجربی کافیست چون طبیعت بطن و درونی ندارد که آنرا بفهمیم. اما سهراب می گوید حتی حالت اشیا طبیعی را هم باید فهمید حتی حالت یک سنگ:

بيا با هم از حالت سنگ چيزي «بفهميم».
بيا زودتر چيزها را ببينيم.

یا جایی دیگر می گوید:

يك نفر بايد از اين حضور شكيبا
با سفرهاي تدريجي باغ چيزي بگويد.
يك نفر بايد اين حجم كم را «بفهمد»

و یا:

ريشه زهد زمان خواهد پوسيد.
سر راه ظلمات
لبه صحبت آب
برق خواهد زد ،
باطن آينه خواهد «فهميد».

آیا جای تاسف نیست که الاغی حتی ینجه را می فهمد ولی انسانهای زیادی با عنوانهای علمی عریض و طویل حتی چیزهای ساده دور و بر خود را نمی فهمند؟!!!!


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388 و ساعت 19:40 توسط فیروزجاه |


جور دیگر هم می شود دید شریعتی را

در جامعه شناسی دو دیدگاه اساسی وجود دارد: دیدگاه وفاق و دیدگاه تضاد . نماد و آیینه تمام عیار دیدگاه وفاق دورکیم است تمام دغدغه وفاقی مسلک ها حفظ و تبیین نظم موجود است. تمام درد دورکیم همبستگی اجتماعی است فرقی نمی کند؛ چه وقتی به سراغ دین می رود چه سراغ تقسیم کار یا خودکشی . مسله او این است همبستگی اجتماعی کم شود چه خواهد شد و برعکس. اما آینه تمام نمای مکتب تضاد مارکس است. درد مارکس استثمار از طریق استحمار و استبداد بود. او معتقد بود صاحبان ابزار تولید طبقات دیگر را از طریق استحمار یعنی خر کردن و یا استبداد دسترنج شان را به یغما می برند و در نتیجه تمام زندگی مارکس صرف پیدا کردن راهی برای رهایی و تغییر صرف شد. شریعتی از یک خانواده مذهبی برخاست و به فرانسه رفت .استاد اسوه او ژرژگورویچ مارکسیست روسی الاصل بود و فرانسه نیز محل اعتراض آشوبهای ضد سرمایه داری و مدرنیته بود که نئومارکسیت ها و متاثرین از مارکس همانند آلتوسر، فوکو، سارتر و..... سردمدار آن بودند. شریعتی وقتی از ایران می رفت به چشم خود دیده بود که چگونه نظام سرمایه داری به ایران هجوم آورده و حکومت موجود در صدد مدرن کردن جامعه است و مدرنیزاسیون نظام کهن و سنتی را در می نوردد. به همین خاطر سخت دلبرده مارکسیم می شود اما مارکس می گوید دین افیون توده هاست و نیچه الهام گر سارتر می گوید خدا مرده است. در نتیجه شریعتی سعی در آشتی مارکسیسم  با اسلام  می کند که هم خدا را داشته باشد و هم خرما یعنی انقلابی باشد. تمام شخصیت هایی اسلامی و غیر اسلامی که شریعتی از آنها تجلیل می کند شخصیت های انقلابی اند : بشدت به ابوذر عشق می ورزد چون ابوذر اولین انقلابی است که با استخوان پای شتر به جنگ نظم موجود می رود و ژرژگورویچ یهودی را می ستاید و او را بر بسیاری از شخصیت های دینی ما ترجیح می دهد چون بجای عافیت طلبی و رفتن به هجره بحث را به اعترض علیه سلطه گران ترجیح می دهد. هیچکس به اندازه شریعتی آخرکلماتش «ترین» ندارد . تمام واژه هایش دینامیک است حتی شعرهایش و آرزوهایش دینامیک است:

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت ؟

ولی بسیار مشتاقم ،

که از خاک گلویم سوتکی سازد.

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی ،

دَم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد ،

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد .

بدین سان بشکند در من ،

سکوت مرگ بارم را

بسیاری از عناوین کتابهایش از مفاهیم اصلی مارکس است: الیناسیون، خودآگاهی، بازگشت به خویشتن، چه باید کرد و...به همین خاطر من می گویم شریعتی را جور دیگر هم می شود دید یعنی شریعتی یک مارکس مسلمان است . اندیشه ای با اسکلت مارکس ولی روکشی اسلامی. مردمی هم که شیفته او شدند دقیقا از همین زاویه به او نگریستند: مردمی که به یکباره مدرن شدند : از مکتب خانه به دانشگاه رفتند ، کارمند اداره شدند ، سینما، اتومبیل، تلفن و... وارد زندگی شان شد و ملاباجی مادمازل شد کبلایی آقا مهندس. در عین حال ته دل هنوز خدا و پیامبر و مسجد آنها را به سمت خود می کشید به بقول هنرمندان مردم دچار نوستالژی شدند از یک طرف می خواستند مدرن باشند از طرف دیگر گذشته را نیز حفظ کنند. به یکباره دیدند کسی آمد تحصیل کرده فرنگ است کروات میزند سیگار می کشد تیپی مدرن دارد حرف خدا و پیغبر هم می زند و با وضع موجود هم مخالف است :

 به این نتیجه رسیدند که می شود کروات زد به کافه رفت از مارکس و روشنفکران مدرن حرف زد از فاطمه و علی و ابوذر هم گفت. طبقه متوسط شده شهری بشدت جذب این شخصیت شدند.البته همه این گفته ها به معنی رد اندیشه شریعتی نیست. شریعتی بالاخره یک جامعه شناس است و بایست یکی از مکاتب جامعه شناسی را برای تحلیل برمی گزید: یا وفاق یا تضاد که در عصر او تضاد بیشتر بکار می آمد.

۲۹ خرداد روز درگذشت شریعتی گرامی باد


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 23:56 توسط فیروزجاه |


زن از نگاه مولانا

روز زن گرامی باد

از نگاه مولانا زن و مرد هر دو یک گوهرند و آن گوهر انسانیت است:

گر چه یک جنس اند مرد و زن همه(دفتر دوم،1741)

 اما مرد نهاد ناآرام و سرگردانی دارد که زن موجب آرامش این نهاد نا آرام و سر گردان می شود که از سوره اعراف آیه 189 الهام گرفته بود که میگوید:اوست خدایی که همه شما را از یک تن بیافرید و از او نیز همسرش را بنا نهاد تا به او آرام گیرد.

