تبليغاتX
گرد شهر با چراغ

گرد شهر با چراغ
 

كاروان نمادین اسرای كربلا در شهرستان بابل به راه افتاد

از ديدگاه باختين كارناوال نوعي خرده فرهنگ انتقادي است كه آيين ها،آداب و اخلاق حاكم و هنجارهاي رايج را به پرسش مي‌گيرد.اين اخلاق و هنجارها در زمينه و قالبي متفاوت،  بشکل كاريكاتور، طنز انتقادی و... به نمايش در مي‌آيند و به باد ريشخند گرفته مي‌شود. کارناوال همراه با شادی و خنده است. باختين عقيده داشت كه در محيط طنزگونه كارناوال با ايجاد محيط شادي‌آور از انباشت كينه‌ها، عقده‌ها، ستيزها جلوگيري می کند. اما در ایران خنده نشانه سبکسری است و گریه نشانه فروتنی معنوی و زیبایی درونی است.به همین خاطر گریستن یک فضیلت و لذت می باشد، گریستن راهی برای طلب رستگاری و هنری نمایشی است، در این هنر زیبایی شناسی و اخلاق با هم پیوند می خورند. به همین خاطر کارناوال در ایران بجای خنده همراه با گریه و زاری است.

کارناوال های ایرانی ترکیبی از هر سه شکل نمایش آیینی، سخنرانی شفاهی و ژانرهای مختلف با زبان پر از لعنت و ناسزا همراه است. لعنت و ناسزا به یزید و اعوان انصار او شکل نمادین لعنت به هر نوع زورگویی در هر سطحی از اجتماع است. در کارناوال ایرانی تمامی انسانهای خوب و بد حضور دارند: پیرمرد، جوان، نوزاد، مریض، داماد، زن، حاکم، فرمانده، ... و همچنین عنصر مهم موفقیت نظام فئودالی در این کارناوال حضور دارد یعنی آب که یزید یا فئودال با بستن آب مردم را بستوه آورده و بخشی از مهترین ژانر این نمایش فداکاری برای آوردن آب برای مردم است.در جامعه امروزی که نظام زمینداری به نظام صنعتی تبدیل شده نفت همان نقش حیاتی آب را در رگ صنعت بازی می کند به همین خاطر کاندیداهای اجرای نقش قهرمان کارناوال ایرانی در حال حاضر در دنیای واقعی بیشتر بر روی نفت مانور می کنند اگر در کارناوال جامعه زمینداری و کشاورزی عباس یعنی همان قهرمان داستان برای آوردن آب علم برداشت در نظام صنعتی قهرمان داستان برای آوردن نفت سر سفره قدم بر می دارد و مانور می دهد؛ از مصدق تا امروز همین بود مبارز ه و نوید مبارزان نفت و درآمد حاصل از آن برای مردم بود. خلاصه کارناوال های عزاداری و تعزیعه نمایش نمادین واقعیت های اجتماعی در هر عصر و دوره تاریخی است و بقول مارکس رنج مذهبی بیان رنج واقعی هر ملتی است.


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم دی 1390 توسط فیروزجاه

فقدان جامعه مدنی و نبود احزاب موجب می شود هر شعار بزرگی بدون هیچ ضمانت اجرا و بازخواستی توسط هر کسی طرح شود. معمولا هر چه شعار دور دست تر و دست نیافتنی تر باشد احتمال گرفتن آن بیشتر است و برای مردمی که خوش بودن پسوند بختکی (خوش+بختی) دارد همان مثل سنگ مفت، گنجشگ مفت است؛ شاید این راست بگه! برای درس جامعه شناسی توسعه هر چقدر دنبال شاخص ضریب جینی گشتم هیچ آمار مستند و دقیقی پیدا نکردم البته بعضی شاخص ها نشان از کاهش ضریب جینی و کاهش نابرابری در سالهای اخیر دارند . اما وقتی گشتی در شهر می زنی همه انواع شیوه زندگی در طول تاریخ بشریت را در همین شهر کوچک می بینی. برای خرید سبزی به بازار روز رفتم دیدم عده زیادی از مردم به شیوه معیشتی انسانهای ما قبل تاریخ زندگی می کنند یعنی به شیوه گردآوری خوراک! تعداد زیادی از زنان و مردان فقط از طریق فروش سبزی ها و میوهای وحشی که در داخل جنگل جمع آوری کردند امرار معاش می کنند و تعداد زیاد از طریق گردآوری زباله! یکی از دلایل عدم توسعه ایران را عدم گذار این کشور از مراحل مختلف معیشتی میدانند عده ای از طریق شیوه ماقبل تاریخ یعنی گردآوری خوراک زندگی می کنند و عده ای از طریق تولید صنعتی پیشرفته. کشورهای توسعه یافته مراحل مختلف معیشتی را بصورت یکدست پشت سر گذاشته و به نقطه امروزی رسیدند. در کمی آنسوتر از بازار سبزی در وسط شهر بهترین مارکهای کیف و کفش و لباس دنیا وجود دارد. تمام این مغازه های مارک دار در همین سالهای اخیر از خیابانها سر بر آوردند که قیمت یک کفش معادل کل درآمد سال کسانیست که به شکل گردآوری خوراک زندگی می کنند:

یا قیمت ماشین هایی که در سالهای اخیر وارد می شوند برابر با درآمد چندین نسل یک انسان طبقه متوسط است . یادش بخیر دکتر روح الامینی استاد بزرگ مردم شناسی دانشگاه تهران می گفت من قیمت ماشینی را از پشت شیشه های نمایشگاهی در تهران دیدم و با خودم محاسبه کردم اگر من از دوره قاجاریه درجه استادی داشتم و تمام حقوقم را جمع می کردم و خودم فقط هوا می خوردم باز نمی تونستم این ماشین را بخرم. وقتی اینهمه نابرابری را دیدم گفتم ایندفعه بجای گفتن ضریب جینی در کلاس که ممکن است دقیق نباشد و شب اول قبر بعلت آمار دروغ دادن در یک مملکت اسلامی منکر و نکیر آن کار دیگر را با من بکنند بهتر است بچه ها را یک اردو به سطح شهر بیارم و آنها خود میزان نابرابری را حدس بزنند


نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم دی 1390 توسط فیروزجاه

صرف نظر از اینکه مفسرین این آیات را چگونه تفسیر کردند وقتی  خداوند خطاب به عبد صالح خویش دستور استغفار و توبه  می دهد متعجب می شوم چگونه مردم آدمهای معمولی را مصون از هرگونه خطا و اشتباه می دانند و هر گونه نقدی را عصیان تلقی می کنند. اصلا فصل تمایز انسان از موجودات دیگر همین امکان اشتباه است و می توان در اثبات هستی گفت: من اشتباه می کنم پس هستم. آدم(ع) زمانی به هستی آمد که اشتباه کرد. تفاوت انسان  بزرگ با انسانهای معمولی اینست که انسان بزرگ حتی تصوراشتباه را می پذیرد و استغفار و توبه می کند ولی انسانهای معمولی حتی حاضر به پذیرش اشتباه خود نیستند چه برسد که تسبیح و استغفار و توبه کنند.

انا فتحنا لک فتحا مبینا * لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تأخر.( فتح،1و2) ما تو را پیروزى بخشیدیم پیروزى درخشانى * تا خداوند از گناه گذشته و آینده تو درگذرد.

فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ(غافر،55)؛ اي پيامبر، شكيبايي كن كه وعده خدا راست است و براي گناه (ناشكيبايي) ات، استغفار كن.

إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ * وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ في دينِ اللَّهِ أَفْواجاً * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كانَ تَوَّاباً (نصر، 1-3)؛ هرگاه نصر و فتح رسيد و ديدي، مردم را كه گروه گروه به دين خدا در مي‌آيند، پروردگارت را تسبيح كن و استغفار كن كه او توبه‌پذير است.

‏فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ لِلْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ(محمد ص، 19)؛ بدان كه خدايي جز الله نيست و براي گناه خود و مردان و زنان مؤمن استغفار کن


نوشته شده در تاريخ جمعه نهم دی 1390 توسط فیروزجاه

عشق او را شاد مي كند، غم به دلش مي‌ريزد، به او لطف مي‌كند. عالم او عالم عشق است. اگر در رنج فراق باز است، باز همان عشق، حال او را مي‌پرسد و دست بر سرش مي‌گذارد و برايش اظهار تأسف مي‌كند.

عشق درآيد از درم دست نهاد بر سرم 

 

ديد مرا كه بي‌توام گفت مرا كه واي تو

عشق معشوق به سراغش مي‌رود و پيمانه‌اي لبريز از رنج دل بدو تعارف مي‌كند. جواب مي‌گويد كه: از مي‌ خوردن بدورم. امانش نمي‌دهد و اظهار مي‌دارد براي دل من نيوش:

عشق  تو  آورد  قدح  پُر   ز بلاي دل  من

 

گفتم من مي  نخورم  گفت  براي دل من

باز گويد:

عشق چو خون خواره شود رستم بيچاره شود 

 

كوه اُحُد پاره شود آه چه جاي دل من

عشق نجواكُنان قصّة افسون يار را در گوشم مي‌خواند تا مرا به سوي خود كشاند و دلم را شكار كند:

عشق كشيد در زمان گوش مرا به   گوشه‌اي

 

 خواند فسون، فسون او، دام دل شكار من

 

سراسر مثنوي او درس عشق است. با اين همه استادي و تفسير و بيان مفاهيم عشقي، سرانجام مي‌گويد: چون به ساحل درياي عشق مي‌رسم در برابرش خجل و شرمنده‌ام و ياراي شرح و بيانش را ندارم زيرا او عشق بي زبان و گفتار را در گسترة خيالش بهتر مي‌پسندد. نه تنها زبان از شرحش در مي‌ماند بلكه قلم نيز ياراي نوشتنش را ندارد.

هر  چه  گويم  عشق  را  شرح و بيان

 

 

 

چون به عشق آيم خجل    باشم از  آن

گر  چه  تفسير  زبان  روشنگر  است

 

ليك   عشق   بي‌زبان   روشن‌تر   است

چون  قلم  اندر    نوشتن    مي‌شتافت

 

 

 

چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 توسط فیروزجاه

دموکراسی مستلزم نظم مبتنی بر قرارداد عقلانی بین انسانهای مدنی است. میزان مدنیت هر ملتی  مبتنی بر میزان تنظیم نفس بر اساس عقل و خرد است. انسانی که رفتارش مبتنی بر تنظیم نفس نباشد رفتارش تماما تابع غرایز و عواطف است.

از نحوه برخورد یک ملت با یک مجرم می توان پی به میزان مدنیت و مستعد بودن آن ملت برای دموکراسی برد.روشهای وحشیانه شکنجه وآزار بدنی روشی نا مدنی است. انسان ترکیبی از جسم و روان است ولی انسان نامدنی تصور می کند با داغ کردن، کتک زدن و حتی تجاوز جنسی به جسم می توان فرد را مورد کیفر و مجازات قرار دهد. اعراب جاهلی تصور می کردند با مثله کردن و تکه تکه کردن جسم فرد مرده را مورد کیفر قرار می دهند کما اینکه پاداش نیز برای عرب جاهلی قدم زدن کنار آب روان در زیر درختان سر سبز و لاس زدن با زنان زیبا تصور می شد.

برخورد یک ملت با جسم نماد نظم اجتماعی و میزان عقل و خرد آن جامعه است. به نظر فوکو با متمدن شدن انسانها کیفرها و پاداشها از بین نرفت بلکه شکل ظریف و غیر خشن پیدا کرد. در این دوران مجازاتها روان آدمی را آماج خود قرار داد و انضباط و مجازات از طریق روشهای مدنی اعمال می گردد.

ملتی که هنوز جسم و از همه بدتر جسم مرده و بی جان را تنبیه می کند و با آن عکس یادگاری می گیرد و نوید بزرگ اولین روز جشن آزادی اش چند زنی یعنی بهره برداری جسمی متکثر آزاد است نمی توان مدنیت و دموکراسی را از آن ملت انتظار داشت. من به هیچ عنوان به دموکراسی نامدنی و وحشی اعتقادی ندارم و این را بهار عربی نه بلکه زمستان سرد وحشی میدانم که تمام ظلمها و نامدنی ها و ناکامی های عربی شکل جمعی پیدا کرده است . راه دموکراسی از طریق خشونت علیه خشونت نمی گذرد.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم آبان 1390 توسط فیروزجاه

در جهان پیش از مدرن زمان با مکان پیوسته بود و برای محاسبه زمان باید مکان خاصی را در نظر می گرفتند؛ «چه وقت» همیشه با «کجا» همراه بود. با اختراع ساعت مکانیکی و الکترونیکی زمان از مکان تهی شد. هنگامی که زمان بسته به مکان بود هر کنش و عملی در زمان مستلزم حضور تمام قد و همه جانبه بود اما وقتی زمان از مکان تهی شد انسانها می توانند با دیگران غایب ارتباط برقرار کنند. این فقدان حضور موجب می شود که نه زمان درد کسی را حس کند و نه کسی درد زمانه را بفهمد:

به سکوت سرد زمان، به خزان زرد زمان

نه زمان را درد کسی، نه کسی را درد زمان

انسانهایی که در زمان تهی از مکان زندگی می کنند و زندگی شان را فقط با ساعت تنظیم می کنند هیچوقت سر بلند نمی کنند تا به خورشید نگاه کنند تا ببینند وقت چند است و الان چه موقع ای از روز است و کسانیکه با تقویم برنامه ریزی می کنند سری بسوی درختان بر نمی گردانند تا ببینند رنگ درختان چگونه است به همین خاطر هیچ حرفی از جنس زمان نمی شنوی:

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی ، عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

مردمی که در مکان زندگی نمی کنند هیچ توجه ای به عناصر مکانی چه انسان و چه حیوان و نبات ندارند و به همین دلیل تخریب جنگل ها و خشک شدن دریا ها و گرسنگی همنوعان شان را حس نمی کنند و نخواهند کرد تا اینکه به وعده قران زمین به سخت ترین حالت خود به لرزه در آید و نفخ بلبلان بدل به نفخ صور شود و آنوقت است انسان از خود بپرسد زمین یا همان مکان را چه پیش آمد؟ و اینجاست که بقول سهراب «من به اندازه یک ابر دلم می گیرد»


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 توسط فیروزجاه

تحصن جمعی از گوسفندان در اعتراض به شهرداری گلوگاه بندپی بعلت اهانت به ساحت همه گوسفندان توسط شهر داری مبنی بر ساختن نمازخانه در وسط بیابان با آب و علف!!! با صرف هزینه ای سنگین از بکار بردن سنگ های گران قیمت تا پنجره های دوجداره پی وی سی و... دریغ از یک نمازخون در آن بیابون. من هم این اهانت را محکوم می کنم



نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم مهر 1390 توسط فیروزجاه

سفید چاه یا سفید جاه قبرسانی به قدمت هزار و دویست سال به روایت مردم . قبرستانی بسیار بزرگ . تمامی سنگ قبرها عمودی به شیوه مسیحیان و روی هر سنگ قبری فقط نقوشی حک شده که به روایت مردم شغل هر کسی را روی سنگ حک می کردند. سر راه گلوگاه به دامغان:

پریشانی یک جامعه فقط از طریق اختلاس سه هزار میلیارد تومانی مشخص نمی شود.از اوضاع پریشان قبرستان یک جامعه هم می توان به پریشانی آن جامعه پی برد. بقول جامعه شناسان این هم شاخص عملیاتی پریشانی مدیریت یک جامعه است. قبرهایی با این قدمت و سنگهایی با این همه علمان های فرهنگی یله و رها شده و بی هیچ مدیریتی حتی یک تابلو هم در معرفی قبرستان وجود ندارد. سنگ سنگ این قبرستان مانند برگ برگ یک کتاب عظیم و گرانقیمت است اما دریغ از یک نگاه سطی. مردگان جدید را برای آنکه نچاهند در وسط آنها دفن می کنند با وجود هکتارها زمین خالی در قبرستان و از این طریق برگی از این کتاب عظیم را با بی ذوقی تمام نابود می کنند:

سر راه که می آمدیم کنار جاده کیلومترها کنار جاده درخت انجیر بود.یک نفر کارمند بانک بجای آنکه با ورد خوندن در ایام بیکاری ثواب ببرد سالها درخت انجیر در کنار جاده کاشته تا تمام موجودات از آن استفاده کنند حتی کمک خرجی بسیاری از کودکان و خانواده هااز همین انجیر هاست. البته تئوری ثواب و گناه تئوری دینداران تاجر پیشه است که بعدا مفصل در موردش حرف می زنیم. ولی فرهنگ کاشتن درخت بهر دیگران فرهنگ غنی ایرانی است که باید آنرا ترویج کرد بجای خوندن ورد برای ثواب!!!:

همیشه تصورم این بود که دانشگاه بزرگ آیت الله کوهستانی باید در یک کوهستان دور دست باشد اما کوهستان روستایی در اول بهشهر است. حوزه علمیه آیت الله کوهستانی مرد ساده و عارفی وارسته با دانشگاهی جامع:

مردی که اعتقاد نداشت علم یک عالم یا کرسی یک دانشمند باید دویست پله بالاتر از مردم باشد. از منبر بی پلکانش میشد به مردمی بودنش پی برد.این مرد هیچوقت از نردبان معرفت برای رفتن به پشت بام قدرت استفاده نکرد در نتیجه گنبد و مناره حجره هایش رفعتی نیافت . جمله زیبایی را دوست عزیز و راهنمای من در این سفر از ایشان نقل کردند که زیبایی و عظمت این جمله و عظمت گوینده این جمله تمام ذهنم را مشغول کرده:«من سخن بیهوده گفتن را کمتر از لقمه حرام نمیدانم»:

انسان نه آندرتال انسانی که در سی و پنج هزار سال پیش از میلاد نسلش منقرض شد به ایران هم پای گذاشت. من سرگذشت آنها رادر درس مرد شناسی ما قبل تاریخ در کلاس دکتر رفیع فر شنیده بودم. اما برای اولین بار این غار را دیدم. جایی که محل زندگی این گونه از انسانهای میمون نما بود و می تواند شناس نامه فرهنگی و سابقه تمدنی این کشور باشد. میدوند تنها تابلویی که در آنجا نصب بود چی می گفت؟ ورود احشام ممنوع.!! البته با کلی گشتن فقط غار هوتو را پیدا کردیم:

و در نهایت بنایی مربوط به دوران سلجوقی که هم دو نفر اشتباهی در آن دفن شدند هم بد مرمت شده بود برای آنکه اسلامی اش کنند بر خلاف معماری منطقه گنبد و کلاهی بر سرش گذاشتند!:

با تشکر از دوست عزیزم جناب آقای مهندس یوسفی راهنما و همراه سفرم


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم شهریور 1390 توسط فیروزجاه

زرشک!!!!!!!!!!!!!!!!

خواهشا برچسب نزنید من تبلیغ هیچ انقلاب خونین یا جنبش نرمی را نمی کنم

.

.

.

فصل رسیدن زرشک هست رفتیم کوه نوردی و زرشک هم چیدیم ! جای شما خالی:


نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم شهریور 1390 توسط فیروزجاه

سرمایه فرهنگی را می توان توانایی تصرف و استفاده از کالاهای فرهنگی و نیز توانایی های ادبی- گفتاری تعریف کرد(Hayes,2000). ویژگی مهم سرمایه فرهنگی اینست که به مثابه سرمایه اقتصادی یک شبه بدست نمی آید و نیز قابل خرید و فروش نیست. اما در یک جامعه آشفته سرمایه فرهنگی یک شبه بدست می آید و براحتی خرید و فروش می شود مثل خرید و فروش مدرک دانشگاهی، کسب رتبه های دانشگاهی و اداری از طریق باند بازی، نوشتن شعر یا کتاب توسط کسی دیگر بنام یک فرد ذینفوذ مثل همسر حاکم مستبد رومانی النا که سواد خواندن و نوشتن داشت ولی دهها کتاب علمی در زمینه شیمی نوشت. حال اگر در چنین آشفته بازاری کسی سرمایه فرهنگی خودش را دستفروشی کند چندان جای تعجب نیست ولی جای تاثر دارد. وقتی برای خرید جل و پلاس سری به آشفته بازار زدم معلمی پیر را دیدم که سالها شعرهایش یعنی همه احساسش را دستفروشی می کرد و با خواهش و تمنا و انواع ایما و اشاره توجه رهگذران اندکی را بخود جلب می کند که این احساس من است میخری؟ اما احساس سیری چند!!!!!!

با دیدن این صحنه بیاد شعری از قیصر امین پور افتادم که خطاب به هنرمندانی که صدای شان را می فروشند گفت:

این حنجره این باغ صدا را نفروشید
این پنجره این خاطره‌ها را نفروشید

در شهر شما باری اگر عشق فروشی است
هم غیرت آبادی ما را نفروشید

تنها، به‌خدا، دلخوشی ما به دل ماست
صندوقچه راز خدا را نفروشید

سرمایه دل نیست بجز آه و بجز اشک
پس دست‌کم این آب و هوا را نفروشید

در دست خدا آیینه ای جز دل ما نیست
آیینه شمایید شما را نفروشید.......

نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم شهریور 1390 توسط فیروزجاه
رئیس جدید سازمان اسناد و کتابخانه ملی، "الگوها، استانداردها و شاخص ها" در عرصه کتابداری و آرشیو اسناد در ایران را "وارداتی" و "عمدتا برگرفته از غرب" دانست و از تشکیل "کمیته نظریه پردازی کتابداری و اطلاع رسانی با رویکرد جدید" در این سازمان خبر داد.

اولین کسانی که معتقد بودند معرفت تعین اجتماعی دارد مارکسیست ها بودند. هر چند خود مارکس عقیده داشت محتوای معرفت تعین اجتماعی ندارد ولی صورت معرفت تعین اجتماعی بر می دارد. یک آدم شیاد و بی سوادی در شوروی پیدا شد که ادعا کرد تمام علوم از لحاظ محتوا هم تعین اجتماعی دارند. حتی علومی مثل فیزیک و شیمی هم بورژوایی و پرولتاریایی دارند و ما باید علوم را بومی کنیم. نتیجه این کرسی ها همان شد که عده ای به نون و نوایی رسیدند و چراغ علم خاموش و شوروی نابود شد. آقا شما پستت را بگیر و پولت دیگه چیکار به علم داری؟ مگر رییس کتابخانه ملی مسول تولید علم است پس اینهمه استاد و دانشجو رشته کتابداری چیکاره اند؟

من هر چی فکر کردم اطلاع رسانی و کتابداری ایرانی چه فرقی میتونه با اطلاع رسانی و کتابداری غربی داشته باشه عقلم بجایی نرسید و در نتیجه بیاد همون اطلاع رسانی و کتابفروشی خیابان فرهنگ افتادم و در نتیجه با شرمندگی همان عکس را باز در همینجا میارم: اطلاع رسانی و کتابداری بومی



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم مرداد 1390 توسط فیروزجاه

چند روز پیش داشتم پیاده روی میکردم دیدم یکی از همکلاسی های من در دانشگاه بنگاه معاملات ملکی باز کرده رفتم بنگاهش دیدم اون هم اتاقی و هم کلاسی من فقط قیافه اش تغییر نکرده بلکه اون معلم باوقار تبدیل به یک بنگاهی تمام عیار شده؛ با تمام فضیلت بنگاهی. با خودم گفتم وای بحال بچه های ما که با چنین فضیلتی بزرگ شوند. بیچاره افلاطون می گفت حتی شهرها را کنار رودها و سواحل دریاها نسازید تا مردم اخلاق کاسبکاری پیدا نکنند حال تصور کنید شهر که هیچ معلم هم کاسبکار باشد. بزرگی می گفت  وقتی در کشوری بساز بفروش پر رونق ترین شیوه معیشت باشد بساز بفروش علمی هم راه می افتد:

بر اساس نظریه بوردیو هر کنشگری در یک میدانی شبیه میدان مغناطیسی فعالیت می کند که قواعد این میدان بصورت عادت واره یا ساختمان ذهنی فرد در می آید. این عادت واره در سبک زندگی و سلیقه فرد نمود پیدا می کند. بنابراین نوع تفریحات، شیوه معاشرت،اسباب و لوازم خانه،نوع موسیقی مورد علاقه، آداب سخن گفتن و.... هر فرد بستگی به آن میدانی دارد که به فعالیت می پردازد. بعنوان مثال بوردیو معتقد است یک کارمند بخش دولتی بعلت آن میدانی که در آن به فعالیت می پردازد به شطرنج، کوهنوردی، شنا، دوچرخه سواری،ویسکی، گیتار و... علاقمند است ولی کسی در تجارت و خدمات خصوصی فعالیت می کند به تیله بازی، فوتبال، شراب سفید گازدار،آکاردئون و....  علاقه نشان می دهد. از آنجایی که در کشورهای توسعه یافته تفکیک ساختاری و مشاغل تخصصی شکل گرفته است هر فرد در یک میدان به فعالیت می پردازد  در نتیجه سبک زندگی و سلیقه اش دقیقا متناسب با آن میدان فعالیتش است. بعنوان مثال یک معلم چون میدان مهم فعالیتش همان میدان معلمی است و جریان مغناطیسی اش مغناطیس آموزش و پرورش است در نتیجه سبک لباس پوشیدن، شیوه سخن گفتن، آداب معاشرتش، نوع موسیقی و تفریحات مورد علاقه اش با کسی که در میدان چارواداری فعالیت می کند فرق می کند.