              چو پی یسکن الیها آفرید              کی تواند آدم از حوا برید

دفتر اول، 2426

هر انسانی به هر اندازه که بزرگ باشد به این آرامش نیاز دارد خواه رستم باشد و خواه حمزه:

             رستم زال ار بود، وز حمزه بیش        هست در فرمان زال خویش

دفتر اول،2427

و یا حتی پیامبر که همه عالم بنده سخنان او هستند باز این آرامش را طالب است و به عایشه می گفت با من حرف بزن تا من آرام شوم:

              آنکه عالم بنده گفتش بودی             کلمینی یا حمیرا میزدی

دفتر اول،2428

به نظر مولانا زن ترجمان صفت رحمت الهی و مظهر تجلی بخشندگی و خلاقیت خداوند است:

      پرتو حق است آن، معشوق نیست        خالق است آن گوییا مخلوق نیست

دفتر اول،2437

زن در واقع معشوق مرد نیست، بلکه پرتوی از جمال حضرت حق است. او جلوه ای از خالق در کسوت مخلوق معشوق است. به همین خاطر هر چند در ظاهر مردان غالب اند ولی مغلوب زنان هستند:

       آب غالب شد بر آتش از نهیب              ز آتش او جوشد چو باشد در حجاب

دفتر اول، 2429

اگرچه آب بر آتش غالب است ولی آتش نیز می تواند با وجود واسطه و مانعی که در میان است(ظرف) آب را بجوشاند:

       چونکه دیگی در میان آید شها             نیست کرد آن آب را کردش هوا

       ظاهرا بر زن چو آب ار غالبی               باطنا مغلوب و زن را طالبی

دفتر اول، 2430-31

زن بر مرد عاقل و خردمند که دارای احساس مهر و محبت هست غالب و چیره می شود. زن فقط بر انسان نادان و جاهل که فاقد احساس و عقل است و همانند حیوان می باشد چیره نیست. مرد نادان و نابخرد بر زن چیره است در حالی که مرد دانا و خردمند مغلوب و مفتون زن است:

       گفت پیغبر که: زن بر عاقلان              غالب آید سخت و بر صاحبدلان

       باز بر زن، جاهلان غالب شوند            کاندر ایشان زانک تند و بس خیره روند

       کم بودشان رقت و لطف و وداد           زآنک حیوانست غالب بر نهاد

       مهر و رقت وصف انسانی بود             خشم و شهوت وصف حیوانی بود

دفتر اول،2433-2436

 


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 20:18 توسط فیروزجاه |


پند پیر دانا

(برای رفیق خسته ام)

انسانها برای پیدا کردن راه درست رسیدن به خدا نیاز به راهنمایان و پیران دانا دارند. چون خداوند فرمود:«پس اگر نمی دانید از اهل ذکر سوال کنید»(سوره نحل، آیه 43)بخاطر اینکه« خداوند بر دلهاشان نور ایمان نگاشته است»(سوره مجادله،آیه 22). عشق همانند بیماریست ، عشق نسخه واحد ندارد. برای هر کسی و برای هر بیماری باید به طبیب متخصص آن بیماری  مراجعه کرد و نسخه آن مرض را دریافت کرد. پیران طبیبان جانند و هر کسی نسخه عشق می خواهد باید از آنها بجوید.

آیا پیران حاضرند و وجود دارند؟ بله ، خداوند فرمود:«ما رتبه بعضی را بر بعضی بالاتر قرار دادیم»( سوره انعام آیه 165). چه کسانی در رتبه بالاتر قرار دارند؟ می فرماید:« خدا به کسانی از شما بندگان که ایمان آرند و نیکوکار شوند وعده فرمود که در زمین خلافت شان دهد چنانکه امم صالح پیامبران سلف را جانشین پیشینیان آنها نمود»(سوره نور، آیه 24).پس پیرانی هستند.+

با چراغ گرد شهر پی پیران گشته ایم ما، می یافت نشود!! خداوند می فرماید:«آیا  در زمین به سیر و سفر نرفتید»( سوره یوسف آیه 109) رفتیم اما نبود، خداوند در روز قیامت می فرماید« آیا زمین خدا پهناور نبود که در آن هجرت کنید؟»( سوره نسا آیه 97). دور خودتون می گشتید.

داستان سراغ پیر دانا رفتن در سوره کهف  بشکل زیبایی به تصویر کشیده شده :

« در آنجا بنده ای از بندگان خاص ما را یافتند که او را رحمت و لطف خاصی از نزد خود عطا کردیم»(سوره کهف آیه 65). وقتی به پیر رسیدی در محضر پیر بودن آدابی دارد:«پس اگر تابع من شدی دیگر از هر چه من میکنم هیچ سوال مکن تا وقتی که من خود تو را از آن راز آگاه سازم» ( سوره کهف آیه70) « ما آیات خود را بزودی به شما می نمایانیم پس تعجیل مدارید»( سوره انبیا آیه 37)


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 و ساعت 1:45 توسط فیروزجاه |


عاقل و دیوانه

دیوانه ای را دیدم که ضبط صوتی در بغل داشت و با صدای بلند به موسیقی گوش می داد که انگار دیگر نمی خواست صدایی دگر بشنود و در خیابان و توی باغ کنار گل و گیاهان می رقصید.

 از سر فضولی جامعه شناسانه بهش گفتم بیا با هم صحبت کنیم. گفت چه بگویم دروغ، غیبت، تملق، چاپلوسی شما عاقلان کارتان همین است. گفتم چه کنیم تو بگو، گفت:

چرا عاقلان را نصحیت کنیم            بیایید از عشق صحبت کنیم

گفتم از عشق صحبتها کردند، دفترها نوشتند ، مثنوی ها سرودند. نزدیک ظهر بود گفتم مسجدنزدیک است بیا تا آنجا شویم گفت چقدر خم و راست شدن صوری و الکی که بعد از فراغت از آن دوباره دروغ و کلک و ریا. گفتم پس بعد از نماز چه  کنیم ؟ کاسبی نکنیم؟ گفت:

چه اشکال دارد پس از هر نماز               دو رکعت گلی را عبادت کنیم

گفتم عبادت گل که دیوانگی است تو کدام آدمی دیدی که گلی را عبادت کند؟ گفت

تمام عبادات ما عادت است                    کاش به بی عادتی عادت کنیم

در اینجا یاد کتاب گروهی از محققین آمریکایی افتادم بنام «عاقلان جای دیوانگان» که عده ای از جامعه شناسان و روانشاسان خودشان را به دیوانگی زدند تا بفمند در دنیای دیوانه ها چه می گذرد. بستگانشان آنها را تحویل تیمارستان دادند و مسئولین و روانپزشکان آنها را معاینه کردند و گفتند آنها به سختی مریض و دیوانه هستند و آنها را وارد  جرگه دیوانه ها کردند. محققین گزارش دادند دیوانه ها در اولین برخورد به ما گفتند شما دیوانه نیستید ولی بعد از شش ماه مطالعه و تحقیق خواستند از تیمارستان خارج شوند به هزار زحمت و هزار مدرک و سند که توسط بستگانشان ارائه شد پزشکان در پرونده شان نوشتند آنها قدری بهبود پیدا کردند که بعد از بیرون آمدن کتاب«عاقلان جای دیوانگان» را نوشتند که گزارش مفصلی در مورد وضع تیمارستان و دیوانگان در آمریکا بود . این گزارش اعتراض وسیعی در جامعه آمریکا بر علیه تیمارستانها برانگیخت و موجب تغیرات زیادی در آمریکا شد.