در کشورهایی نظیر کشور ما که هر فرد از میدانی به میدان دیگر پرش می کند یا همزمان در چند میدان فعالیت می کند سبک زندگی و سلیقه ها توی هم رفته و قاطی می شوند بعنوان مثال معلم چارواداری لباس می پوشد و اوزان شعر را چاله میدانی می خواند چون در میدان چاله میدون شهر مسافر کشی میکند و در معاملات ملکی چندتا معامله هم می کند. حتی شما  ممکن است کلماتی را از بالاترین مقامات هم  بشنوید که اصلا از این جایگاه انتظار ندارید: مثل ممه، لولو، هلو و....


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 توسط فیروزجاه

امروز رفتیم یک جای خیلی قشنگ: جنگل؛ آب؛گل و تمشک و بلبل.....

اما چشمتون روز بد نبینه عده ای ضد فرهتگ افتادن به جون ماهی ها نه تنها اونا را از سفر به بالای رود بازداشتن بلکه با قلاب اونا را از آب بیرون کشیدند بعد با کارد و چاقو اونا را به مسلخ بردند و بعد بر آتش نهادند. خیلی صحنه دلخراشی بود اما دیدم ماهی پیر سیخ را به آغوش کشید و می گوید:

ما مرگ و شهادت از خدا خواسته ایم

وانهم به سه چیز کم بها خواسته ایم

گر دوست چنان کند که ما خواسته ایم

ما آتش و نفت و بوریا خواسته ایم

البته بین اون آدمای جنایتکار من روسیاه هم بودم اینم عکسش:


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 توسط فیروزجاه

بیخود نمیگن سبزه اونور خیابون سبزتره یا مرغ همسایه غازه چون واقعا همینطوره چون همسایه ها و انوره خیابونی ها به غازشون دونه میدن به سبزهاشون آب میدن در نتیجه مرغاشون غاز میشن و سبزه ها سبز تر. توت وقتی مورد توجه قرار گیرد چاق تر میشه که اسمش میشه توت فرنگی باور می کنید توت فرنگی یک میوه ایرانی است ولی چون توی جنگلهای شمال به امان خدا بزرگ میشه کوچیک است و ما به زبان محلی بهش میگیم «غمی» که بسیار بسیار خوشمزه تر از هر میوه در دنیاست که تا نخوری ندانی. این هفته رفتیم کلی از توت فرنگی یا همان غمی کندیم جاتون خالی:

البته اگر بخواهید دقیق تجسم کنید اندازه کشمش است. اما همه اش به ما خوش نگذشت حکایت درخت دل ما را به درد آورد. میگن روزگار دور یک مرد که واقعا مرد بود اما خدا بهش بچه نداد بجای کفرگویی و تجدید فراش سه درخت ون در سه نقطه بلند کوه ما کاشت بجای بچه هاش که همه مردم از این سه فرزند به نیکی یاد میکردند چون در نقطه قرار گرفتند که مسافرین خسته میشدند زیر آن لم می دادند و از باد خنک کوهستان استفاده میکردند دقیقا درخت بعدی چنان با اون فاصله داشت که آدم به آنجا می رسید باید یک نفسی چاق میکرد. البته فقط آدما نبودند که از این درختان فایده می بردند از کرم و سوسک گرفته تا پرنده های آسمون تا گاو گوسفند مردم چه خاطره ها که مردم از این سه درخت نداشتند باور کنید اگر اون مرد صد بچه داشت اینقدر خیرشون به مردم نمی رسید. اما دزدان فرهنگی چون هیچ از فرهنگ اصیل ایرانی نمی دانستند به طمع آن که حتما زیر درخت گنجی پنهان است درخت را به آتش کشیدند و ریشه هایش را با تبر زدند و خاک را بیرون کشیدند که ای خاک بر سرشان همین درخت خود گنج بود نه گنج زیر درخت. هر کس که اهل کوهستان باشد گنج بودن تک درخت در آفتاب سوزان کوه را می داند:

غروب وقتی از کسانیکه دوست شان داری ولی ازشون دوری به خورشید نگاه کن چون شاید همون لحظه اونم به خورشید نگاه می کنه زیرا غروب نهایت خورشید است



نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم تیر 1390 توسط فیروزجاه

امروز هوا خیلی گرم بود برای فرار از گرما کنار همان تالاب پر از نیلوفر کنار شهرم رفتم زیر درخت بید نشستم . درخت قد خمیده و ریش بلندی داشت شاید ریشه بود . اما هر چه بود درخت را خیلی متین و مودب نشان می داد ؛ آنقدر متین و مودب که لاک پشتی بر یشت خمیده اش سرسره بازی میکرد و او با برگ هایش برایش دست میزد و وقتی دست میزد خنک نسیمی وزیدن میگرفت و من آرامش می گرفتم. در همین اوضاع با خودم فکر می کردم آدم ریش داشته باشد بهتر است یا ریشه؟ اونایی که ریش دارند بهترند یا ریشه؟

شریعتی می گفت: من ریشم را با تیغ میزنم ولی مردم را با ریشم تیغ نمی زنم. راست می گفت شریعتی هیچوقت ریش نداشت در عین اینکه همیشه تیغ داشت برای زدن ریشش کسی را تیغ نزد چون شریعتی ریشه داشت. اینجا بود که بیاد پتر کبیر افتادم که وقتی بعد از اتمام تحصیلاتش به کشور خود روسیه برگشت و زمام امور را در دست گرفت فردایش دستور داد همه ریش را تیغ بزنند و بر ریش مالیات سنگین بست چون فکر می کرد ریشه همه بدبختی ها ریش است. اما باز این کار پتر کبیر مرا بیاد داستان بند تنبان دکتر شریعتی انداخت: آصف‌الدّوله كه مرد مصلح! و روشني بود، هنگامي والي خراسان شد و به مشهد آمد، بعد از  يك بررسي عمومي شهر، به علت اصلي بدبختي مردم پي برد، و آن اين بود كه فهميد«دكان‌هاي مشهد، جنس‌هاي بي‌ربط به هم مي‌فروشند.» فرمان داد كه:« از فردا هر دكاني را بايد بلديه تعيين كند كه فروشنده‌ي چه كالايي است »، و بعد خودش مستقيماً به رسيدگي پرداخت.
   
يك روز در حين بررسي، به دكاني رسيد كه پيدا بود اين مغازه‌ي توتون فروشي است، اما ديد در آستانه‌ي دكان  تعدادي«بند تُنبان» آويزان است! با عصبانيت گفت:«چه ارتباطي بين تنبان و توتون وجود دارد؟»
 
دكاندار جواب داد:

اين توتون‌هاي ما خيلي تند است. تا مشتري پُك اول مي‌زند، چنان سرفه به او زور مي‌آورد كه قربان! بندِ تنبانش پاره مي‌شود. اين است كه هركسي از ما يك سير توتون مي‌خرد، دو تا بند تنبان هم رويش مي‌گذاريم. اين ارتباطش است قربان!
ارتباط بين انحطاط و ريش، ارتباط بين عقب‌ماندگي و چادر، ارتباط بين بي‌سوادي و خط، ارتباط بين مكنده و مكيده، ارتباط بين استثمارگر و استثمارزده، همگي ارتباط‌هاي عوضي هستند؛ ارتباط‌هاي«بندتنباني»!

مجموعه آثار 20، 277

اما با همه اینها من فکر میکنم بین ریش، ریشه، ریش داشتن، ریشه نداشتن ،تیغ نکردن و تیغ زدن آدمها رابطه ای وجود دارد چون یکی ریش داشت و بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت!!


نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 توسط فیروزجاه

حضور دومیلیارد نفر بشکل غیر مستقیم  از طریق رسانه ها و یک میلیون نفر مستقیم در جشن عروسی شاهزاده بی کارکرد از لحاظ سیاسی برای انگلستان چه کارکردی دارد؟ اقتصاد عریانش آمدن توریست و تبلیغات کالاهای انگلیسی است اما اقتصاد پنهان آن تولید مشروعیت برای کشوری ناموجه و بد سابقه است. این جشن یک کارخانه نمادین بزرگی بود که نظم، انضباط، وقت شناسی، زیبایی ، عظمت، شکوه، پایبندی، اعتقاد به خدا و خانواده، احترام و سلسله مراتب، هارمونی و هماهنگی، لبخندهای ملیح، صلح دوستی و آرامش طلبی.... را نه تنها به رخ صدها نماینده سیاسی و دینی و اجتماعی حاضر در کلیسا کشید و با صدای ناقوس کلیسا و طبل و دهل گوش و چشم ودل کنیسه بانان و دیرنشینان و بت پرستان و موذنان  و مدیران سیاسی را کر و کور وسیر کرد بلکه دو میلیارد نفر را نیز دچار حسن تعبیر نسبت به کشور خود کرد و در نهایت اگر کسی خیلی بد بین بود بعد از نمایش بوسیدن روی بالکن از طریق  نمایش جنگنده های جدید و قدیم فهماند اگر دچار سو تعبیر نشی و همه اینها را خوب تعبیر نکنی «تیغ سزاست هر کرا درک سخن نمی کند» .  این جشن موجب تولید سرمایه نمادین برای تولید و توجیه سرمایه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی برای انگلستان گردید. سرمایه نمادین بقول بوردیو موجب حسن تعبیر ephemization و کژشناسی mis recognition مردم جهان نسبت این کشور می شود.


نوشته شده در تاريخ جمعه نهم اردیبهشت 1390 توسط فیروزجاه

شاید به سیخ کشیدن کتاب در مملکتی که از سر انسانها کله مناره می ساختند و از چشمهایی که از حدقه در می آوردند حاکمان به ارعاب مردم می پرداختند چندان عجیب نباشد. ولی  در دینی که کتاب مقدس شمرده می شود و خداوند به قلم قسم یاد می کند باید احترام کتاب را نگه داشت . معمولا مغازه ها از اصناف و شهرداری مجوز کسب می گیرند بهتر است مسولین در دادن مجوز شئونات اجتماعی را لحاظ کنند . چطور می شود مسولین به یک مانکن پلاستیکی گیر می دهند که خلاف شئونات اسلامی است ولی کسی اگر با کتاب دکوراسیون درست کند عیبی ندارد. فردا احتمالا ممکن است کسی بخواهد با سر مردگان دکوراسیون درست کند .

ساری - خیابان فرهنگ!- پاساژ فرهنگ!

حرف حساب:

سلام علی جان . منم عین شما نگاهی انتقادی به پدیده های اجتماعی دارم اما من این کار صاحب مغازه که از کتاب مناره ساخته رو تحسین می کنم . این یک اعتراضه . اعتراض به وضعیت بی اهمیت کتاب در ایران. اعتراض به اینکه ایران یکی از رتبه های پایین در بین کشورهای جهان از لحاظ آمار مطالعه ی کتابه . اعتراض به اینکه در طول تاریخ ایران از جانب خیلی ها نسبت به کتاب نگاه هراس آمیزی وجود داشته . خیلی ها می ترسند که کتاب بین مردم جا بیفته و مردم رو آگاه کنه. من این مناره رو اوج فروپاشی یکی انسان دردمند می دونم . انسانی که دیگه نمی دونه چطور حرفشو بزنه و به انتحار روی می آره . وقتی راهی برای اعتراض نیست آدم مجبور میشه عزیزترین هاشو فدا کنه حتی مجبور میشه خودشو آتیش بزنه .