حال عاقلا دیوانه اند  یا دیوانه ها عاقل اند؟


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 12:42 توسط فیروزجاه |


جوهر دین

از دیدگاه جامعه شناسی هر دینی دارای سه بخش است: شعائر، اعتقادات و اخلاق. در بعضی از مواقع یکی از این بخش ها چنان فربه می گردد که دیگر بخش ها به فراموشی سپرده می شود. در صورتی که در حقیقت دین مجموعه ای از شعائر و یا آدب و رسوم مبتنی بر یک سری اعتقادت برای ساختن انسان ایده ال و جامعه ایده ال است که این وظیفه  توسط اخلاق صورت می گیرد . به عبارتی غایت و هدف نهایی هر دینی ساختن اخلاق مردم است.  اگر دینی نتواند اخلاق مردم را بسازد شاگردانش مردودند و هدف این همه امر و نهی در دین سود رساندن به خدا نیست چون خداوند هیچ نیازی ندارد :

من نکردم امر تا سودی کنم          بلکه بر بندگان جودی کنم( دفتر دوم، 1756)

خداوند چه جودی میخواست به بندگان بکند از تکلیف اینهمه آداب و رسوم دینی؟:

من نگردم پاک از تسبیحشان        پاک هم ایشان شوند و درفشان(همان دفتر، 1758)

جودش این بود که بندگان از طریق این آداب و تسبیح پاک و درفشان گردند و الا خداوند که خودش پاک و بی نیاز است.

با نگاهی دقیق به قران هم متوجه می شویم از نگاه قران هم جوهر و غایت دین اخلاق و ساختن انسان است. همه پیامبران دارای معجزه بودند و در وحله اول با معجزه مردم را دور خود جمع می کردند ما اعتقاد داریم بزرگترین معجزه پیامبر ما قران که کتابی آشکار و مبین می باشد، است. اما خود قران به پیامبر می گوید: انک لعلی خلق عظیم یعنی تو به خلقی عظیم آراسته ای( سوره قلم آیه4) و می گوید: تو با مردم مهربان گشتی و اگر تند خو و سخت دل بودی مردم از گرد تو متفرق می شدند(سوره آل عمران آیه 159) به عبارتی قران رمز موفقیت پیامبر و یا معجزه پیامبر را اخلاق و خلق عظیم وی می داند. پیامبری که هیچوقت خشم نمی گرفت و حتی برای دشمنانش دعا می کرد؛ وقتی دندانش را شکستند در پاسخ به اطرافیانش که به پیامبر گفتند آنان را نفرین کن فرمود:

اللهم اهد قومی فانهم لا یعلمون یعنی خداوندا قوم مرا هدایت کن آنها نمی دانند. هر چند دلش کباب بود:

ز آتش این ظالمانت، دل کباب        از تو جمله اهد قومی بد خطاب(دفتر دوم، 1871)

یا در واکنش به کسانیکه در کوچه پس کوچه بر سرش خاکروبه می ریختند و به کودکان دستور می دادند که به او سنگ بزنند می گفت خدایا هدایتشان کن چون نمی دانند:

می شنیدم فحش و خر می راندم          رب یسر زیر لب میخواندم

هر زمان میگفتم از درد درون           اهد قومی انهم لا یعلمون

پس اگر معجزه پیامبری فقط اخلاق باشد و غایت دین نیز ساختن انسان باشد و ما انسانهایی بد اخلاق باشیم و تمام رفتار ما پر از رنگ و ریا و دروغ و دلقک بازی و چاپلوسی و کلک باشد اما از آنطرف مومن دو آتشه باشیم و هزار رسم دینی در روز بجای آوریم آیا باز میشود گفت ما مسلمانیم؟ و یا نمی توان گفت ما در این مکتب مردودیم ؟


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388 و ساعت 0:0 توسط فیروزجاه |


قفل دل

خداوند میفرماید ما آیات خود را در آفاق جهان و نفوس بندگان کاملا روشن و هویدا کردیم(سوره فصلت آیه 53) و عده ای بر دلهایشان قفل زده اند اینان کسانی اند که در آیات قران تفکر نمی کنند(سوره محمد آیه 24) و  آنها به تفکر در آیات قران نمی پردازند و این قفل باز نمی شود مگر به یاری خداوند : اذا جاء نصرالله و الفتح(سوره نصر آیه 1).

نیست بجز رضای تو قفل گشای عقل و دل        نیست بجز هوای تو قبله و افتخار جان

اما کسانیکه به تفکر بپردازند و به خدا ایمان آورند و نیکوکار شوند خداوند وعده فرمود که در

 زمین خلافتشان دهد چنانکه امم صالح پیامبران سلف را جانشین پیشینیان

 کرد(سوره نور آیه 55) و خلافای خداوند بر روی زمین کسانی اند که ملکوت و باطن آسمانها

 و زمین به آنها ارائه شده است. ما به ابراهیم ملکوت و باطن آسمانها و زمین را ارئه

 دادیم(سوره نوح آیه 71) . پس می توان به باطن آسمان و زمین دست یافت بشرطی

که قفل دلهایمان را بشکنیم:

تو قفل دل را باز کن قصد خزینه راز کن        در مشکلات دو جهان نبود سوالت حاجتی

 

تسلیت باد رفتن کسانیکه قفل دلشان را شکستند و رفتند. مردند قبل از آنکه بمیرندSee full size image


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:46 توسط فیروزجاه |


احسان

سعدی در حکایتی نقل می کند جوانی ریسمان به گردن گوسفندی انداخت و به راهی می رفتند و گوسفند در پی اش دوان بود:

به ره بر یکی پیشم آمد جوان               به تک در پیش گوسفندی دوان

سعدی  به جوان گفت این ریسمان و بند است که گوسفند را وادار می کند که در پی تو بدود:

بدو گفتم این ریسمان است و بند          که می آرد اندر پیت گوسفند

جوان ریسمان از گردن گوسفند باز کرد و گوسفند در پی جوان شروع به دویدن کرد و به من گفت:

نه این ریسمان می برد با منش            که احسان کمندی است در گردنش

به لطفی که دیده است پیل دمان          نیارد همی حمله بر پیل بان

بدان را نوازش کن ای نیکمرد                که سگ پاس دارد چو نان تو خورد

بر آن مرد کند است دندان یوز              که مالد زبان بر پنیرش دو روز

امروز در حال پیاده روی در طبیعت بودم که ناگهان سگی جلوم سبز شد اولش خیلی ترسیدم چون حس کردم خیلی عصبانی است و من بی اسلحه:

خیلی اخم کرده بود :

بعد بیاد حکایت سعدی افتادم:

بدان را نوازش کن ای نیکمرد                که سگ پاس دارد چو نان تو خورد

تکه ای از کلوچه که با خود داشتم برای سگ انداختم دیدم واقعا احسان چه کمندی در گردنش انداخت و کلی برای من بازی و ادا  در آورد و حتی می خواست کفشهایم را لیس بزند:

من دو راه بیشتر نداشتم یا چوبی پیدا میکردم و با ترس و لرز سگ را فراری می دادم که معلوم نبود چه میشد و یا احسان میکردم. آیا احسان بهتر از جنگ نیست؟


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:47 توسط فیروزجاه |


جغرافیای حرف سهراب

مرحوم دکتر شریعتی معتقد است:  هر وقت در مسائل اجتماعی حرفی را می شنویم، باید ببینیم که این حرف در چه جغرافیایی طرح می شود. هیچ حرفی در جامعه نیست که با همه ابعاد و بدنه های این جامعه ارتباط مستقیم نداشته باشد.( مجموعه آثار ۲۰، ص ۷۴) بسياری از مسائل اجتماعی و مذهبی گذشته را که ما امروز به عنوان مخالف يا موافق مطرح می‌کنيم، به اين علت از درک مفهوم «واقعی» آن عاجز می‌مانيم که آن را از پيکره‌ی زنده‌اش که محيط اجتماعی و جو زمانی و وجدان و روح دوره‌ای است که جزء لاينفکی از آن است منتزع می‌سازيم و به صورت يک «موضوع مستقل مجرد علمی» بدان می نگريم. (م.آ. ۴، ص ۲۷۹)

به عبارتی برای فهم هر حرف و سخنی باید به جغرافیای آن حرف، منظور زمان و مکان آن حرف رجوع کرد. سالها شعر سهراب سپهری را می خواندم ولی از عمق جان درکش نمی کردم. تا اینکه به بهانه تعطیلی دانشگاه بخاطر آزمون کارشناسی ارشد فرصتی دست داد تا بار دیگر به سرزمین سهراب بروم. بارها اتوبان تهران به قم را طی کردم اما هیچوقت کسی را ندیدم که در این بیابان پیاده شود و به گشت و گذار بپردازد اما این بار آدمهای زیادی را دیدم که در این بیابان پیاده شده بودند و من هم پیاده شدم دیدم بیابانی که همیشه جز گرد و خاک و خار نبود پر از شقایق شد. دشتی پراز شقایق: با خود گفتم سهراب هم اهل کویر بود و کویر جای زندگی نیست اما در دوره ای کوتاه از  فصل بهار شقایق در کویر هست پس:

«آری تا شقایق هست زندگی باید کرد»

وقتی وارد قمصر و بعد نیاسر شدم تمام تبلیغ گلاب بود همه از بوی گل و گلاب صحبت می کردند

 اما در این دشت علاوه بر گل چیزهای دیگری روییده بود که بویی هم داشتند ولی کسی نمی فهمید مثلا علف هم روییده بود ولی کسی از بوی آن نمی گفت و سهراب با تیزهوشی اش فهمید علف ها هم بویی دارند و باید هوای آنها را هم داشت:

« در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟ »

و می گفت:

«من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم»

اصلا:

«گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد»

واقعا وقتی از کاشان به مشهد اردهال میروی چه دشتهای وسیع و چه کوههای بلندی می بینی:

« دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند»

آبادیهای زیادی داشت و من ضمن رانندگی به این آبادیها می نگریستم:

«من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی»

شهر کاشان هم پر از بناهای تاریخی و مقبره ها و یادمان های سیاستمداران و فقیهان و فلاسفه بود و سهراب هم مثل ما همه جا سرکی کشید:

«من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
 تا ته کوچه شک »

می گفت ابتدا رفتم:

«سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال»

کتابهای زیادی نوشت و قطار کرد اما حرفهایش خیلی سنگین بود که من هم نفهمیدم:

«من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت»

سیاستمدارنی را نیز دیدم که وعده وعیدهای زیادی به مردم داده بودند اما همه اش بقول بچه ها خالی بندی بود:

«من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت»

مردم منتظر نماینده شدن کاندیدا شان بودند کاندیدا ها منتظر آمدن جناح شان بودند و جناحها منتظر نوایی بودند و آخرش هیچ:

«چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی
 مردگاریچی در حسرت مرگ»

و خلاصه سهراب همه را دیده بود:

«مردمان را دیدم
 شهر ها را دیدم
دشت ها را کوهها را دیدم
 آب را دیدم خاک رادیدم
 نور و ظلمت را دیدم »

کاش مردم همه یکرنگ و یکرو بودند و دانه دلشان پیدا بود:

«من اناری را می کنم دانه به دل می گویم
خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود»

اما غم انگیز بود برایم قبر سهراب بسیار ساده بود هر چند خودش هم می گفت ساده باشیم:

«ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت»

و گفت اگر به سراغ من می آیید طبل و دهل و هیاهو نکنید:

«به سراغ من اگرمی آیید نرم و آهسته بیایید»

چقدر در جغرافیای سهراب حرفایش قشنگ تر است هر چند سهراب متعلق به زمان و مکان خاصی نیست.


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:8 توسط فیروزجاه |


رمز ورود عشق

چندی پیش داستانی از قران می خواندم که برایم داستانی بس ساده می نمود و خیلی زود از آن گذشتم اما بعدا ازشیخ شهید سهروردی  خواندم که  این داستان داستان چگونگی آمدن عشق به سراغ آدمی است همان رمز گمشده مشتاقان. اول داستان قران را می نویسم بعد تعبیر و رمزگشایی عظیم و زیرکانه سهروردی را می آورم:

در سوره بقره آیه 67 داستان بدینگونه شروع می شود: موسی به قوم خود فرمود که به امر خدا گاوی را ذبح کنید....گفتند از خدایت بخواه که خصوصیت گاو را برای ما معین کند. موسی گفت خدا می فرماید گاوی نه پیر از کار افتاده و نه جوان کار نکرده بلکه میانه این دو حال باشد...گفتند از خدایت بخواه که رنگ گاو را معین کند. موسی گفت خدا می فرماید گاو زرد زرینی باشد که بینندگان را فرح بخشد...باز توضیح بیشتر خواستند...موسی گفت خدا میفرماید آن گاو هم آنقدر به کار رام نباشد که زمین شیار کند و آب به کشتزار دهد و هم بی عیب و یکرنگ باشد. گفتند اکنون حقیقت را روشن ساختی.