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم اسفند 1389 توسط فیروزجاه

زیمل معتقد است مهمترین عامل شکلگیری یک رابطه اجتماعی مطمئن، اطمینان دو طرف کنش متقابل از حفظ فاصله و اطمینان از لو نرفتن رازهایشان مقابل همدیگر هست. با حفظ فاصله و راز دو طرف می توانند برای یکدیگر مطلوب به نظر برسند. زیمل معتقد است حتی در یک رابطه عاشقانه اگر دو طرف، فاصله و رازآلود بودن دایمی را حفظ نکنند ممکن است آن رابطه عاشقانه به یک رابطه عادی بدل شود. اما با رشد تکنولوژی های جدید که تمام رازها و فاصله ها را از بین خواهند برد آیا هیچ رابطه اطمینان بخش و دوستانه ای شکل خواهد گرفت؟ درعصری که بزرگترین قدرت دنیا نمی تواند سری ترین اسرار نظامی اش را حفظ کند و براحتی اسرارش توسط یک سایت در معرض دید همگان قرار می گیرد آیا آدمهای معمولی می توانند رازهایشان را حفظ کنند؟ وقتی شکسپیر و گافمن می گویند جهان بازی نقش های مختلف است آیا بدون پرده(راز) می توان تاتری را بازی کرد؟ اگر جلوی صحنه و پشت صحنه تاتر یکی شود و تماشاچی تمام اتفاقات پشت صحنه زندگی ما را بداند آیا کسی به تماشای این تاتر خواهد آمد و این بازی برایش جذاب خواهد بود؟

مثل اینکه گریزی از بر ملا شدن رازها نیست و باید بدان عادت کرد. وقتی که به داروخانه می روی در همان اولین ویترین داروخانه ها تمام انواع وسایل و ابزارآلات تحریک و آمیزش جنسی که روزی مهمترین راز بشر بود را با آب و تاب تمام و تبلیغات مختلف و با کلماتی لغت و عریان به شما عرضه می کنند به همین مردمی که اگر می خواستند داروی نظافت بخرند آنرا با غیر مستقیم ترین واژه(واجبی) از فروشنده بطور یواشکی طلب می کردند. وقتی عکس ها و فیلم های خصوصی دست به دست در مدرسه و دانشگاه و کوی و برزن می گردد. وقتی مسولی با کلمات رازت را«بگم بگم» رقیبش را به سکوت وادار می کند آیا می توان رازی داشت؟ تازه روزی فرا خواهد رسید که زمین به سختی به لرزه در خواهد آمد و تمام اسرار خویش را بیرون خواهد ریخت(سوره زلزله).

سارتر می گوید من فکر می کنم شفافیت باید همه وقت جانشین راز شود. من روزی را می بینم که دو نفر هیچ رازی در مقابل همدیگر نداشته باشند زیرا در مقابل هیچ کس دیگر هم ندارند زیرا زندگی درونی مانند زندگی بیرونی کاملا باز و عرضه شده خواهد بود. محال است که باید بدنمان را چنانکه می کنیم تسلیم کنیم اما فکرهایمان را پنهان کنیم.

حال که بدن مان را بی هیچ مقاومتی در اختیار پزشک، آرایشگر یا در نهایت مرده شور و نیز خاک تسلیم میکنیم بعید است بتوانیم رازهایمان را نیز با خود به گور ببریم و اگر هم ببریم روزی زمین برخود خواهد لرزید و تمام رازهایمان را بیرون خواهد ریخت و روزی که پرده برافتد نه تو مانی و نه من!


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آذر 1389 توسط فیروزجاه

پرونده درختان مقدس 3 // دخیل بستن به درخت، خرافه است

چندان دخیل مبند که بخشکانی ام از شرم ناتوانی ی خویش  :
درخت معجزتی نیستم 
تنها یکی درخت ام
نوجی در آب کندی 
و جز این ام هنری نیست 
که آشیان تو باشم 
تخت ات و 
تابوت ات .
یادگاریم و خاطره اکنون

شاملو

مذهب آه مخلوق ستمدیده، جان جهان بی احساس و روح اوضاع بی روح است. مذهب تجسم روحیه جمعی انسانهاست. مذهب بوم سفیدی است که انسانها تمام ناکامی ها و آرزوهای دست نیافته خویش را بر این بوم سفید نقاشی می کنند. اسطورهای مذهبی هر ملتی انعکاسی از تمامی بدبختی ها و نداشته های آن ملت است. تصور هر ملت از بهشت تصوری از همه آنچه که یک ملت دوست دارد داشته باشد اما ندارد. اسطورهای مذهبی یک ملت جهان خیالی و جبران کمبود تاریخی آن ملت است. تمامی ظلم هایی که در جامعه به ملتی می رود در ظلمهایی که به شخصیت های تاریخی آن مذهب می رود نسبت داده و مردم برای مظلومیت آن شخصیت عزاداری میکنند در صورتیکه عزاداری آن ملت به ظلمهایی که بر خودشان رفته است می باشد.

چند روز پیش به بیرون از شهر رفتم یک تیر چوبی وسط حیاط  مزار یک شخصیتی بنام درویش.... ایستاده بود آنقدر پارچه و زنجیر و کلید به آن بسته بودند که اصلا آن تیر مشخص نبود. با خودم فکر کردم به تعداد این قفل و زنجیر و پارچه باید گره در زندگی شخصی این مردم وجود داشته باشد چون نتوانستند گره شان را باز کنند به مذهب که این تیر نماد آنست متوسل شدند. تصور کن اگر این مردم مشکلی و گرهی نداشتند یا گره گشایی در زندگی شان بود به این جای پرت و دورمی آمدند و دور از چشم دیگران گره بر این تیر می زدند؟ درد مذهبی انعکاسی و آیینه ای از تعداد دردهای واقعی مردم در این جامعه است.

البته دوربین نداشتم و یک عکس از اینترنت گذاشتم.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم آبان 1389 توسط فیروزجاه

View Image

هركه او بيدارتر، پر دردتر                   هركه او آگاه تر رخ زردتر

(مثنوى، دفتر اول، بيت ۶۲۳ )

نارنگی از اولین میوه های پاییزی است که زرد می شود و آماده رفتن به بازار می گردد چون بین مرکبات نارنگی از همه پوست نازکتر است. انسانهای آگاه و بیدار نیز پوست نازکتر و پر دردترند و در نتیجه بقول مولانا رخ زردترند اما انسانهای غافل و نادان پوست کلفت اند انسان بیدار و رخ زرد چون آماده رفتن است به دنیا به هر قیمت دل نمی بندد ولی انسانهای ناآگاه پوست کلفت برای دنیا هر کاری میکنند البته این غفلت و پوست کلفتی موجب آبادی جهان نیز میگردد بقول مولانا:

استن این عالم ای جان غفلت است

هوشیاری این جهان را آفت است

ویا به عبارتی تمدن از تغافل است(غزالی).


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389 توسط فیروزجاه

گرد شهر با چراغ  اقتباسی نیست از کتاب استاد فرزانه ام جناب آقای دکتر روح الامینی که نه تنها مردم شناس و انسانشناس بی نظیر و بی بدیل  بلکه خود همه انسان و همه مردم بود. گرد شهر با چراغ طریقت برگرفته  مولوی بود که از دم مسیحایی کلاس استاد بزرگم عبدِ کریم الهام گرفتم که هر چند فلسفه علم الاجتماع به ما می آموخت ولی دائما اشعار مولانا را زمزمه می کرد.

بارها و بارها سخنرانی قمار عاشقانه او را گوش دادم و کتابش را خواندم و در آنجا استاد بزرگوار عشق مولوی با عشق حافظ را مقایسه کرده بود و در نهایت به این نتیجه رسید که چون عشق مولانا آگاهانه بود و عشق حافظ از نوع دل به دریا زدن پس عشق مولوی برتر است. و داستان از این قرار بود که مولوی گرد شهر با «چراغ» میگشت تا انسانی بیابد چون از دیو دد ملول گشت تا اینکه انسانی بنام شمس را پیدا می کند و شمس تمام مسائل و مشکلات راه عشق را به وی گوشزد می کند مولوی با آگاهی کامل قدم در وادی عشق می گذارد و استاد قدم به قدم با او همراهی می کند:

گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای/ رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که تو زیرککی مست خیال و شکی/ گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی/ جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

خلاصه شمس به مولوی می گوید تو باید همه چیزها را از دست بدهی تا قدم در این دریای بیکران بگذاری که مولوی با آگاهی کامل می پذیرد و بعد دیده سیر  و زهره شیر میابد و زنده می شود و گریه اش به خنده بدل می گردد. اما می گوید حافظ نمی دانست «که این دریا چه موج خون فشان دارد» و در چه شب تاریک و بیم موج و گردابی می افتد که بعدها متوجه می شود:

«که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها»

تحصیل عشق رندی آسان نمود اول/ جانم بسوخت آخر در کسب این فضائل

چو عاشق می شدم گفتم  که بردم گوهر مقصود/ ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

اما من می خواهم بر خلاف استاد بگویم عشق حافظ برتر از عشق مولانا بود چون معلم مولانا دست او را گرفت و چراغی را برایش روشن کرد ولی معلم حافظ فقط به «تایید نظر» های او می پرداخت به عبارتی حافظ فقط در حد تایید نظر از معلم استفاده می کرد:

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش / کو به تایید نظر حل معما می کرد

به عبارتی می توان گفت دانشجوی دومی همه چیز را می دانست ، پایانه نامه اش را خودش می نوشت و فقط برای قوت قلب و گرفتن  راهنمایی جزیی پیش استاد راهنما می رفت . از نظر حافظ عاشق دل به دریا می زند و شروع به غواصی می کند تا دردانه یا گوهری را پیدا کند:

عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده

این دردانه یا گوهر همان محبت حضرت حق است. حافظ معتقد است خداوند این گوهر محبت را در دل آدمی نهان کرد و ضرورتی ندارد انسان آنرا از بیگانه تمنا کند:

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد / آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد

بیدلی در همه احوال خدا با او بود / او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد

این گوهر را نباید در آسمان و زمین جست و همچنین نباید در نزد فلاسفه و عالمان و فقیهان جستجو کرد چون اینان از دیدگاه حافظ گمشدگان لب دریا هستند:

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است / طلب از گمشدگان لب دریا می کرد

این گوهر را باید در دل خود جستجو کرد و فقط برای اینکه یقین حاصل کنی باید تایید پیر مغان یا استاد راهنما را داشته باشی.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم شهریور 1389 توسط فیروزجاه

فرانتس فانون می گوید« هر انقلابی فرزندان خویش را می بلعد». جورج ارول  در کتاب مزرعه حیوانات با زبان رمان  و کرین برینتن در کتاب کالبد شکافی چهار انقلاب با آوردن شواهد تاریخی  از انقلاب های بزرگ جهان اثبات کردند انقلابات وقتی شروع می شوند همه همدیگر را «رفیق»، «دوسـت»، «برادر»، «اخوی» صدا می کنند و در نهایت همین ها یکدیگر را دشمن و دژخیم و منافق و اجنبی و فریب خورده می نامند و یکدیگر را نابود می سازند.

اگر از دهه اول انقلاب صرف نظر کنیم که هزاران فرزند واقعا نخبه و پر از شور انقلابی توسط یک دشمن خارجی یا کشته شدند و یا لطمات شدید جسمی و روحی دیدند در سه  دوره ریاست جمهوری بعد از جنگ هر کدام از روسای جمهور بعد از جنگ دولت خویش را بر مبنای یکی از نیروهای قوی جامعه وانقلاب بنیان نهادند و حاصل آن شد که مخالفان دولت هر دوره و نیز دولت بعدی تمام ناکامی ها را به گردن آن نیرو انداخته و از تمامی ابزار برای نابودی آن استفاده نمودند. دولت اول که دولت سازندگی بود بر اساس پشتوانه نیروهای اقتصادی و تکنوکرات انقلاب بنا شده بود بنابراین در تمام این دوران  مخالفان و منتقدان دولت آنقدر تازیانه و اتهام بر بدن نیروهای اقتصادی و تکنوکرات جامعه زدند تا آنها را یا کاملا بی رمق کردند و یا به خارج از کشور فراری دادند و حتی بعضی ها را به پای میز محاکمه کشاندند و دولت بعدی وقتی روی کار آمد شدیدترین حملات را به آنها نمودند و با نوشتن مقالات و کتابهایی چون «عالیجناب سرخپوش و عالیجنابان خاکستری» حتی رهبران این دولت را نیز به باد شدیدترین انتقادات گرفتند غافل از اینکه همین عالیجنابان روزی یاور انقلاب بودند و بعدا نیز همان منتقدین طرفدارشان شدند و پی بردند اگر آنروز اینقدر تخریبشان نمی کردند حالا  می توانستند روی کمک آنها حساب باز کنند. دولت دوم که بر اساس قشر دانشگاهی وکتابخوان و روشنفکر انقلاب بنا نهاده شده بود مخالفان همان دوره و مخالفان آن دولت در امروز تمامی ناکامی های دولت اصلاحات را به گردن این قشر انداخته و همه آنها را به باد سخت ترین انتقادات گرفته و حتی قصد بیخ و بن کندن تمامی این اقشار گرفته تا حدی که پایگاه اجتماعی آنها یعنی دانشگاه و علم آنها را انحرافی دانسته که باید از بین برود و تمامی ارکان آن دولت تا حتی در حد وزیر یا به حاشیه یا به زندان و یا به خارج کشور رفتند. در نبود نیروهای اقتصادی و تکنوکرات و نیز دانشگاهی و کتابخوان دولت سوم بر مبنای سرداران و ژنرالهای جنگ بنا گردید یعنی کسانیکه قرار بود با تمام قوا در برابر دشمن خارجی و دشمنان داخلی انقلاب بایستند و مردم نیز با بسیج شدن پشتیبان آنها باشند مجبور شدند کار هر دوی آنها را انجام دهند یعنی هم کار اقتصادی انجام دهند و هم به تئوری پردازی و ارائه نظریات سیاسی دست بزنند!. و همانند رسم مخالفان دو دولت گذشته مخالفان این دوره نیز به انتقاد شدید از این سرداران بپردازان و آنها را دشمن ملت بپندارند.