با خود گفتم اینها با پیامبر بیچاره خدا سر چه چیزهای عبثی چونه می زدند تو اگه میخواهی قربانی کنی حالا رنگش چه اهمیتی داره یا ای پیامبر خدا حالا اگه این گاو رام باشه یا نباشه چه اهمیتی داره خلاصه گفتم ما که نفهمیدم این کل کل کردن چه معنی داره اما شیخ شهاب الدین در رساله فی حقیقه العشق رمز این داستان را برایم گشود و فهمیدم شاه کلید ورود به وادی عشق همین داستان ساده است:

شیخ میگوید بدن مثل شهریست که اعضای این بدن کویها و محله های این شهر و رگها جوی های روان در کوچه پس کوچه های این شهرند و حواس او پیشه ورانند که هر یک به کاری مشغول اند. اما قصه از اینجا آغاز می شود که در این شهر گاوی سرگردان وجود دارد که خرابیهای زیادی در این شهر به بار می آورد  عشق می گوید تا این گاو را نکشید من وارد این شهر نمی شوم: ان الله یامرکم ان تذبحوا بقره «به امر خدا گاوی را ذبح کنید» مردم می گویند منظورت کدام گاواست؟ نشانی هایش را بگو خدا گفت « گاو زرد زرینی است که بییندگان را فرح بخشد» یعنی هر کسی ببیند خوشش می آید شیخ می گوید این گاو همان نفس انسان است که دو ویژگی دارد حرص و آرزوهای بی پایان. مردم میگویند وقت کشتنش کی است چه زمانی بکشیمش بهتر است؟ هر زمانی می شود کشت ؟ خدا می گوید کشتن این گاو نه در پیری ارزشی دارد و نه در خیلی دوران جوانی و ناپختگی که نه مشروع دریابد و نه معقول فهم کند نه به بهشت نازد نه از دوزخ ترسد:«خدا می فرماید نه پیر از کار افتاده و نه جوان کار نکرده بلکه میانه این دو حال باشد» و هم چنین« خدا میفرماید آن گاو هم آنقدر به کار رام نباشد که زمین شیار کند و آب به کشتزار دهد» یعنی راه کشتن این گاو هم این نیست که با ریاضت زمین بدن را بشکافی و یا به دلو فکرت از چاه استنباط آب علم بکشی تا بواسطه معلوم به مجهول برسی.

داستان عشق چه ساده اما چه رمز آلود است، نه؟


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:9 توسط فیروزجاه |


راز اسطوره پذیری ایرانی یا جنون افسانه جومونگ بینی ایرانیان

دکتر شریعتی معتقد است:

                            اسطوره ها جبران کمبود تاریخ اند.

انسانها هر آن چیزی را که در جامعه به آن دسترسی ندارند و یا از آنها دریغ داشته اند را از طریق پرداختن به اسطوره  و یا پذیرش اسطوره ها جبران می کنند و آن کمبود را در خیالشان تامین می کنند. عرب چون در سرزمینی خشک و بی آب و علف زندگی میکرد و نیز زنان مه چهره زیاد را دوست داشت اسطوره بهشت برای آنان بشکل جایی که در آن درخت و نهر و زن های حوری وش است ترسیم شد و بقول دورکیم بهشت در هر ملتی با اوضاع اقتصادی اجتماعی آن ملت رابطه دیالکتیک دارد.ایران بزرگ و متمدن وقتی زیر پای عربها و ترکان غزنوی له و نابود شده بود و ایرانی در اوج ذلت قرار داشت و زبان فارسی نزدیک به محو شدن بود بطوریکه تمام مکاتبات اداری و کتابهای علمی به زبان عربی نوشته می شد و در دربار ترکی صحبت می شد به یکباره فردوسی از یک پهلوان دهاتی در سیستان یلی ساخت بنام رستم دستان یا داستان:

رستم یلی بود در سیستان    منش کردم رستم دستان

و مردم به سرعت این اسطوره را پذیرفتند و شب و روز در هر محفلی از پهلوانی های ایرانی خواندند تا براستی این ذلت ایرانی را به عزت بدل کردند بطوریکه مصر با شش هزار سال تمدن کاملا عرب شد ولی ایران با دوهزار و پانصد سال تمدن عرب نشد. و بدین طریق کمبودشان را جبران کردند.

انسان حیوان عاشق است و عشق به زبانی ساده یعنی محبت و دوست داشتن. انسان حیوانیست که دوست دارد دوست داشته باشد و او را دوست داشته باشند و بی عشق آدمی فسرده است. جامعه شناسان معتقدند شهری شدن، صنعتی شدن ، ورود وسایل ارتباط جمعی جدید و خلاصه مدرن شدن زندگی موجب کاهش عشق و دوستی و محبت بین انسانها می شود . روابط چهره به چهره، عاطفی و دوستانه تبدیل به روابطی خشک، قراردادی و رسمی می گردد در نتیجه انسان دچار کمبود محبت یا همان عشق می شود و برای جبران کمبود عشق اسطوره های عاشقانه را می پذیرد. بزرگترین کمبود بشریت خصوصا ایرانیان  امروز کمبود عشق و احساس دوستی است . هر چند مردم به تمام ناکامی هایشان رسیده باشند و و همه آلاف و علوف شان بر آورده شود و نیزجامعه آنقدر اسلامی شود که مردم قران را به چهارده روایت بخوانند  اما و اما و اما.... تنها عشق هست که به فریادشان خواهد رسید:

عشقت رسد به فریاد گر خود بسان حافظ

قران زبر بخوانی با چهارده روایت

خانه ، ویلا، ماشین، مدرک و مقام انسان را دچار نخوت و ناموس و کبر و غرور میکند ، انسان را از درون تهی و از برون سنگین . انسان نیازمند افلاطونهایی است تا تمام دردهای روحی و بیماری عصبی را درمان کند و نیز جالینوس های حاذقی را می طلبد که تمامم رنج ها و بیماری های نژند جسمی او را برباید و این افلاطون و جالینوس همان عشق است:

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علت های ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما

در تمامی سریال های پر مخاطب کره ای از جمله جواهری در قصر، امپراطور دریا و افسانه جومونگ مردم دچار نخوت ناموس و کبر و غرور و جاه طلبی اند خلاصه شر اند و شر همه را درگیر کرده حتی پدر و پسر ، برادر با برادر در جنگ هستند و مردم از آنها نفرت دارند اما آنچه که مردم را مفتون و مجذوب این سریالها کرده زمانی است که مردان چموش جنگجو و قدرت طلب وقتی به عشق می رسند مانند گربه خانگی رام می شوند به سواره نظام زره پوش حمله ور می شود اما در برابر جانگهوا و سوسانو سر به زیردارند  مانند رود خروشانی که به دشتی وسیع و دریایی بیکران و آرام می رسند. حتی تسو انسانی که نماد شر است وقتی با سوسانو می رسد نرم می شود و در عین اینکه به او جواب رد می دهد حاضر به کشتن او نیست و او را فقط تبعید می کند. حتی معشوقه ها نیز در این سریالها متفاوت از معشوقه های اسطوره ای و موجود در جامعه ما هستند : سرکش و طلبکار نیستند شرط کوهکنی ندارند و یا وقتی به عاشق شان نمی رسند های های نمی گریند و مو و گیس بر نمی کنند بلکه آرام در کناری اشک می ریزند . البته ناگفته نماند که نقش عظیم سانسور را نباید از این قصه فراموش کرد و لحظه ا ی که عشق در صحنه ای به زمین نزدیک می شود او را فراری می دهند و عشق همیشه هماچنانکه ما ایرانی ها عادت داریم در آسمانها پرواز می کند و عشق آسمانیست و بر زمین نمی نشیند اینست راز جنون جومونگ بینی ایرانی.