حال سوال اینست که با بلعیده شدن و تخریب این سه فرزند انقلاب دیگر کسی برای کشور ماند؟

 آیا ملتی که قشر اقتصادی و تکنوکرات ، دانشگاهی و کتابخوان  و نیز نیروهای نظامی  و مسلح آن با نقد و تخریب، دشمن و ضد ملت تلقی گردد دیگر کسی برای اداره و دفاع از کشور دارد؟ چنین کشوری حتی  اگر در کره مریخ هم باشد و هیچ کشوری تهدیدش هم نکند هم دچار فروپاشی خواهد شد و از بین خواهد رفت چه رسد به اینکه  با این اوضاع نظام جهانی هم کمرهمت به نابودی آن بست.

نتیجه :همچنانکه  نیروهای اقتصادی و تکنوکرات، دانشگاهی و کتابخوان فرزند این کشور و انقلاب بودند و تخریب  و فراری دادن  و نابودی آنها اشتباهی بزرگ بود نیروهای نظامی و سرداران نیز فرزند این کشورند و تخریب و نابودی آنها اشتباهی دیگر.

معمولا در کشورهایی که احزاب سیاسی به معنی واقعی وجود نداشته باشد دولت با استفاده از یکی از نیروهای جامعه به تشکیل دولت و کابینه می پردازند و معمولا هر دولتی نمی تواند به تمامی اهداف خود دست یابد و در نهایت مردم تمامی ناکامی های آن دولت را به حساب آن نیرو می گذارند ولی احزاب یک سازمان فراگیر هستند که همه نیروهایی که دارای گرایش یکسان هستند را در خود جمع نموده و سازماندهی می کنند و در نهایت اگر دولتی با یک حزب خاص موفق نشد نیروی های اساسی جامعه تخریب و نابود نمی شوند فقط حزب مزبور بطور موقتی کنار میرود.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389 توسط فیروزجاه

ماکس وبر معتقد بود بورکراسی یک سیستم عقلانی برای اداره نظام سیاسی اجتماعی در دنیای مدرن است. بورکراسی نوعی سازمان سلسله مراتبی است که بصورت عقلایی طرح ریزی شده تا کار بسیاری از آدمها را در جهت انجام وظایف گسترده اداری هماهنگ کند.بورکراسی دارای اصولی است از جمله : تابع قوانین و مقررات است، اعمال کاملا بر اساس دستورات و قوانین رسمی انجام می شود، سلسله مراتب بر اساس قانون است، افراد برا اساس مدارک کتبی وارد آن می شوند و ورود به آن مستلزم یک آموزش فنی است، هر کس دارای امکانات مخصوص قانونی است و اداره یک قانون کلی و جامع دارد. اما بقول ماکس وبر این گونه آرمانی بورکراسی است ولی در واقع بورکراسی به گونه ای دیگر است.

بالزاک می گوید بورکراسی سیستم گماشتگان است و  بورکراسی  را نظام کوتوله ها می داند . آدمهای کوتوله ای که به تنهایی کاره ای نبودند و کاری از دستشان بر نمی آمد در ادارات جمع شدند و با چماق قانون و بخشنامه قدرتی بزرگ به هم زدند و باهوش ترین و قدرتمند ترین انسانها باید از آنها فرمانبرداری کنند ، آدمهایی که بلد نیستند یک شیر آب را درست کنند ولی شیران باید برای یک کار کوچک سر تعظیم فرود بیاورند تا امضایشان را زیر پرونده شان بگیرند. هر چند ماکس وبر می گوید بورکراسی سیستم قانونی است و هر عمل در آن بر اساس قانون انجام می شود و نظام سلسله مراتبی قانونی در آن وجود دارد که دیکنز به طعنه به آن نظام قانون زده می گوید اما تحقیقات سلیزنیک و دیگران نشان داده این سیستم کاملا بر اساس قانون اداره نمی شود و ساختار غیر رسمی غیر قانونی این سیستم را می چرخاند. سیستم ارتقا و نوع روابط و برخوردها بر اساس بخشنامه قانون نیست. کوتوله یاد گرفته اند که اگر باهم باشند قدرتمندان هیچکاره اند این قانون فقط نسبت به بیرونی ها صادق نیست بلکه درون اداره نیز صادق است. در نتیجه گروههای غیر رسمی در اداره شکل می گیرد و انواع روابط غیر رسمی بوجود می آید تا یکی رییس یا معاون شود کار همدیگر را راه بیاندازند. در نتیجه کوتوله ها دلقک هم می شوند و برای همدیگر دلقک بازی هم در می آورند : انواع القاب و عناوین نسبت به بالادستی ها، چاپلوسی و تملقات بسیار خنده دارو مضحک که خودشان با همدیگر می نشینند و به آن میخندند در مکاتبات اداری انواع القاب و عناوین را به دروغ برای همدیگر بکارمی برند: جناب آقای ...، حضرت استاد..، مدیر محترم... و...هر مدیری که عوض می شود انواع پارچه و تبریکات را میزنند و انتصاب بجا و شایسته را تبریک میگویند، سیستم جاسوسی و پلیسی در اداره بوجود می آورند بطوریکه همه از همدیگر می ترسند .خلاصه بورکراسی بطور ایده ال علاوه بر اینکه می تواند یک سیستم عقلانی توسط انسانهای هوشمند باشد می تواند سیستمی مرکب از کوتوله های دلقک هم باشد که روزانه هزاران نامه و کاغذ را تلف می کنند و انواع بند بازی و باندبازی و جوک و کلمات خنده دار میسازند و موجب سرگرمی شوند و میلیونها آدم را سرکار می گذارندو صبح تا آخر ساعت اداری بیکارند و بعد از ساعت اداری اضافه کار می کنند و برای دلقک بازی پاداش میگیرند.

انسان‌هاي بزرگ، چه به معناي فكري و چه به مفهوم اخلاقي آن، ديگر در آن نمی مانند چرا هنرپيشگي در اداره جايگاه ويژه‌اي به خود دارد. وقار، اخلاق، خويشتنداري، درستي و درايت جایگاهی در آن ندارد و کوتوله ها اینجور آدمها را بی سیاست و بی کفایت می دانند. در اداره امروز، توانايي نمايش، مهم‌تر از توانايي فكري و فنی است. زندگي ماشيني و استفاده از تکنولوژی فرصت بسیار قوی تری در اختیار کوتوله ها قرار داده است براحتی صدا و تصویر همدیگر را از طریق موبایل ضبط کرده و به بالادستی انتقال می دهند و از طریق دوربین مدار بسته و شبکه های کامپیوتری همدیگر را کنترل می کنند و ارتقا و ترفیع می گیرند.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389 توسط فیروزجاه

 

درد همه متفکران و نوابغ بزرگ اعم از پیامبران و عارفان و اندیشمندان اجتماعی درد چگونگی به اسارت در آمدن انسان و یافتن راهی برای رهایی از این اسارت بود. هر چند این بزرگان قرنها فاصله زمانی داشتند و در بسترهای اجتماعی  و فکری متفاوتی رشد کردند اما چون از نوابغ بودند و با عقل و منطق به جهان و انسان می نگریستند در عین فاصله زمانی و نداشتن هیچ اطلاع از افکار همدیگر به یک نقطه مشترک می رسیدند بطوریکه بعضی از منقدین تصور می کردند یکی از آنها افکاردیگری را خوانده بود . بعنوان نمونه اندیشه هگل دقیقا شبیه اندیشه ابن عربی و مولوی است و بعضی معتقدند هگل اندیشه ایندو را خوانده بود ولی اینطور نیست و همینطور قرابتی عجیب بین اندیشه مارکس و فردوسی وجود دارد و من مطمئنم مارکس اندیشه او را نخوانده بود که در اینجا به بعضی از این قرابت ها اشاره می کنم.

درد فردوسی  و مارکس درد اسارت انسان و راه رهایی انسان از این اسارت است. برای اینکه دوستان من با مارکس آشنایی بیشتری دارند ابتدا به اختصار اندیشه مارکس را توضیح می دهم بعد به اندیشه فردوسی می پردازم. مارکس معتقد است انسان اول آزاد بود و هیچ خصومتی با کسی و یا چیزی نداشت چون انسان مالک هیچ چیزی نبود و بشکل خوشه چینی زندگی می کرد و کاملا با طبیعت یکی بود . اولین خصومت زمانی بوجود آمد که مالکیت خصوصی بوجود آمد و این مقارن با رام کردن حیوانات ، یکجانشینی و آغاز عصر کشاورزی بود مالکیت موجب  شکل گیری طبقات و تضاد و خصومت بین مردم  گردید و می گوید تاریخ همه جوامع تا به امروز تاریخ خصومت طبقاتی است. و این خصومت زمانی از بین میرود که انسان به آگاهی برسد و ملکیت خصوصی را از بین ببرد.

روند شاهنامه روندي است كه رهگذار لغزش تا سقوط انسان و پيچشهایي  که بر سر گذرگاههی انسان بوجود می آید ر ا نشان مي دهد يعني مي خوهاد يك جورايي بگوید كه بر انسان آزاد چه گذشته و چه كرده كه به چنين روزي افتاده است.

و اصلا هدف سرايش شاهنامه را شايد بشود در اين دو بيت نيز يافت:

به گيتي به آغاز چون داشتند/ كه ايدون بما خوار بگذاشتند

چگونه سر آمد به نيك اختري/بريشان همه روز كند آوري

واقعا چه بر پيشينيان گذشته كه از انسان هایی آزاد به انسان های اسیر بدل گشتند.

* از پادشاهي كيومرث شروع مي كند كه انسان هنوز در حركت بوده و به علت اين حركت داراي فر و شكوهي كه حتي جانوران نيز نزد انسان آرامش داشتند:
دد و دام و هر جانور كش بديد /زگيتي بنزديك او آرميد
دو تا مي شدندي بر تخت او/ از آن فر وزان شده بر بخت او

فر: نيروي برخاسته از انسان نيك

چون هر حيواني چه دد و چه دام نزديك انسان به راحتي بوده معلوم ميشود كه انسان اون موقع هنوز گوشتخوار نبوده :

برسم نماز آمدنديش پيش/از آن جايگه برگرفتند كيش

همه  اين انسان را ستايش مي كردند چون جاذبه داشته و در جاذبه اش بوده اند

**بعد پادشاهي هوشنگ را مي گوید كه هوشنگ معني اش هست سازنده خانه نيك... در اين جا انسان حركت رو كم كم متوقف كرده و زيست كشاورزي و ساختن خانه رو شروع مي كند. ابياتی در باب پيداش آهن و سپس معرفي زيست كشاورزي:
نخستين يكي گوهر آمد بچنگ/يدانش ز آهن جدا كرد سنگ
سر  مايه كرد آهن آب گون/كزان سنگ خارا كشيدش برون
چو بشناخت آهنگري پيشه كرد/كجا زو تبر اره و تيشه كرد

چو اين كرده شد چاره آب ساخت/ز دريا برآورد و هامون نواخت

بجوي و برود آب را راه كرد/بفر كئي رنج كوتاه كرد

چو آگاه مرد، بر آن برفزود/ پراكندن تخم و كشت و درود
بسيچييد هر كسي نان خويش/بورزيد و بشناخت سامان خويش

و از اينجا شروع  لغزش انسان است چون ايست مي كند:

از آن پيش كاين كارها شد بسيچ/ نبد خوردنيها جز از ميوه هيچ
همه كار مردم نبودي به برگ/ كه پوشيدنيشان همه بود برگ

(به جز براي پوشيدن برگ و ميوه كار ديگه اي به گياهان نداشتند)
همه كوهشان بود آرامگاه/چنين بود آئين هوشنگ شاه

نيا را همين بود آئين و كيش/پرستيدن ايزدي بود پيش

در پادشاه بعدي يعني تهمورس، شروع زيست دامداري رو معرفي مي كند كه در اين جا هنوز دام را براي پوست و شير و ... اين ها پرورش مي دهند و هنوز شروع به خوردن دام نكرده اند:

پس از پشت ميش و بره پشم و موي/بريد و برشتن نهادند روي

بكوشش ازان كرد پوشش بجاي/بگستردني بد هم او رهنماي

ز پويندگان هر كه بود تيزرو/خورش كردشان سبزه و كاه و جو

رمنده ددان را همه بنگريد/سيه گوش و يوز از ميان برگزيد

ز مرغان همان آنكه بود نيك ساز/چو باز و چو شاهين گردن فراز

بياورد و آموختنشان گرفت/جهاني بدو ماند اندر شگفت

همين طور مي گوید كه اين حيوانات را دست آموز كرد و شروع كرد زيست دامداري را بعد در بيتهاي آخر همين زمان تهمورس راجع به پديد‌آمدن زبان و خط هم سخن مي گوید كه البته مي گوید ديوان به تهمورس ديو بند گفتند ما رو نكش و ما به تو خط ياد مي دهيم

دوره بعدي دوره پادشاهي جمشيد كه دوره اي است كه در آن اوج شهري شدن را معرفي مي كند که طبقات اجتماعی بوجود می آید که عبارت بودند از: روحانيون، جنگاوران، كشاورزان، صنعتگران و...  