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 13:26 توسط فیروزجاه |


هیاهو یا سکوت ؟

به اقتضای رشته تحصیلی و علایق مطالعاتی ام به یکی از جاهایی که همیشه در مسافرت ها سر میزنم  معابد ومکانهای عبادی هر مردمی است و در مراسم آنها شرکت میکنم. تفاوتهای زیادی بین ادیان مختلف در خواندن خدا و خواندن مردم بخدا وجود دارد در برخی از ادیان خدا را بی کلام میخوانند ولی در برخی با کلام و بعضا با هیاهو. در سفرهایی که به استرالیا، هند، سوریه و لبنان داشتم در معابد و اماکن مذهبی زیادی حضور پیدا کردم در باشکوه ترین کلیساهای استرالیا در در معد عظیم سیک ها بنام گلدن تمپل در معبد باشکوه هندوها بنام آکشاردام و صدها معبد ریز و درشت دیگر در کشور هزار فرقه هند یا در تشیع جنازه و غسل جنازه در رودخانه بنارس و نیز آتش زدن فقرا یا اربابان هندوها(چون آتش زدن جنازه فقرا با اربابان فرق دارد اربابان را با هیزم های اعلا آتش میزنند و فقرا را در یک ثانیه با برق فشار قوی)

تفاوتهای زیادی بین خواندن خدا و خواندن مردم به خدا در ادیان مختلف وجود دارد. در سوریه به محض اینکه به یک مکان مقدس اسلامی میرسیدم مداحان با صدای بلند شروع به مداحی میکردند و مردم هم با صدای بلند و هم همه و هیاهوهمراهی میکردند و یا کسی میگفت با صدای جلیل تر صلوات بفرست . در هر مکان دینی اسلامی صدا بلند بود : یا صلوات یا مداحی یا دعا و گریه و زاری با صدای بلند و هرچه بلندتر بهتر بطوریکه دیگر در بعضی از مراسم ها آنقدر بلندگو و اکو بکار گرفته می شود که دیگر پرده گوشها دریده می شود و یا آنقدر در مراسم عزاداری طبل ها بزرگ شدند که دیگر کسی توان حمل آنرا ندارد و با چرخ حمل میکنند و شخصی با تمام قوا بر آن می کوبد. اما در ادیان مختلفی که در هندوستان بودند معابد و عبادت همراه با سکوت و تمرکز بود بایست دو دست را  مقابل بصورت تعظیم میگرفتی  و برای تمرکز در یک نقطه یک نقطه قرمز به پیشانی هر کس که وارد میشد میمالیدند و دقیقا در همان نقطه پیشانی مان متمرکز میشدیم و خدا را میخواندیم و هیچ کس هم نمی گفت کدام خدا را میخوانی اصلا کاری با افکار و آیینت نداشتند در عین حالی که می دانستند مسلمانی. در کلیسا نیز بیشترین تاکید لیدر ما قبل از ورود به کلیسا رعایت سکوت محض بود و فقط بعد از هر دعا توسط راهبه آمین میگفتیم. موسیقی آرام و دلنواز در کلیسا ها و معابد هندوها در خواندن خدا به مومنان کمک میکردند حتی اگر شیخ آنها سخنرانی میکرد چند نفر او را با موسیقی همراهی می کردند.

 آیا اصل بر هیاهو و سر و صداست یا سکوت؟ خداوند در قران میفرماید: ادعو ربکم تضرعا و خفیه یعنی خدای خود را به تضرع و نهانی بخوانید(سوره اعراف، آیه55) که به صدای آهسته وسکوت نزدیکتر است سکوت و صدای آهسته به اخلاص نزدیکتر : ادعوه مخلصین له الدین: خدا را از سر اخلاص در دین بخوانید(سوره اعراف آیه 29)


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 20:37 توسط فیروزجاه |


خدایا چه می خواهی از این خون خوردن دل؟

سفرنامه نوروزی ام را با اولین مساله انسان بر روی کره زمین شروع میکنم اولین مساله و مشکلی که پسران خلف آدم بر روی زمین آفریدند و روضه رضوان به جویی فروختند برادر کشی بود قتل هابیل بدست قابیل در غاری در کوه قاسیون آن هم به خاطر خدا. چون خدا قربانی هابیل را پذیرفت و هابیل با حسادت برادرش را کشت در غاری برادرش را تنها یافت و سنگی بر سر او زد و برادر مرد ناگهان زمین بر خود لرزید و نزدیک بود سقف غار پایین بیاید که جبرییل دستش را زیر سقف غار ستون کرد  و سقف ایستاد بطوریکه درست پنجه ای اندازه پنجه من بر سقف ماند چون اندازه زدم و دست گذاشتم و شیخ آنجا دید  که انگشت من برای مضراب زدن ناخن دارد گفت دستت را بکش. بعد از وحشت نمی دانست چه کند و جنازه برادر را کشان کشان به این طرف و آنطرف می برد که کلاغ به او آموخت چه کند و جنازه برادر را در چند کیلومتر آنطرفتر دفن کرد .آیا خدا میخواست بشر همدیگر را بخاطر او بکشند؟

در آن غار پر هیبت دو محراب وجود دارد که شیخ میگفت اینجا نوح و ابراهیم نماز خوانده اند و ضمنا معبد ژوپیتر هم اینجا بود. کنار غار عبادتگاهی است که چهل محراب دارد که به الرجال رابعون مشهور است یا معبد چهل اوتاد چهل محراب وجود دارد وقتی وارد آن میشوی خشکت میزند از هیبت و عظمت که میگویند چهل پیر در اینجا عبادت میکنند که جهان بخاطر آنها استوار است ولی ما نمی بینیم البته علت ناپیدا بودنشان آنست که عده ای بخاطر حفظ دین خدا قصد قتل آنها کردند و آنها به انتهای همان غار رفتند که سوراخ بی انتها داشت و مردم در آنجا پول میریختند رفتند  ولی هر از گاهی می آیند و در این محراب نماز میخوانند. آیا بخاطر خدا باید پیران نمازگزار را کشت؟

 

پای همان کوه قبر شیخ اکبر محی الدین بود چنان هیبتی این قبر داشت و زهادی گرد آن جمع بودند که انسان حس میکرد خود محی الدین آنجا نشسته

روحانیان برای خدای آمون قصد ساختن معبدی کردند گفتند معبد باید پر عظمت باشد در نتیجه با گاری هایی به اندازه تریلی های هجده چرخ از کوه سنگ های عظیم آوردند خانه ای عظیم برای خدایان آمون ساختند. آیا خدا خانه ای به چنین رنجی برای بندگانش میخواست؟

 

بعد پیروان مسیح آمدند در آن معبد و خدایان آمون را شکستند و آمون پرستان را کشتند و معبد را به آتش کشیدند و معبد را از لوث وجود آمون پاک کردند اما سنگها که نسوخت پس تبدیل به کلیسا کنیم و چاهی در آن حفر کردند و فرزندان را با آب آن چاه غسل تعمید می دادند و کاسبی خوبی راه افتاد . آیا خدایان آمون غیر این می کردند که آمون پرستان را کشتند . خدایا باید آمون پرستان را میکشتیم تا جهان زیبا شود؟

اسلام پیروز شد و ابوسفیان تاجر دید کاسبی امروز دیگر بعد فتح مکه  اسلامی به صرفه تر است مسلمان شد و فرزندش معاویه هم مسلمان زاده شد مکه که بی آب و علف بود و تجارت رونق نداشت شام فتح شد  . بهترین محل تجارت بود چون کلیسا ها پر از نذورات مومنین بود و شام نیز محل تلاقی امپراطوری های بزرگ پس بهتر است حکومت شام به معاویه تعلق گیرد. معاویه چاه غسل تعمید را پر کرد اما به یادگار دوران جهالت گذشتگان آنر نگه داشت و جایش چهار محراب در جلو ساخت و پشت آن بارگاهی عظیم برای خود از نذورات مردم ساخت و نیز زمین را از پرستندگان مشرکانی که عیسی را فرزند خدا می دانستند پاک کرد! خدایا باید پرستندگان فرزند خدا کشته می شدند تا پول پرستان جای آن را بگیرند؟

 

معاویه رفت و یزید آمد یزید دیگر مست پول و قدرت بود گفت دیگر برای خدا پول نذر نکنید چون خدا به اندازه کافی پول  و قدرت دارد دیگر باید برای خدا انسان قربانی شود آنهم نه هر انسانی بلکه انسانهایی بزرگ و پاک . غم انگیزترین حادثه تاریخ رخ می دهد. هیچوقت در زندگی ام اینقدر ناراحت نشدم سر حسین را جلوی دیدگان عزیزانش آوردند و با چوب بر لب و  دندانش زدند .کجا؟ همانجایی که آمون پرستان را و فرزندان خدا پرستان را بخاطر خدا کشتند سر حسین را همانجا آوردند که آن قسمت معبد به راس الحسین معروف است

البته سر یارانش را در باب الصغیر دفن کردند . دیگر طاقت نیاوردم و سخت گریستم تشتی بزرگ از سنگ بود و سرها را فرزندان و کسان داغدار آن سرها در تشت شستند و در قبری دفن کردند . تصور کن دوازده سر در یک قبر می بینی. و سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت. خدایا باز هم برای تو و بنام تو ! آیا لازم بود؟

 

نه تنها سر انسانهای پاک را بریدند بلکه هر سری که بلند بود را نیز بریدند چون در موزه ملی دمشق صدها مجسمه بی سر بود که میگفتند چون اینها در برابر خدا سر بلند کردند سرشان را بریدند!

گفتم باید جواب این سوال ها را از شاهد حادثه بجویم زینب شاهد بود اتفاقا ابن زیاد این سوال را از زینب پرسید: کیف رایت صنع الله باخیک الحسین: ابن زیاد گفت ای زینب صنع خدا را درباره برادرت حسین چگونه می بینی؟ و زینب جوابی عظیم داد: قالت: ما رایت الا جمیلا یعنی  گفت من چیزی جز زیبایی نمی بینم

 

گفتم سراغ شریعتی بروم او جامعه شناس بود و ببینم او چگونه این همه خون در راه خدا را تحلیل میکند. خیلی ساده به من گفت و با خطی ساده بر سر قبرش نوشته شده بود : خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز چگونه مردن را خود می دانم . چقدر ساده بود خدا خون نمی خواست پیامبران برای خون ریزی نیامدند فقط برای یاد دادن چگونه زیستن آمدند نه چگونه مردن

البته خاطرات بیروت و سایر جاها هست که بعدا برایتان می نویسم الان خسته ام  چون دیشب تا صبح از فرودگاه تا خونه در یک هوای بد رانندگی کردم و امروز هم چاق سلامتی عید و کلاس بود

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 و ساعت 0:44 توسط فیروزجاه |


موسیقی سکوت

موسیقی از سکوت بر می خیزد و سکوت عمیق ترین و زیباترین موسیقی هاست. سر و صدا زمانی معنی می یابد که سکوت موزونی بین این سر و صدا باشد اگر بین سر و صدا سکوت یا وقفه زمانی نباشد به آن نمی توان موسیقی گفت مثل گازدادن یک موتورسیکلت یا ماشین اما وقتی با نت می زنیم بین این ضربها وقفه زمانی یا سکوتی  موزون وجود دارد که دیگر مانند صدای موتورسیکلت ناهنجار نیست و به آن موسیقی می گوییم . پس موسیقی سر و صدای موزون نیست و ما از سر و صدا لذت نمی بریم بلکه از آن سکوت منظم در لابه لای این سر و صدا (نتها) لذت می بریم.

انسان خود بین دو سکوت قرار گرفته است قبلش سکوت  و آخرش نیز سکوتی بی نهایت پس سر و صدا موقتی است و هستی مطلق، سکوت است. اما زندگی آدمی پر از سر و صداست و موسیقی دان تنها کاری که می کند اینست که این سر و صدا را نظم می بخشد تا سکوت هم شنیده شود و به انسانها می آموزد که اگر صدایی دارد منظم و موزون کند تا به سکوت و سکون برسد چون اول انسان سکوت بود و آخرش نیز سکوت بی نهایت خواهد بود و قبل از آنکه زنخ بسته در گور مجبور به سکوت گردد قدری سکوت را نیز تجربه کند و هستی را بشنود.

انسان وقتی متولد می شود ذهنش کاملا پاک  و پر از سکوت است به همین خاطر براحتی می خندد و گریه می کند و هر چیزی را می بیند و شگفت زده می شود چون واقعا خود همان چیز را می بیند نه اینکه با ذهن پر سر و صدایش ببیند بقول پدیدارشناسان خود شی را می بیند . انسان زمانی به خود می آید و خود هستی همانگونه هست را می بیند که ذهنش سکوت کند و یا تفکر نکند. تفکر نوعی سر و صدا با کلمات تحمیلی از سوی جامعه است و کشف و شهود خوابیدن تفکر و یا سر و صدا و حساب و کتاب ذهن و یا خواب در بیداری است. عارفان برای اینکه ذهن سکوت کند و انسان سکوت را بشنود روش زیبایی خلق کردند و آن ذکر است. ذکر یعنی پرت کردن و دورکردن همه سر و صدا از ذهن و سوق دادن ذهن به یک صدا است و تا اینکه عارف به جایی می رسد که دیگر ذکر نمی گوید چون خود ذکر هم یک سر و صداست. بقول «اوشو» ذکر فکری است که مانع ورود 999 فکردیگر می شود،اما این پایان کار نیست هرگاه بتوانی ذکرت را نیز کنار بگذاری به سکوت می رسی که سکوت آغاز مراقبه است و مراقبه یعنی فانی و غایب شدن و سکوت و محو شدن در هستی.