ولي همان از حركت افتادنش….. چون مالك خانه، زمين، دام (حس مالكيت درش به وجود اومده) مالكيت طلبي اش.....جنگ افزار ساختنش... طبقه بندي شدنش و....... در اين جا به نظر مي آيد آروم آروم پيچشي در راه به وجود مي آورد  و  انسان  شروع مي كند به منم زدن:

مني كرد آن شاه يزدان شناس/ ز يزدان بپيچيد و شد ناسپاس

و اين جاست كه انسان از هستي محوري به خود محوري رسيده و بلاهاي انسان از همين مني زدن شروع شده:

مني چون بپيوست با كردگار/ شكست اندر آورد و برگشت كار

چه گفت آن سخنگوي با فر و هوش/ چو خسرو شوي بنده را بكوش

بيزدان هر آنكس كه شد ناسپاس/بدلش اندر آيد ز هر سو هراس

 (ترس زماني است كه ايمان به آن نيروي كل نياشد)

و به همين دليل:

بجمشيد بر تيره گون گشت روز/ همي كاست زو فر گيتي فروز

ازو پاك يزدان چو شد خشمناك/بدانست و شد شاه با ترس و باك

كه آزرده شد پاك يزدان از وي/ بدان درد درمان نديد ايچ روي

همي كاست زو فره ايزدي/ برآورده بر وي شكوه بدي

و به اين ترتيبه كه در چند صفحه بعد مي گه روزگار جمشيد تباه مي شه:

از آن پس برآمد ز ايران خروش/پديد آمد از هر سوئي جنگ و جوش

سيه گشت رخشنده روز سپيد/ گسستند پيوند از جمشيد

برو تيره شد فره ايزدي/بكژي گرائيد و نابخردي

بعد از کش و قوس های فراوان و داستانها و بلاهای زیادی که بر سر انسان می آید بر اثر عشقی رمانتیک انسانی بنام رستم بدنیا می آید . و این رستم هم بر اثر گذشتن از هفت خوان یا همان هفت شهر عشق انسان اسیر را نجات می دهد اما او نیز نهایت مغلوب می شود داستان مغلوب شدن و کشته شدن رستم نیز بسیار با مارکس قرابت دارد . رستمی که در این هفت خوان بر دیو و دد و پهلوانان سترگ پیروز می شود سر آخر مغلوب چیزی می شود که مارکس نیز معتقد که بزرگترین دشمن بشریت  و بزرگترین گرفتاری بشریت هم همین است و آن ایدئولوژی است. ایدئولوژی اندیشه های باطل بی دلیل علت دار دلیل برندار هستند که موجب افیون و خر کردن مردم می شوند ، دارویی اند که عقل انسانها را زایل می کنند و این داروسازان طماع بر آنها سوار می شوند و مردم دلشان به وعده وعیدهای آن دنیایی خوش می کنند و سواری می دهند. رستم  یعنی همان روحیه پهلوانی ایرانی متوجه می شود این دشمن از ابزاری استفاده می کند که غیر طبیعی است و با هیچ اسلحه ای نمی توان با آن جنگید و آن استفاده ابزاری از دین است . دشمن آغاز نامه را ز گفتار پیغبر هاشمی شروع می کند تا مردم را بفریبد اما دلش دنبال گرفتن تاج و تخت و گنج های ایرانیان است:

زجنی سخن گفت وز آدمی/ ز گفتار پیغبر هاشمی

ز توحید و قران و وعد وعید/ ز تایید و رسم های جدید

زقطران وز آتش و زمهریر/ زفردوس وز حور وز جوی شیر

زکافور و منشور و ماء معین/ درخت بهشت و می انگبین

اینجا بود که رستم  یا روح پهلوانی ایرانی در برابر این دشمن غیر عادی یا همان ایدئوژی مغلوب می شود چون ایدئوژی گرد و غبار بر روی چشم انسان می کشد که  نمی تواند حقایق را شفاف ببیند ایدئولوژی با وعده و عید طبقه رنجکشیده را امیدوار به زندگی بهتر در آینده می کند به همین خاطر مارکس می گوید دین(ایدئولوژی) افیون توده هاست  و بدینسان رستم یا روح پهلوانی ایرانی مغلوب سعد ابی وقاص مسلح به ایدئولوژی  می شود:

بپوشید دیدار رستم ز گرد/ بشد سعد پویان بجای نبرد

یکی تیغ زد بر سر ترگ اوی/ که خون اند آمد زتارک به روی

چو دیدار رستم زخون تیره شد/ جهنجوی تازی بدو چیره شد

تشکر از دوست بسیار عزیز و فردوسی شناس خودم که به من آموخت عاشق پفیوزی نیست که عشق را از معشوقش دریوزگی کند بلکه عاشق همانطوریکه فردوسی اعتقاد دارد می تواند با رجز خوانی از خوبی ها و نیکی هایش بگوید و دل معشوق برباید.

 


نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم تیر 1389 توسط فیروزجاه

بارها شنیده ایم و خوانده ایم که بسیاری از عرفا و اولیای الهی با سنگ ، چوب ، گل و مل، پشه و زنبور و مورچه و..... سخن گفته و گفتگو نمودند و در قران بارها آمده است که تمام موجودات عالم به ذکر تسبیح خدا مشغولند:

همه به شب و روز بی آنکه هیچ سستی کنند به تسبیح او مشغولند(سوره انبیا، آیه 20) هفت آسمان و زمین و هر آنچه در آنهاست همه به ستایش و تنزیه خدا مشغولند و موجودی نیست در عالم جز آنکه ذکرش تسبیح و ستایش حضرت اوست لیکن شما تسبیح آنها را فهم نکنید(سوره اسرا، آیه 44) هر که در آسمان ها و زمین است به سجده خدا مشغول است(سوره رعد، آیه15) ما کوهها را با او مسخر کردیم که شب و روز خدا را تسبیح و ستایش می کردند(سوره ص، آیه 18) آنچه در آسمانها و زمین است همه به تسبیح و ستایش او مشغولند(سوره حشر،آیه 24) هر چه در آسمانها و زمین است همه به تسبیح و ستایش خدا مشغولند(سوره جمعه، آیه 1) هر چه در آسمانها و زمین است همه به تسبیح و ستایش خدا مشغولند(سوره تغابن ، آیه 1)

حتی از بعضی از موجودات عینا نامبرده که خداوند را تسبیح می گویند:

رعد تسبیح می کند(سوره رعد، آیه3) آیا ندید که هر کس که در آسمانها و زمین است تا مرغهایی که در هوا پر می گشایند همه به تسبیح و ستایش خدا مشغولند(سوره نور ، آیه 41)

اما کیفیت این تسبیح و ذکر چیست؟ آیا به زبان قال هست یا حال؟ آیا می توان این ذکر را شنید؟ دو دیدگاه در مورد این سوالات وجود دارد: دیدگاه اول دیدگاه کسانی چون غزالی است که می گویند تسبیح موجودات قابل شنیدن نیست  موجودات همینکه وجود دارند وجود آنها تسبیح خداست بنابراین عالم قالی و صوتی ندارد که بتوان شنید. اما کسانی چون ابن عربی معتقدند موجودات با قال و صوت تسبیح می گویند ولی بقول قران: لیکن شما نمی فهمید(سوره اسرا، آیه 44). استدلال ابن عربی اینست که از آنجاییکه همه موجودات با دستور«کن» «فیکون» شدند یعنی هست شدند لذا در عالم اصلا خاموشی وجود ندارد همه عالم شنوا و گویا هستند:ما سمیعم و بصیریم و هشیم/ با شما نا محرمان ما خامشیم. قران در جاهای مختلف به کن فیکن اشاره دارد:

چون اراده آفریدن چیزی کند به محض اینکه گوید«موجود باش» موجود خواهد شد(سوره بقره آیه117) به محض اینکه گوید «موجود باش» همان دم موجود می شود(آل عمران، آیه 47) به محض اینکه گوید «موجود باش» بی درنگ موجود می شود( غافر، آیه 68) او را از خاک بساخت بدان خاک گفت «موجود باش» همان دم چنان گشت(آل عمران آیه 59) اوست که آسمانها و زمین را به حق آفرید و روزی که خطاب کند «موجود باش» آن چیز بی درنگ موجود خواهد شد(انعام، آیه 73) هر چیزی را اراده کنیم و گوییم «موجود باش» همان لحظه موجود خواهد شد(نحل، آیه 40)

علاوه بر این در داستان موسی می خوانیم که : چون موسی به آتش نزدیک شد ندا شنید که ای موسی من پروردگار توام(سوره طه آیات 11-12) و یا همه ما شنیده ایم و در قران خوانده ایم  که در روز قیامت تمام اعضا و جوارح بدن بر بدکاری انسان گواهی می دهند: چون همه بر در دوزخ رسند آن هنگام گوش و چشمها و پوست بدنشان بر جرم و گناه آنها گواهی می دهند(سوره فصلت آیه 20)و یا خداوند می گوید هنگامیکه زمین در روز قیامت به سختی به لرزه در می آید و اسرار خودش را بیرون می افکند در آن روز آدمی گوید زمین را چه پیش آمد آن هنگام زمین به سخن می آید و از اخبارش او را آگاه می نماید(سوره زلزال آیه 1-5)

پس می توان گفت عالم قال دارد و با قال و صوت به ذکر خداوند مشغول است و اینکه اولیا و عرفا با سنگ و چوب و نبات و جماد گفتگو کردند و ذکر آنها را شنیدند تمثیل و استعاره و تاویل نبوده و بقول مولوی کسانی که این آیات را تاویل میکنند هنوز از عالم جمادی به عالم جان نرفته اند:

چون ندارد جان تو قندیلها            بهر بینش کرده ای تاویلها

که غرض تسبیح ظاهر کی بود     دعوی دیدن خیال غی بود(دفتر سوم،1023-24)

 

صاحب تاویل باطل چون مگس    وهم او بول خر و تصویر خس( دفتر اول،1088)

حال آیا نهایت بدبختی نیست که همه عالم دائما به ذکر خدا مشغول باشند و جانشین خدا و احسن تقویم ذکر نگوید و اسفل سافلین باشد

دیروز وقتی به محل کار آمدم وقتی تقویم را ورق زدم دیدم نوشته اول ماه رجب. خیلی این روز مرا به فکر فرو برد. سالها پیش در اوج دوران جوانی در بهترین دانشگاه پایتخت برای آمدن این روز لحظه شماری میکردم و برای آن ارج می نهادم اما امروز اصلا یادم نبود و هیچ احساسی نسبت به این روز نداشتم بجای آنکه پخته تر شوم و صفای روحی بیشتری پیدا کنم احساس میکنم که هر چه سن انسان بالاتر می رود خباثت روحی انسان بیشتر می شود . شاید فکر کنید همه روزهای خداوند یکی است اما به نظرم بعضی از روزها  بصورت قراردادی ارجعیت خاص دارند تا انسانهایی که در جریان زندگی غرق شدند در این روزها به یاد خدا بیافتند و حداقل در این روز به ذکر خداوند مشغول شوند مثل روز تولد عزیزانمون. راستش آنقدر رغبتم کم شد و سیاهی غلبه کرد که حتی حوصله نوشتن مطلب جدید را نداشتم به همین خاطر مطلبی را که مربوط به اعمال این ایام است دوباره بروز کردم خوش بحال کسانیکه هنوز خبیث نشدند و ایام را براستی پاس می دارند.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389 توسط فیروزجاه

هابرماس معتقد است ما دو جهان داریم : جهان اجتماعی، جهان زندگی ادب این دوجهان با هم فرق دارد. ادب جهان اجتماعی قرار داد جمعی است و ادب جهان زندگی هیچ قرار داد و توافق از قبل ندارد و لحظه ای است به عبارتی چهره به چهره تصمیم چگونه رفتار کردن گرفته می شود ؛ هیچ ترتیب و آدابی ندارد. وی معتقد است ادب جهان اجتماعی در دوران مدرن به ادب جهان زندگی تجاوز کرده است به همین خاطر زندگی خشک و بی معنا شده و بقول ما زندگی خصوصی و روابط عاشقانه و جهان دوستی یک شعر است اما این تجاوز موجب شده شعر زندگی ما به نثری پیچیده و سخت تبدیل شده و تو باید در روابط دوستانه هم هزار ادب را رعایت کنی که چنین نکنی دوستی و عشق بهم می ریزد. این روزها دل دوستی را بدرد آوردم چون ادب جهان اجتماعی را رعایت نکردم و با ادب زندگی یعنی ادب بی قاعده  یا ادب بی ادبی با او برخورد کردم و سخت آزرده شد. هر چند بقول حافظ:

نکته ها رفت و شکایت کس نکرد           جانب حرمت فرو نگذاشتیم

اما با اشاره یکی از مطالبی که قبلا نوشتم به گوشه ای از ادب عشق که جمله بی ادبی است قصد آن دارم هم به نوعی عذرخواهی از این دوست بسیار عزیز کنم و هم نکته ای از ادب عشق را گوشزد کنم  که چقدر تفاوت با ادب جهان اجتماعی دارد دوست بهتر از جانم، ادبم را بی ادبی و توهین تلقی نکند.