خلوتیان گریخته نقل سکوت ریخته

زانکه سکوت مست را هست قوی وقایتی

واقعا سکوت زیبا نیست؟


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388 و ساعت 16:37 توسط فیروزجاه |


نقطه و خال

در ادبیات از  خال و نقطه بسیار سخن رفته و ای بسا شاعرانی که گرفتار و شیفته و سرگردان  این خال  بودند و بر دیگران توجه به این نقطه را توصیه میکردند:

نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن          ورنه تا بنگری از دایره بیرون باشی

همچنین مردم عامه نیز چقدر مفتون  همین نقطه یا خال لب یار هستند و خال را نشانه زیبایی می دانند و حتی چون داشتن خال با ارزش بوده و نشانه زیبایی است مانند هر چیز کمیاب، بدلی  و مصنوعی هم دارد و چه پول هایی هدر رفت تا بر لبی خالی بنشانند  و یا بعضا خالی برکنند . حال این نقطه و خال چیست ؟ خال یا نقطه اساس زبان هندسه‌است و نقطه در هندسه به خودی خود وسعت و اندازه‌ای ندارد  نه طول دارد و نه عرض و نه ارتفاع. اما در ظاهر هر نقطه منشأ پيدايش تمام اشكال هندسي است. به‌طوري‌كه تمام خطوط و سطوح و حجم‌ها در جهات متضاد از مجموعه نقاط تشكيل يافته است.  شکل‌هایی مثل خط ، مثلث ، مربع و غیره از به هم وصل کردن نقطه‌ها به وجود می‌آیند. و نیزآنچه که ما در جهان اطرفمان از زمین گرفته تا آسمان  از درخت و انسان و حیوان  از خال و یا نقطه غیر قابل تعریف و غیر قابل اندازه گیری زاییده  می شود.ابوریحان در کتاب التفهیم خود می گوید؟نقطه چيست ؟چون خط را نهايت باشد نهايت او نقطه بود. و بدان كه نقطه را نه طول است و نه عرض و نه عمق و او نهايت همه نهايت‌هاست.اما همین نقطه و خال همانگونه که منشا خط و سایر اشکال در هندسه است در عرفان  نخستین تجلی حق ومرکز و مبدا عالم وجود است و دایره هستی دور  این نقطه و خال می چرخد و همه عالم  سرگردان  این خال و نقطه اند :

جانا من و تو نمونه پرگاریم

سر گرچه دو کرده ایم یک تن داریم

بر نقطه روانیم کنون چون پرگار   

در آخر کار سر بهم باز آریم

در قران به این وجود بی وسعت و بی اندازه‌، بی طول بی و عرض و بی ارتفاع با کلمات «هو» و «هَُ» اشاره شده است. به نظر عین القضات نقطه و خال اصل مرکز دایره وجود را گویند که همه موجودات را از آدم و مادونه فراگرفته است که عالم غیب و شهادت مراد از اوست:

در بیان ناید جمال حال او        هر دو عالم چیست عکس خال او

 و نقطه را به  این خاطر به خال نسبت داده اند تا از دیده کوته نظران پنهان باشد و کوته نظران مشغول خال لب یار مجازی شوند و از خال حقیقی بمانند.

 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 21:58 توسط فیروزجاه |


عشق در طبیعت

با وجود اینکه روزگار کمرش را شکست و خمیده شد ولی عشق(عشقه) رهایش نکرد

پشتم خمید و عشق خدا داد او بجاست       از پیچش ورق خط استاد نشکند

همدیگر را محکم بغل کردند و یکی برای دیگری از خونش گلی پروش داد تا فصل بهار تقدیمش کند

عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم     بی تماشاگه رویش به تماشا نرویم

دیگران با همه کس دست در آغوش کنند     ما که بر سفره خاصیم به یغما نرویم

اما دیگری گلی در بغل داشت تا تقدیم یاری کند

خلاصه این بود حاصل بخشی از گشت و گذار امروز من در طبیعت و آن هم تقدیم به شما . بقیه عکس ها را در وبلاگ عکس های من ببینید:http://photofirozjah.blogfa.com/


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387 و ساعت 19:37 توسط فیروزجاه |


محبت

در اسلام دوستی و محبت، مواصلت و نیکویی، برادری و اخوت بین انسانها بسیار تاکید شده است و عواملی که موجب کاهش دوستی ها شود بسیار نهی گردیده و منفور تلقی شده است. همه می دانیم زنا امر بسیار قبیح و زشتی در همه فرهنگها و ادیان از جمله در دین اسلام است و کسی که زنا نماید سخت ترین مجازات برای وی پیش بینی شده است. اما پیامبر فرموده غیبت از زنا بدتر است. واقعا چرا غیبت از زنا بدتر است؟ چون پیامد اجتماعی غیبت از زنا بدتر است غیبت موجب نفرت و تفرقه بین انسانها شده و دوستی ها را کاهش می دهد به عبارتی می توان گفت زنا موجب ایجاد جامعه ای با انسانهای نامشروع می شود ولی داشتن جامعه ای با آدمهای نامشروع و زنا زاده بهتر است از جامعه ای با آدمهای مشروع و حلال زاده ای که در آن دوستی و محبت کم است و همه پشت سر هم غیبت می کنند و بنوعی جنگ همه علیه همه است. ویا پیامبر می فرمایند الملک یبقی مع الکفر لا یبقی مع الظم جامعه ای با کفر اداره شود بهتر است از جامعه ای  که با ظلم و خشونت و عداوت با مردم اداره شود. پس ما که مسلمانیم ،چه اشکال دارد به محبت کردن عادت کنیم؟


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 و ساعت 22:28 توسط فیروزجاه |


خفتگان بیدار

عارفان برای رهایی از این قفس پر رنگ و ریا و رسیدن به حقیقت چشم از این جهان فرو بسته اند. ظاهرا بیدارند ولی از کار این دنیا خوابند همانند اصحاب کهف که عارفانی بودند که از کار ریایی این دنیا سالها به خواب رفته بودند اما بیدار بودند: و تو می پنداشتی که آنها بیدارند در حالی که خفته اند(سوره کهف آیه 18). عارفان چشم دلشان باز است اما چشم از این دنیا بسته اند ، خوابند اما بیدارند. مردم به ظاهر بیدار هروز پیشرفت میکنند خانه عوض میکنند ماشین و لباسشان را تغییر می دهند اما چون عارفان چشم از این دنیا بسته اند مردم آنان را در خواب می پندارند و سکه عارفان پیش آنها قدیمی است و خریدار ندارد و متعلق به سیصد سال پیش است و مردم آنها را در خواب می پندارند. شمس تبریزی می گوید میان باش و تنها باش ، عارفان میان این مردمند اما به راه مردم نمی روند مردم بیدار واقعا خوابند ولی آنها ظاهرا خواب ولی واقعا بیدارند.

عارفان ظاهرا جنب و جوش و حرکت دارند اما حرکت آنها از خودشان نیست آنان چون قلمی در دست خدا وند هستند ولی مردم پنجه خدا را نمی بینند و فقط جنبش قلم را می بینند : ما آنان را به راست و چپ می گرداندیم(سوره کهف آیه 18)

خفته از احوال دنیا روز و شب          چون قلم در پنجه تقلیب رب

آنکه او پنجه نبیند در رقم                فعل، پندارد به جنبش از قلم

 (دفتر اول ابیات 393-394)

برای رهایی باید به غار درون رفت و  چشم از این جهان بست و بیدار بود تا دم صبح


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387 و ساعت 22:53 توسط فیروزجاه |