عرف و ادب اجتماعی در جامعه ما تعامل، گفتگو و حرف زدن و سرو صدا ، رک نبودن، تظاهر کردن، و کلا آداب ظاهر را رعایت کردن است. هر کس که با همه ارتباط برقرار می نماید ، در جمع بتواند نظر همه را با حرفهایش بخود جلب نماید، صراحت لحجه نداشته باشد، احساس درونش را بروز ندهد، اهل تظاهر باشد باهوش تر، اجتماعی تر، زیرک تر و موفق تر است؛ نشانه این است که خوب تربیت شده و روان شناسان او را فردی نرمال می دانند. اما اگر کسی کمتر اهل تعامل و گفتگو باشد و تنهایی را بیشتر دوست داشته باشد و در جمع بیشتر سکوت کند و کم حرف بزند ، نظر دیگران را بخود جلب نکند و بقولی شمع محفل نباشد، رک باشد احساسش را سریع بروز دهد در عرف این فرد را منزوی، گوشه گیر و غیر اجتماعی و فردی مساله دار می دانند. و خلاصه آنرا نامطلوب و به عبارتی ساده تر خاموشی را نوعی بی ادبی می دانند. اما ادب عشق جمله بی ادبی است. عرفا بسیار بر خاموشی تاکید می کنند و گفتگو را آیین درویشی نمی دانند:

گفتگو آیین درویشی نبود/ ورنه با تو ماجراها داشتیم

عرفا  انسان کامل و با ادب را ساز خاموش می دانند و سر و صدا و حرف و صوت را متعلق به ولایت جهل دانسته و آدمهای با ادب ما را که شمع محفل اند را نا اهل می خوانند. سنایی کتاب سیر العباد می گوید سالکی به پیر خود اعتراض می کند که صوت و حرفت کو؟  پیر جواب جالبی می دهد:

گفتم ای خواجه سخن پرداز/درسخن کوت حرف و کو آواز؟

گفت که این رنگها زبهر شماست/حرف و آواز رسم شماست

حرف و صوت از ولایت جهل اند/هر دو در صدر علم، نا اهل  اند

و یا نظامی در مخزن الاسرارداستانی را نقل می کند که بلبلی به باز می گوید با وجود اینکه تو ساز خاموش هستی  و آوازی نداری ولی جایت بر دست سلطان است و غذایت سینه کبک ولی بلبل با این آواز زیبا طعمه اش کرم است و خانه اش بر سر خار:

که از همه مرغان تو خاموش ساز/گوی چرا برده ای آخر به باز؟

تا تو لب بسته گشادی نفس/ یک سخن نغز نگفتی به کس

منزل تو دستگه سنجری / طعمه تو سینه کبک دری

طعمه من کرم شکاری چراست/خانه من بر سر خاری چراست؟

باز می گوید تو کاری نمی کنی و فقط فریاد و سر و صدا داری ولی من بر عکس فقط کار می کنم:

من که شدم کارشناس اندکی/ صد کنم و باز نگویم یکی

رو که تویی شیفته روزگار/ زان که یکی کنی و گویی هزار

در ادب عشق باید هزار کار کنی و یکی هم نگویی اما در ادب اجتماعی خصوصا در ادب سیاسی یک کار کنی و صد هزار بگویی شیفتگان محبوبیت و تشنگان قدرت با رنگ و حرف و آواز و صوت و بوق کرنا از یک صد هزار سازند گویند ولی درویشان و عاشقان از صد هزار چیزی نگویند

خلاصه با تمام این توصیفات به دوست عزیزم می گویم:

نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار         عشوه ای فرما تا من طبع را موزون کنم

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم خرداد 1389 توسط فیروزجاه

دیروز پشت چراغ قرمز که ایستاده بودم چند لحظه ای چشم به گدایی دوختم و به فکر فرو رفتم. در وحله اول مانند همه مسئولین و برنامه ریزان فکر کردم این چه وضعی هست دولت باید اینها را از سطح شهر جمع کنه ، باید به اونها سر و سامان بده و.... ولی خوب که به رفتارش دقت کردم بیاد زیمل جامعه شناس محبوبم افتادم . این فرد یک تیپ(type) یا گونه و به عبارتی یک نمادی از اکثر مردم جامعه ماست. اکثر مردم جامعه ما در واقع بنوعی گدا هستند و این فرد نماد و سنخ  شخصیت خیلی از مردم جامعه ماست. بعبارتی اگر قرار بود مجسمه ای از شخصیت مردم ما در شهر نصب میکردند گدا معرف ترین نماد شخصیت ما بود. شاید ناراحت بشوید ولی بگذارید یک تعریف از گدا بکنم و خصوصیات آن فرد را برایتان توضیح بدهم ببینید چقدر خصوصیتش شبیه بسیاری از ماست.

گدا یک آدم پفیوزی(در تداول عوام ، سست و ضعیف و بیکاره . پَه پَه ، لغت نامه دهخدا ) است که با دریوزگی(گدایی کردن . تکدی . صدقه خواستن . وام خواستن، همان منبع) هر روز به خیابان می آید و چیزی میخواهد که ممکن است اصلا به همه آنچیزی که می گیرد احتیاجی نداشته باشد. او برای دست یافتن به هدفش از هر ترفندی استفاده می کند. این بقول ماکس وبر گونه آرمانی یک گدا و بقول زیمل یک سنخ اجتماعی است. فکر کنید چقدر از مردم ما از همه صنف ها و اقشار به این «تیپ» شبیه هستند. مرد پفیوزی که  سوار ماشینش می شود و با دریوزگی برای هر زنی که کنار خیابان ایستاده بوق یا چراغ می دهد . زن پفیوزی که با صد هزار جلوه برون می آید که صد هزار دیده را با دریوزگی به تماشا بخواند. کارمندان پفیوزی که برای خوشایند رئیس با دریوزگی او را مورد تعریف و تمجید قرار می دهد و به محض انتخاب رئیس جدید پارچه میزنند انتصاب بجا و شایسه اش را تبریک می گوید. شخصی پفیوزی که با دریوزگی نسبت به هر کس و ناکس به پستی دست می یابد و به دور و اطرافیانش پول می دهد تمام شهر پارچه بزنند و به خودش تبریک بگویند. استاد پفیوزی که سر کلاس  با دریوزیگی از برخی از دانشجویانش میخواهد که همکارانش یا دانشجویانش در کلاس چه می کنند و درباره او چه قضاوتی می کنند و نمرات و محتوای درسی آنها را زیر نظر بگیرد.  و صدها مثال و شاهد از این دست می توانید بیاورید.

پس گدا یک  تیپ شخصیتی یا یک نماد  و یا یک مجسمه از بسیاری از مردم جامعه است. در تمامی چهار راههای ارتباطی ما از چهار راههای خصوصی در خانه تا چهار رههای بزرگ سیاسی و علمی گدا ها ایستاده اند. گدا های این چهار راهها با دریوزگی ثروت ،  شهوت و قدرت را گدایی می کنند. برای از بین بردن این چهره از چهار راههای شهر باید این تیپ شخصیتی را از جامعه پاک کرد و از تمام چهار راهها زدود نه اینکه چندتا بدبخت بیچاره را که علنا اعلام می کنند ما داریم گدایی می کنیم را به گوشه ای برانیم. این گدا خوبی اش این است رک و راست و مستقیم از شما گدایی می کند ولی تیپ شخصیت گدا خود را فردی متشخص جا می زند و کنش غیر منطقی اش را منطقی جلوه می دهد.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفدهم خرداد 1389 توسط فیروزجاه

عالی ترین مقام زن استاندارای مازندران در جمع بانوان شهرستان نوشهر فرمودند!!: مهمترین علت افزایش طلاق در جامعه ما بد حجابی است. این گزاره نشان می دهد که ایشان  در اداره نشستند و کاملا بصورت قیاسی به این نتیجه رسیدند  و به هیچ مطالعه و تحقیقی رجوع نکردند و احتمالا گزاره اش را اینطوری اختراع کردند:

هر زنی مثل یک گوشت خوشمزه است

هر مردی هم مثل گربه گرسنه است

پس اگر روی زنان را بپوشانیم گربه ها آنها را نمی خورند

زنها(همان گوشت خوشمزه) چون حجاب ندارند مردها(همان گربه های گرسنه) هی هوس می کنند این گوشت را نیم خورده  رها کنند و به دنبال گوشت دیگر بروند. باید محض اطلاع ایشان گفت که زن ترجمان صفت رحمت الهی و مظهر تجلی بخشندگی و خلاقیت خداوند است:

      پرتو حق است آن، معشوق نیست        خالق است آن گوییا مخلوق نیست

زن پرتوی از جمال حضرت حق است. او جلوه ای از خالق در کسوت مخلوق معشوق است.  و حجاب نیز پوششی بر این جلوه حضرت حق بر کور دلان است نه پوششی بر تکه ای گوشت بر گرسنه گان. طلاق پدیده ی اجتماعی است که نیاز به تحلیل و تحقیق جامعه شناسی دارد نه تحلیل های قیاسی . جامعه‌شناسان بر اين باورند كه خانواده يك گروه خويشاوندي است كه در اجتماعي كردن فرزندان و برآوردن برخي از نيازهاي بنيادي ديگر جامعه ، مسئوليت اصلي را به عهده دارد. تحقيقات و آمارها نشان مي‌دهد كه خانواده در دنياي امروز اين كاركردها را از دست داده است ، بعنوان مثال نهادها و موسسات جديد مثل مهد كودك ، مدرسه ، دانشگاه سعي در اجتماعي كردن تخصصي و علمي كودكان دارند و يا با پيشرفت علم و تكنولوژي بشر نيازي به داشتن سرباز زياد براي حفظ امنيت و كارگر براي كار نداردو همچنين با رواج فرهنگ آزادی بسياري از افراد روابطي را كه مي‌توانستند ازطريق خانواده ايجاد كنند در سطوح مختلف از طريق بصورت خيلي سهلتر ايجاد نمودند ، بعنوان نمونه از طريق چت كردن ، گفتگوي تلفني و روابط مجازي و همچنين امكان ارضاي نياز جنسي بصورت غير قانوني با رواج فساد و بي‌بندباري . با توجه به مسائل فوق ديگر خانواده كاركردهاي گذشته را ندارد ويا بهتر است بگوييم خانواده در حال از دست دادن كاركردهايش مي‌باشد و به قول فوكوياما ما به سمت اضمحلال خانواده و يا فروپاشي ميرويم.نشان اين فروپاشي ازياد سالانه درصد طلاق ، كاهش ميزان ازدواج ، درگيريها و نزاعهاي خانوادگي و فرار اعضاي خانواده ، خانواده‌كشي(فرزندكشي ، همسركشي و....).

 

از ديدگاه جامعه‌شناسي با توجه به نگاه فونکسیونی  هر پدیده تا زمانی تداوم خواهد یافت که فونکسیون و یا کارکرد داشنه باشد و زمانیکه فونکسیونش از بین برود فلسفه وجودی خود را از دست خواهد داد و از بین خواهد رفت و یا بصورت فونکسیون خنثی یا بی کارکرد در خواهد آمد. معمولا در جامعه شناسی به پدیده ای با فونکسیون خنثی گفته می شود که آن پدیده در گذشته کارکرد داشته ولی در حال حاضر کارکردی ندارد و صرفا بر حسب رسم و عادت وجود دارد .

 

هر چند صحبت کردن از اینکه در جامعه امروز ایران خانواده بی کارکرد است و یا دارای کارکرد منفی می باشد شاید قدری زودهنگام باشد ولی شواهد و روند نشان از آغاز چنین دوره ای می باشد. شهرنشینی ، صنعتی شدن ، رشد نهادهای جدید ، گسترش فن آوری ، رشد عقلانیت، ارتباطات جهانی و... بستر رشد چنین روندی می باشند.

 

در جامعه ای که مکانیسم ها و روند آن روز به روز در حال عقلانی شدن است و بر اساس طرحی عقلانی در حال گردش است اینکه مردم صرفا بر حسب رسم یا عادت کاری را انجام دهند به مرور منسوخ خواهد شد و یا پدیده های با فونکسیون خنثی دیگر جایشان بسیار تنگ خواهد شد  و اینکه به مردم توصیه شود ازدواج سنت پیامبری است دیگر کارا نخواهد بود . لذا برای اینکه مردم مبادرت به این عمل نمایند و تشکیل خانواده بدهند باید علتی دیگر برای تشکیل خانواده پیدا نمود.

 

با توجه به اینکه کارکردهای سنتی خانواده یعنی تولید مثل ، اجتماعی کردن فرزندان ، کارکرد تولیدی ، کارکرد امنیتی از بین رفته یا با توجه به روند تحول جامعه در حال کاهش است باید کارکرد دیگری برای خانواده مهیا کرد در غیر اینصورت خانواده به فروپاشی نزدیک می شود .

 

برای دست و پا کردن کارکرد مناسب برای خانواده باید روند حرکت جوامع را مطالعه نمود و کشف کرد که با پیشرفت و تغییر این جوامع  از چه مشکلاتی رنج می برند و کدام مشکل را خانواده می تواند حل کند و یا آن مشکل را بر دوش گیرد . یکی از مشکلاتی که با روند صنعتی شدن ، شهرنشینی و توسعه رخ داده است و بسیاری از جامعه شناسان از جمله وبر ، تونیس ، زیمل و ....بر آن پای فشردند کاهش روابط صمیمی و دوستانه و عاشقانه و مبتنی بر محبت است و هیچ نهادی اعم از کلوپها ، باشگاهها ،نهادهای داوطلبانه ، شبکه های روابط مجازی تاکنون نتوانسته اند آنرا ترمیم نمایند . بنابراین اگر خانواده بتواند این روابط از دست رفته و مورد حسرت جامعه شناسان و بشریت امروز را ترمیم نماید بزرگترین خدمت را توانسته به جامعه جدید بنماید و نیز با انجام این خدمت و کارکرد به بقا خود نیز مدد می رساند.

 

برای اینکه خانواده کارکرد دوستی و محبت داشته باشد باید مهمترین مبنای شکل گیری خانواده نیز بر مبنای عشق و دوستی باشد . دیگر با توجه به روند رشد عقلانیت و گسترش عقلانیت ابزاری نمی توان  به مردم توصیه کرد که ازدواج کنید چون ازدواج یک رسم یا « سنت» است چون تمامی نهادهای جامعه و تمامی امور بر مبنای عقلانیت است در دنیایی که هیچ حرکتی صرفا بر اساس رسم و عادت انجام نمی شود و اگر هم شود ارزش تلقی نمیگردد  رسم ها یا درخواست از مردم برای عمل به رسمها چندان کارگشا نیست.

 

در نتیجه در دنیایی که روز به روز در حال رسمی شدن ، بورکراتیک شدن و تکنوکراتیک شدن است و غیر قابل اجتناب می باشد و نیز علی رغم تقبیح آن ، هر روز برنامه هایمان بیشتر بدان سمت است خانواده در صورتی بقا و دوام خواهد یافت که کارکردی داشته باشد و تنها کارکرد اساسی آن با توجه به مسائل جامعه امروز احیای عشق و دوستی است و خانواده زمانی می تواند این کارکرد را داشته باشد که خود براین مبنا بنا شده باشد و برای این منظور باید ازدواج مبتنی بر عشق را ترویج نمود نه مبتنی بر رسم و سنت .

 

برای این منظور می توان از ادبیات اصیل و غنی فارسی و متون دینی کمک گرفت که سرشار از عشق اصیل و پاک است عشقی که  برعکس همه تصورات غلط کاملا نظامند ، عقلانی ، چارچوب دار و متعالی است.اما متاسفانه :

به تو گویند سر عشق مگویید و مشنوید

مشکل حکایتی است که تقریر می کنند

البته دیگران به این راز پی بردند و دست بکار شدند. شبکه ماهواره ای سخیفی بنام فارسی وان تمام روابط و گره های اجتماعی از رابطه دو کودک چهار ساله تا پیرمرد  و پیر زن هشتاد ساله را مورد حمله قرار داده و عشقی هوس آلود و جنسی را تبلیغ می کند.

و در پایان به آن مقام عالیه توصیه می کنم بجای گشتن در کتاب فلسفه و منطق گشتی در جامعه بزنند و نگاهی به تحقیقات دانشگاهی بکنند و بجای استفاده از کارشناسان هم رشته خود در صدا و سیمای مازندران در هفته زن در برنامه شب شمالی و به کرات اسم بردن از ایشان توسط مجری برنامه با متخصصان این رشته هم دیالوگی بنمایند

میلاد مبارک  روز زن گرامی باد


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389 توسط فیروزجاه

همه کارهایی که در این عالم  انجام می دهیم بازی است و هیچکس نمی داند که مشغول بازی است تنها کسانیکه بتوانند از این بازی خارج شوند   و بتوانند از وارای بازی به بازی نگاه کنند متوجه می شوند که چه بازی خورده اند نظامی معتقد است همه کارهای این عالم یک بازی است جز یک کار و آنهم عشقبازی:

جهان عشق است و دیگر زرق سازیست

همه بازیست الا عشق بازی

ویلیام شکسپیر نیز اعتقاد دارد :

همه دنیا صحنه نمایش است. همه مردان و زنان صرفا بازیگران این صحنه اند. هر کس از دری وارد می شود و  از دری دیگر خارج می شود و در طول زندگیش نقش های مختلفی بازی می کند.

گافمن جامعه شناس آمریکایی معتقد است زندگی اجتماعی یک صحنه تاتر است مانند تاتر دارای یک جلو صحنه و یک پشت صحنه ای است. و همه آنچه که در صحنه تاتر وجود دارد اعم از گریم و دیالوگ خوانی وجود پرده بین پشت صحنه و جلو صحنه و.... در زندگی عادی ما هم وجود دارد. ما در طول روز نقش های زیادی را بازی می کنیم و گاهی بازیگریم و گاهی تماشاچی. حال که همه دنیا یک بازی بیش نیست بیچاره کسی که در بازی هم بازی می کند و ادا در می آورد . عده ای این بازی را جدی گرفتند و توی آن برای کلاه گذاشتن سر  خود یا دیگران بازی در می آورند. و این دیگر نهایت بیچاره گی است. اما همیشه بازی بد نیست گاهی بازی خوب است اگر بدانیم واقعا داریم بازی می کنیم و سرگرم می شویم و این بازی ما را و یا کسی را بازی نمی دهد بلکه موجب آرامش و آسایش و دوری از بازی درآوردن و دلقک بازی می شود.

روز جمعه سعی کردیم کمی از این بازی  و دغل بازی بیرون بیایم و  درگیر کمی بازی ای و سرگرمی ای بشویم که می دانستیم بازی است . اول به مرداب نیلوفر بزرگی رفتیم که نیلوفرهای زیبا کل منطقه را پوشانده بود و انواع پرنده و قورباغه و موجودات دیگر میگشتند و آواز خوانی می کردند. نیلوفر ها لوله های مشبک بلندی درست کرده بودند و به عمق مرداب فرستاند اما چشم به خورشید دوخته بودند مهم نیست جایت در این هستی کجا باشد چشم به خورشید داشته باش زیبا خواهی بود:

بعد از سرگرمی با طبیعت و بازی با گلهای نیلوفر به بازی پرداختیم بازی آدم بزرگها و بازی کودکانه:

بوی بادبادک را از من نگیر

سالهای کودکیم را از من نگیر

البته می دانستیم این یک بازی است. بعد از بازی  و اینهمه دویدن پاهام خسته شد دوست داشتم کسی پایم را ماساژ دهد ولی دیدم طبیعت بهترین ماساژ دهنده است و پول هم نمی خواهد منت هم نمی گذارد و جز اعمال قبیحه هم نیست مثل آنچه که در ممالک غریبه انجام می دهند . پابرهنه روی شن های دریا راه رفتن بهترین و کامل ترین ماساژ برای پاست کنار ساحل نرم نرمک شرو به راه رفتن کردم و کمی هم پام را روی شن ها فشار میدادم . سر آخر رفتم کنار ساحل ایستام و خیلی به موجها نگاه کردم وقتی دقیق به موج ها نگاه میکردم انگار موج تمام تلاشش این بود که خودش را به ساحل برساند و پاهایم را ببوسد و نوازش کند و باز بر می گشت به دریا و دوستانش را خبر میکرد و این دفعه با هیاهو وکف زنان بر می گشت و پایم را می شست نوازش میکرد و می رفت چقدر و چقدر و چقدر دریا مهربان بود بزرگ و بزرگوار و بازی و دلقک بازی نداشت:

و آخر آفتاب که کل روز مواظبم بود خسته شده بود و رفت اونسر دریا دراز کشید:

و من به خانه آمدم.........


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 توسط فیروزجاه

انسان حیوان اجتماعی است وقتی در اجتماع زندگی می کند اجتماع جایی برای فکردن به چیزهایی که خودت عاشقش  هستی نیست برای فکر کردن به چیزی که دوستش داری باید تنها باشی و هیچکس در فکر تو نفوذ نکند . روز جمعه برای فکر کردن تنها به کوهستان زدم حداقل تا پنجاه کیلومتری من آدم زنده نبود مرده البته بودند که آنها نیز از دست زنده در عذاب بودند. کوهها در عین حالی که موهایشان جوگندمی بود ولی در عین حال جوان و سبز بودند

هر چند دلم تنها نبود ولی دوست داشتم کسی کنارم باشد و با او حرف بزنم ولی حرف نزند با برف آدمی ساختم خیلی قشنگ به حرفهام گوش می داد وسط حرفم نمی پرید تمام حرفهای نگفته ام را با او زدم

ولی آدم برفی از حرفهام دلش داشت آب می شد و دیدم تجربه ندارد هنوز کودک است. گفتم سراغ اجدام بروم تا رفتم براش حرف بزنم دیدم خیلی از همکیش های من گله دارند با اینکه در اسلام نبش قبر حرام است تمام استخوانهای اجداد مان را که صدها سال پیش آیین مهر پرستی داشتند چقدر بی مهری کردند . سری را بغل کردم و زیر آفتاب ساعتها درباره اش گفتم و آخر او را همانجا دفنش کردم البته تمام اعضای بدنش نبود شاید او سربازی شجاع برای میهن شاید کشاورز و یا دامدار پر کار  بود ولی چرا اینهمه بی مهری کجایند نگهبانان میراث فرهنگی . ملتی که به استخوانهای اجدادشان بی احترامی می شود و کسی اعتراض نمی کند اگر به زنده هایشان هم بی احترامی شود کسی اعتراض نمی کند

باور کنید این ملت ساده بودند ساده چون آب روان خانه هاشان از سنگ بی تشریفات و با تجملات بی خود هیچ قرضی را برای نسل ما باقی نگذاشتند و هیچ چیزی را تخریب نکردند

حتی دزد هم نداشتند و درشان کلید نداشت و درشان هم از سنگ بود

آنقدر آنجا مردم با هم خوب بودند بجای آنکه از سنگ ناله خیزد گلهای زیبا و خوشبویی روییده بود

همه دشت پر از گل بود

اون روز هیچ غذایی با خودم نبردم گفتم با طبیعت باشم. آنقدر قارچ روییده بود و کمی از آنها را چیدم جای شما خالی کبابش کردم باور کنید هیچ غذایی در جهان به خوشمزگی این قارچهای طبیعی نبودند

موجودات ریزو درشت اعم از حشرات و پرنده و چرنده زیاد دیدم اما عکس یکی از آنها را برای شما میذارم شما هرجور میخواهید فکر کنید!! ولی من بیاد حرف مارکس افتادم که تاریخ جوامع تا به امروز تاریخ کشمکش طبقاتی است عده ای همیشه ار عده ای سواری می گرفتند

امیدوارم توانسته باشم قدری شما را در این گردش تنهایی ام شریک کرده باشم

 


نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم اردیبهشت 1389 توسط فیروزجاه
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک

تبادل لینک

خرید بک لینک